تبليغاتX
فرمان آریا فرمان آریا border=0>
گر نخواهی حق،آسان توان زیست
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

           

عرب شناسی از زبان ابن خلدون(مورخ تازی)

گرايش طبيعی عرب غارت ديگران است٬ که هر چه را در دست آنان بيابد٬ بربايد و تاراج کند. روزی اينان در پرتو نيزه هايشان فراهم ميايد٬ و در ربودن اموال ديگران اندازه و حد معينی قائل نيستند٬ بلکه چشمشان به هرگونه ثروت يا کالا یا ابزار زندگی بيفتد آنرا غارت ميکنند. هرگاه از راه غلبه جويي به کشوری دست يابند و فرمانروايي و قدرتشان در آن سرزمين مسلم گردد٬ ‌به سياست حفظ اموال مردم توجهی ندارند٬ ‌در نتيجه حقوق و اموال همگان پايمال دستبرد زورمندان ميشود و از ميان ميرود و عمران و تمدن به ويرانی ميگرايد. همچنین اينان از اين رو مايه تباهی عمران و اجتماع ميشوند که کار هنرمندان و پيشه وران را به هيچ ميشمرند و برای آن ارزشی قائل نیستند..... در صورتيکه هرگاه اينگونه کارها تباهی پذيرد عمران اجتماع تباه ميشود. و نيز قوم عرب به احکام و قوانين و منع مردم از تباهکاریها و تجاوز به يکديگر توجهی مبذول نمیدارند٬ بلکه تمام هم ايشان مصروف ربودن اموال مردم از راه غارتگری يا باج ستانی است٬ و هرگاه بدين مقصود برسند به دیگر کارهای مردم عنايتی ندارند و در راهنمايي آنان به راه راست و اصلاح امور ايشان احترام نميکنند و مفسد جويان را از فساد بازنميدارند. چه بسا که آزمندی و سودپرستی آنانرا وادار ميکند که کيفرهای مالی مجری دارند٬ ‌ولی مقصود آنان در اين موارد نيز اصلاح حال عموم نيست٬ بلکه چنانکه عادت ايشان است ميخواهند از اين راه سود بيشتری بدست آورند و بر ميزان باج و خراج بيفزايند. بهمين سبب چنين کيفرهایي برای سرکوب کردن مفسده جويان و تبهکاران و آنانی که به حقوق و اموال ديگران تجاوز ميکنند٬ بلکه اين روش ايشان بر تجاوز و تبهکاری مي افزاید٬ زيرا متجاوزان پرداختن باج را در برابر رسيدن به مقاصد پليد خويش آسان ميشمرند. در نتيجه رعايا در کشور ايشان به حالت هرج ومرج و بی سر و سامانی بسر ميبرند٬‌چنانکه گويي هيچگونه حاکميت قانونی وجود ندارد. هرج ومرج و بی سر و سامانی مايه هلاکت بشر و تباهی عمران و تمدن است.

 

اين قوم بر حسب طبيعت خود به تاراجگری و خرابکاری خو گرفته اند و به آنچه دسترسی پيدا کنند آنرا به غارت ميبرند .... و بخاطر همين خوی توحش چون انقياد گروهی از آنان در برابر گروهی ديگر با درشتخويي و افزون طلبی و همچشمی آنان در ریاست منافات دارد٬ کمتر اتفاق ميافتد که پيرامون امری با يکديگر هماهنگ شوند٬ ليکن هنگاميکه پای دين يا ولايتی تازه بميان آيد حاکم و رداع آنان از نفوس خودشان برميخيزد و کبر و همچشمی از ميانشان رخت برمي بندد و اجتماع ايشان آسان تر ميشود و آنگاه بجانب غلبه کشورگشايي ميروند.

 

..... و چنین شد که همين عربها کژدم خوار که به خوردن علهز افتخار ميکردند و وضع قريش نيز در خوارک و مسکن چندان بهتر از ايشان نبود٬ ‌وقتيکه عصبيت آنان با پيامبری محمد صلی اله و عليه وسلم در زیر لوای دين متحد شد بسوی کشورهای فارس و روم لشکر کشيدند و آنها را تصرف کردند و به سراغ امور دنيوی خود رفتند و به دریای بيکرانی از رفاه و نعمت دست یافتند تا بدان حد که در بعضی از جنگها  به هر سوار عرب سی هزار سکه طلا يا قریب بدان تقسيم شد و از اين راه بر اموالی دست يافتند که حد و حصری بر آن نبود.

 

لازم به تذکر است که فتوحات عرب همواره سقوط  تمدنها را بدنبال آورده است٬ زیرا شهرهای آباد از ساکنان خود تهی شده اند و زمینها بصورتی جز آن در آمده اند که بوده اند. يمن بجز در چند شهر خود به ويرانی گراييده است. تمدن ايرانی در عراق بکلی  ویران شده است٬ و همين وضع را در شام ميتوان يافت. هلالی ها و بنوسليم ها که تا تونس و مراکش پيش رفتند و بمدت ۳۵۰ سال در آنجا برای استيلای خود جنگيدند و سرانجام در انها مستقر شدند همه جلگه هايشان را به ويرانی کشاندند. ناحيه ميان بحرالروم(مديترانه) و سودان چنانکه بقايای آثار تمدن آن از قبيل ابنيه و حجاری های عظيم و روستاهای نشان ميدهند منطقه ای مسکونی و آباد بود و امروز صحرايي بيش نيست.»   مقدمه ابن خلدون٬ بترتيب فصول ۲۷٬ ۲۸٬ ۲۱.

 

آنچه از «مقدمه»  ابن خلدون نقل شد٬ ‌تنها نمونه هايي از ارزيابيهای متعدد او در همین زمینه است٬ ولی شاید تذکر اين نکته جالب باشد که بسيار پيش از آنکه مورخ بزرگ جهان عرب چنین نوشته باشد٬ در خود قرآن بر اين واقعيت٬ خطاب به پیامبر و در اشاره به همين عربان٬ گفته شده بود که : « اینان چون سودی یا تنعمی بینند٬ بيدرنگ به دنبال آن ميروند و ترا تنها ميگذارند» ( سوره جمعه٬ آيه ۱۱)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                  آهنگ های خون

نوشته های شهید عاملی تهرانی بزرگمرد پان ایرانیست و همزاد سرور محسن پزشکور که به وسیله جلادان دژخیم به شهادت رسید

             

                                   انتقام

 

نیرزد آن خون که بدان دل بندیم و بخواهیم تا بماند آنجا که سخت ساخته تاریخ،بزرگی را بر ملت ما ایران.

نخواهیم که دلی باشد تا خون بگرداند بر آن کاسه ی چشم و گوشه ی مغز تا نبیند تیره روزی روشنی بخش جهان را.آرزوست ما را فروریزیم هر ان سست بنایی را که از الودگی پدید گشته و پاکی را به لخته خون فداکاران شناسیم.

فدا گشتن بر خون افتخار ما نیست درآئین ، فدا گشتن نفس تن آرمانخواه است.

روح را خواهیم تا به فراز آریم،بر جهان از ایرانبر موجهایی از خون ز انتقام خیزد.تلخ سازیم ان گامهایی که تلخ ساخت برجهان هر شیرینی را،آنکه تیره ساخت بر کانون شیرین سخنان روزگار با نیرنگ تجزیه با خونتلخ آنها. پاس نداریم آنها که پاس ندارند شراره ها فائین به چرا آلایند و از چرا آزادی سازند.

از آزادی حیوان برون جهد نام انسان گیرد،بلولد به گرد خ خود،ببافد تاری بر لاشه ی خود،که تباهیش با تباهی تار باشد و نماند برای آیندگان.چنین حیوان آزاد بر خون ها تازد بی ترس از اتنقام.

جهان یک راز بیشتر ندارد:هرآن ملت نخواست تیغی برای انتقام و نساخت سرخ هرآن زمان آنرا بی چون آماده گشته تا حیوان آزاد پرورد و نابود سازد خویش رایا نه انتقام،نه آزادگی بلکه آزاد حیوانات.

خون نیرزد هنگام انتقام که ان آبی ست بر نهال برومند آئین،تا همه کس داند که سوی آن دست نتوان برد.

نیرنگ جدائی،در تاریکی پربهایی خون ونه انتقام چیره گشت بر روشنی، اما آتش خاموش نگردد و فروزد،پس باش...باش...تا سپیده دمان هنگام انتقام.

 


 

                                            انسان

آن روز که در میان شما جای یکی خالی ست، آن منم،کس نشناختش .ناشناس آمد،ناشناس بزیست،ناشناس بمرد.

ای گردش چرخ تو فزون زآنچه اندوه دیدی بر او باریدی .کوره یی از رنج ساختی،گنجی درآن گداختی چه ساختی؟؟

آهسته از خاک برگرفت توشه ی خود ،یک عمر جوشید،خروشید،نه کس دید نه شنید زآنچه در میان میخروشید زخشم،ز رنج ز تباهی.... .رازی نیافت زآنچه رازی نتوان گفت،رازی نگفت ز آنچه رازی نتوان یافت.

نایافته رازی راز میگفت و این سرانجام به رنجش کشید،رنجش کشید و برد.

چه جهانی!!! نه دوست نه خویش ،نه آدمی،همه از رنج دستگاهند،همه رازگوی،رازهای مگوی.بی دوست زیست با رنج زندگی کرد.بی دوست با دوست می پنداشت و بی رنج بود ز ناتنهایی. تا گذشت زمان بسیار بر او یکایک تلخش آموخت تلخ.تا آخر بخواند:

هر در به جستجو شدیم،هر در زدیم آنرا که خواستیم نیافتیم.

از جمادی مرد و نامی شد.در این رنج که دید حق را عیان،کوره یی ساخت بگداختش ،سوختش چون آموخت در این سوز ساختن را آماده ی زندگی گشت(اندکی).

چه رازها بباید دانشت،چه سخت،گر نخواهیم حق، آسان توان زیست.نه زیٍ جمادی روی نتوان کرد."انسانم آرزوست"

 

 


 

ایران

 

          Atash.gif (21280 Byte)Atash.gif (21280 Byte)         Atash.gif (21280 Byte)Atash.gif (21280 Byte)            

 

 

خورشید خاموش خواهد شد آن زمان که ایران نباشد،به گردش آمده و نور پاشیده تا به گردش آید و نور پاشد بر جهان تاریک سرزمین مردان بی مانند ما ایران.

نه جهان خواهیم که ماند و و نه تواند که ماند بی نور در تاریکی اهریمنی.

جهان نازد به ما که به خود نازیم  از آنکه جهان به ما نازد.

ایران نامت سرفراز باد،بی پیروزی تو نه آن مرد است که نام ایرانی دارد.

 

آئین ما بی بهایی خون است،که بنیان هستی ناپایدار ماست،به پاس خون جاوید که به پا دارد ایران را تا آتش افروزد.

آئین ما ارزش به نیستی است و عشق به فنا،تا یک تن نپندارد که هم اوست تمام هستی ونیستی.و نیست بیشی از آن،تابداند که خواست ها ناچیز هوسها را و این بدان روست که در دنیایی از خواست های پیشین پدید آید و بماند از او آنچه جز هوسهایش باشد،برای آیندگان.پس نه آزاد است آنچه میخواهد و نه باو رسد آنچه می جوید.آئین او را به خود گیرد تا بمیرد و نیست شود ولی بجاست آرمان و آئین ما.آئین ما به خون نوشته شده است که نه از ماست.،بلکه بدان پاسبانیم،روشن یا تیره روزهایی را که هستیم.

 

آرمانخواه داند که فدای آئین گشتن تنها آرزوست.نه چون آن کسان که بر آن سود ببافند،سخنان پوچ که این آئین برتری ست یا بهتری ست.بلکه آنکس که دریابد جز آئین نتوان ساخت بیچون و چرا.

 

"چرا"، راه آسان کند. نتواند که  آرمان آفرید.

آرمان نه از مغز است با خون همراه است و بلکه خود خون است.

 

آرمان دگرگونی نیابد،بر کوران آئین خواب آلوده جایگزین آرمان شود.

"چرا" چون پا فراتر نهاد  از گلیم خویش آئین آلاید تا دیگر نرسد از آئین کس به آرمان این پستی با بزرگی چرا با هم شود و نمودی پست باشد از هرزگی فردپرستی به جای آرمانخواهی.

 

 

 


نام 

در تاریکی های تاریخ،آنزمان که کوهها ، دشتها و جنگلها و دریاها نامی نداشتند، آنگاه که نامها  به خون بود و انرا  به خون در جایها مینوشتند،یا بهتر در کار نوشتن بودندفدوده هایی از دور یا نزدیک یا از پش کوهها که امروز در دامان اروپا خوابیدهاند و یا از سرزمین هایی که امروز جدا قفقاز ما خوانده میشوند و بعضی آنجا را کهن سرزمین سپیدان دانسته اند به سوی جنوب روانه شدند و تیره جایی گزدند تا از کوههای قفقاز و سرزمین مادهای جنگاور و پارسهای فرهنگ خدای  تا کرانه های دریای هندسراسر ز دودمانها و خانواده های آریایی پوشیده گشت و چنین سرزمین که از سوی فرغانه نیز تیره هایی جداگشته از سر نژاد هندوایرانی ها  انبوهی کرده بودند ایران نام یافت  و پیوندی پاک از خون نخست آریاها با خاک پر ارج فلات  پدید آمد، به ریخت خانواده و دودمان و شاهی و سپس شاهنشاهی ایران که گاه شاهی ماد بود و گاه شاهنشاهی بی نظیر  در نظم هخامنشیان وگاه شاهنشاهی کم نظیر و در شکوه ساسانیان.

 

تاریخ جهان گواه ان است که نخست نامها را با خون مینوشتند بر جایها و چنین کردند نخست آریاها و چنین از پیوند آنان با خاک ، ایران پدید گشت... .

 

چونان نامی نوشته شد و میهن پدید امد استوار جایگاه فرهنگ پدید گشته استف آنگاه به فرهنگ و زبان چه بسیار نوین نامها پدید آیند که برجایها به یادگار آن خون و فرهنگ سالها بماند.

*******************************************************

آن تیره ی نخست آریا ها که بر خاک ایران زمین جای گرفتند تا این سرزمین ایران شد با خون خود فرهنگی  آفریدند که در اندیشه های تابناک خونی و جنگی بود.

 

خونی بود در چهره ی بی پایان قدرت ها و یکتا خواست ها ،جنین بیکران.بی آغاز بی انجام بزرگتر از هر بزرگ و  قویتر از هر قوی و زیباتر از هر زیبا و که چون بیچون است به هر اندیشیدنی یکتا خدای و معبود انها گشت.

 جنگی بود به رنگ هستی که نه آسایش است نه سکون بلکه همه دررفت،همه در آمد و چنین آن هستی واحد تیز نیست جز به چهره ی جنگی و ستیزی پیوسته و همیشه.

 

از سویی میدانستند که خونی که آدم ها از آنند پیوسته در جوشش است به خاست هستی و نیرومندی  و یکتا گشتن به هنر و هر آئین و هر قدرت ، و چون خون نمیمیرد ،هرچند آدمها امروز هستند و فردا نه، زیرا ادمهایی که امروز نیستند فردا خواهند بود،زین روی همه در آنها نمایش های جاوید بود چه به چهره جاویدی روان و چه به صورت امیدی همگان و سوشیانس


      مرد و گریه(زن آریایی)

مرد که در آیین تربیتی آریا ها ایدهآل است ،از میان انسانها کسی است که آراسته به عالیترین امتیازات نژاد خود. که در او ، هماهنگی اندام و خویها به است کمال .و هماهنگی او با زمان خود و ملت و نژاد خود به تمام.

زنان آریایی برترین زنان اند نه به سبب موزونی اندام و زیبایی اجزا بلکه به سبب ایده آلی که از آیین تربیتی نژاد خود آموخته اند،که: برترین نیروها در انسانهاست و باید انسانها را پرورش داد تا مردان ظهور کنند و آن مردان که پرورده ی شیرزنانند نه برابرند بلکه هر یک به هر خوی و خصلتی ممتاز است. و چون این امتیاز در نظامی هماهنگ به قله درآید آن "ابرمرد "است که در آئین تربیتی ی نژاد ما برترین ایده آل هاست.

خلقت چنان است که از زن و مرد یا به گفته دیگر از مادینه و نرینه هر نوین زنده یی پدید آید و قانون این است که تا نوین زنده ها نباشند ،نوین زندگانی ها نیست.

پس هر جا آئینی به فرهنگی برآید و فرهنگی به پرشکوه زندگی ،بی شک ابرمرد یا ابرمردانی بوده اند که آن را برآورده اند.و آن مردان یا ابرمرد نیز جز ترکیبی از همه چیز نرینه و مادینه یی .چونان که بسیارند مردانی که به قالب زیستی زن هستند و بسیارند نه مردانی که به قالب زیستی نر اند.

کوتاهتر ،مرد در اصطلاح آئین تربیتی ی ما مجموعه ی هماهنگی ازصفات و خصال است به هر جنسی که آفریده شده باشد و زنان نیز اگر خود بشناسند و نظم وجود خویش دریابند جامه ی مردی توانند پوشید به اصطلاح آئین.

چنین مرد که در آئین آمده است نمیگرید الا به حکم مهر که بنیاد ورجاوند خانواده هاست.چونانکه رستم به سوگ سهراب ویا به زوال عظمتی زیبا و پرستیدنی. کانجا" خندند بر آن دیده کینجا نشود گریان."

گرنه آنان که میگریند نه بر آئین مردان،نه مردند،حال خواهند به کالبد نرینه باشند یا مادینه.و تو خود مردانگی به هنگام گریستن توانی شناخت.


 

خاک و خون

نخست خاک بود و خاک خون گشت خون بر خاک نام گذاشت.نام ،خود"خاک و خون" بود و هم بر خاک و خون بود و هست.
آنانکه در نام پیوستگی و یکی بود ن خاک و خون را درنیابند،آن زمان بیدار شوند که خونهای بر خاک ریخته بازی نغز روزگار گردد.و آموزگار آئین پاس خاک و خونشان گردد.تو ای خاک ای نیاخاک که سازنده و ساخته خونهای مایی،ای مادر و ای مای در ما: این خون که به نشان زندگی از تو داریم در راه پاسداری تو،خود رمز جاوید فدا گشتن یکی است.برای همه و آن همه که خونها را دارند، چون بر خاک ریزند آن کوشش ورجاوند و نام آفرین و نام آور است که رمز خدایی همه برای یکی را بیان میدارد.
. چنین خاک ,خون را پدید آورد و خون نام را و نام آدم بهی و آزاده را که خون به راه خاک فنا
ساخت.و این آئین را که چون همه به کار بسته اند نام با فرهنگ یکی گشته است.نشان یکی است.به جای همه و همه چون نشان یکتای خاک و خون برای یکی.

 



                    

فرمانده و قهرمان

 

دو دوست، فرمانده و سرباز، تاريك شب، با هم به گفتگو:

-        جان من به فرمان تو، اما به شرط.

-   خواهي كه چون بگذري، سربازان تورا بدوش؟ گام ها سنگين؟ آهنگ پر شكوه؟ آرامگاه تو معبد آنان؟

-   نه. من با شكوهترين آهنگ ها را در مي گذرم، به راه خون خود و به آهنگ خون خود. هيچكس نخواهد توانست آهنگي برتر از آن آفريند.

-        چه خواهي؟ خواهي كه كودكانت سرافراز باشند؟ همسرت آسوده؟

-   نه. اين در آيين است، خواست من بايسته نيست. كيست كه دودمان خونين جامگان را پاس ندارد؟

-   پس تو آرزو داري كه هر بهاران، گل هاي زيبا بر مزارت گذارند و سربازان بر آن سرود جانبازي سر دهند؟

-   هر كس به خاك خفته كه بخون غلتيده، گلباران است. خود گل ها زخاكند. خون سياوش را فراموش كرده اي؟

-        دانستم. مي خواهي كه نامت بجاي ماند و داستانت بر زبان ها؟

-   نامم تا خون بجاست، خود بجاست و داستانم بر زبان هاست. آنسان كه بود، هر سرباز داستان زنده ايست از گاه باستان.

-        پس چيست آرزوي تو؟

-        مي خواهم كه مرا چون قهرمانان به كشتن دهي.

فرمانده انديشيد؟

- آيا من روح زمان خود را مي دانم؟

 

 


 

 

 

                     يادي از درياي مازندران

دريا … دريا …

 

دريا… خروشان باش، پر آهنگ، جوشان،‌ چون سيماب كه جوشد تا آلودگي هاي سبك تر ز خود را، چون هوا ز خود راند.

دريا ! آرام مباش، دريا آرامي تو غم انگيز و غم افزاست، بخروش تا خروشيدن درون آشفته خود را در نيابم، غوغاي دل من و غرش امواج تو چون دو اسب سركشند كه گاه اين، گاه آن، پهلو به پهلو، با لب هاي كف آلود و چشم هاي خونين راه مي پويند، به تك و تاز.

دريا ! تو نقاب اهريمناني، دريا، بخروش، سفيد باش، بدرخش، كوه بساز، افق را تيره كن،‌راه را بر چشمان پر آرزوي من فرو بند، مرا بر خود بترسان، از غم، اندوه و رنجم نجات بخش.

دريا ! بخروش… بخروش… بگذار آن قطره قطره ناچيزها كه به درون تو جمعند باهم، به نظم، به آهنگ بروند، باز آيند، بخروشند، بسازند خود را ! بستيزند به ناخود، به هر صخره، به هر كرانه، به هر زورق بي چيز ماهيگيران، به هر كشتي، به هر قوي، به هر عكسي، ز پرتوها و آن نور افشان ها.دريا ! تو چرا دشمنان ما را پنهان مي كني؟ تو چرا مرز ديواني؟ تو با موج خروشانت با ما چه مي گويي؟

اين خشمگين پيام كه سوي ما آري شود آيا كه از ما نيز به دشمن، به ديوها، به آنسويي ها، به انيران ها كه ايراني ها را به كين، به نامردي، به جبر، به بددلي به زنجير كرده اند باز رساني و بازگويي؟

دريا … دريا … فرياد كن،ژرف، پر عمق دره ها بساز، از دل آنها كوه ها پايه ريز سر به فلك، به ماه، به خورشيد در پس آن باز ژرف دره اي تند، پس از آن، توفنده، پرخروش، سيماب گون، گداخته آهن ها به او طغيان كرده باشند، ز موج برآور و همچنان حلقه حلقه، هر بار ز بار پيشين، پيش به آن سوي رو كن،‌آهنگين چونانكه به جمله اختران، جمله ديوان، همه با هم،‌همنوا سنج ها فرو كوبند و طبل ها و دهل ها، هر دهل پهنه افقي كه به چشم بالداران تيز چشم مي رسد.

اينچنين اي دريا … دريا ! روي سوي دشمنان ما كن با خشم خود،

نعره خود، غوغا انداز، لرزه افكن با هراي خود اين پيام خود بدانان رسان:

 

روز انتقام نزديك است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

      به پذیره ی سال تمدن(شهرآئینی ) آریایی   

 

                                           زپشت فریدون و از کیقباد

                                                  فروزنده تر زین نباشد نژاد

 

 

                                         مرد و گریه(زن آریایی)

مرد که در آیین تربیتی آریا ها ایدهآل است ،از میان انسانها کسی است که آراسته به عالیترین امتیازات نژاد خود. که در او ، هماهنگی اندام و خویها به است کمال .و هماهنگی او با زمان خود و ملت و نژاد خود به تمام.

زنان آریایی برترین زنان اند نه به سبب موزونی اندام و زیبایی اجزا بلکه به سبب ایده آلی که از آیین تربیتی نژاد خود آموخته اند،که: برترین نیروها در انسانهاست و باید انسانها را پرورش داد تا مردان ظهور کنند و آن مردان که پرورده ی شیرزنانند نه برابرند بلکه هر یک به هر خوی و خصلتی ممتاز است. و چون این امتیاز در نظامی هماهنگ به قله درآید آن "ابرمرد "است که در آئین تربیتی ی نژاد ما برترین ایده آل هاست.

خلقت چنان است که از زن و مرد یا به گفته دیگر از مادینه و نرینه هر نوین زنده یی پدید آید و قانون این است که تا نوین زنده ها نباشند ،نوین زندگانی ها نیست.

پس هر جا آئینی به فرهنگی برآید و فرهنگی به پرشکوه زندگی ،بی شک ابرمرد یا ابرمردانی بوده اند که آن را برآورده اند.و آن مردان یا ابرمرد نیز جز ترکیبی از همه چیز نرینه و مادینه یی .چونان که بسیارند مردانی که به قالب زیستی زن هستند و بسیارند نه مردانی که به قالب زیستی نر اند.

کوتاهتر ،مرد در اصطلاح آئین تربیتی ی ما مجموعه ی هماهنگی ازصفات و خصال است به هر جنسی که آفریده شده باشد و زنان نیز اگر خود بشناسند و نظم وجود خویش دریابند جامه ی مردی توانند پوشید به اصطلاح آئین.

چنین مرد که در آئین آمده است نمیگرید الا به حکم مهر که بنیاد ورجاوند خانواده هاست.چونانکه رستم به سوگ سهراب ویا به زوال عظمتی زیبا و پرستیدنی. کانجا" خندند بر آن دیده کینجا نشود گریان."

گرنه آنان که میگریند نه بر آئین مردان،نه مردند،حال خواهند به کالبد نرینه باشند یا مادینه.و تو خود مردانگی به هنگام گریستن توانی شناخت.


                       نام آذربایگان 

 

در تاریکی های تاریخ،آنزمان که کوهها ، دشتها و جنگلها و دریاها نامی نداشتند، آنگاه که نامها به خون بود و آنرا به خون در جایها مینوشتند،یا بهتر در کار نوشتن بودند دوده هایی از دور یا نزدیک یا از پش کوهها که امروز در دامان اروپا خوابیده اند و یا از سرزمین هایی که امروز جدا قفقاز ما خوانده میشوند و بعضی آنجا را کهن سرزمین سپیدان دانسته اند به سوی جنوب روانه شدند و تیره جایی گشتند. تا از کوههای قفقاز و سرزمین مادهای جنگاور و پارسهای فرهنگ خدای تا کرانه های دریای هندسراسر ز دودمانها و خانواده های آریایی پوشیده گشت و چنین سرزمین که از سوی فرغانه نیز تیره هایی جداگشته از سر نژاد هندوایرانی ها انبوهی کرده بودند ایران نام یافت و پیوندی پاک از خون نخست آریاها با خاک پر ارج فلات پدید آمد، به ریخت خانواده و دودمان و شاهی و سپس شاهنشاهی ایران که گاه شاهی ماد بود و گاه شاهنشاهی بی نظیر در نظم هخامنشیان وگاه شاهنشاهی کم نظیر و در شکوه ساسانیان.

   تاریخ جهان گواه ان است که نخست نامها را با خون مینوشتند بر جایها و چنین کردند نخست آریاها و چنین از پیوند آنان با خاک ، ایران پدید گشت... .

                                       ********************

چونان نامی نوشته شد و میهن پدید امد استوار جایگاه فرهنگ پدید گشته است. آنگاه به فرهنگ و زبان چه بسیار نوین نامها پدید آیند که برجایها به یادگار آن خون و فرهنگ سالها بماند.

                                    ***********************

آن تیره ی نخست آریا ها که بر خاک ایران زمین جای گرفتند ـتا این سرزمین ایران شد ـ با خون خود فرهنگی آفریدند که در اندیشه های تابناک خونی و جنگی بود.

خونی بود در چهره ی بی پایان قدرت ها و یکتا خواست ها ،جنین بیکران.بی آغاز بی انجام بزرگتر از هر بزرگ و قویتر از هر قوی و زیباتر از هر زیبا و که چون بیچون است به هر اندیشیدنی یکتا خدای و معبود انها گشت.

جنگی بود به رنگ هستی که نه آسایش است نه سکون بلکه همه دررفت،همه در آمد و چنین آن هستی واحد تیز نیست جز به چهره ی جنگی و ستیزی پیوسته و همیشه.

از سویی میدانستند که خونی که آدم ها از آنند پیوسته در جوشش است به خاست هستی و نیرومندی و یکتا گشتن به هنر و هر آئین و هر قدرت ، و چون خون نمیمیرد ،هرچند آدمها امروز هستند و فردا نه، زیرا ادمهایی که امروز نیستند فردا خواهند بود،زین روی همه در آنها نمایش های جاوید بود چه به چهره جاویدی روان و چه به صورت امیدی همگان و سوشیانس.

 

                    وطن یعنی نژاد آریــــــایی

                              نجابت, مهرورزی, با صفایی

 

هفت پیمان

بنیاد مکتب پان ایرانیسم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

این نوشنارها در پاسخ ژاژخایان و ذشمنان ایران آورذه میشود.از آنجا سایت درفش کاویانی در ایران فیلتر شده  این دو مقاله را جهت آگاهی هم میهنان در این وبلاگ می آوریم.

 

 

 

وضعیت اجتماعی زن در ایران باستان

توران شهریاری

 

 

بی شک وضع اجتماعی زن در هیچ دوره و تاریخی از وضع عمومی آن جامعه مجزا نیست. لذا در مورد وضع اجتماعی و حقوقی زن در ایران باستان از قدیم ترین ادوار تا پایان ساسانیان را باید مورد مطالعه قرار داد. بدون تردید سرزمین ایران یکی از قدیمی ترین و کهن ترین مراکز زندگی بشر بوده است و اسناد و مدارک در مورد شناسایی وضع زن و همچنین مرد چه در ایران و چه در جاهای دیگر بسیار نارسا و ناچیز است. به طور کلی بررسی نخستین جوامع بشر و ملت ها و اقوام گوناگون فقط به وسیله آثار و وسایل مکشوفه و آنچه از زندگی بشر این دوره به جا مانده امکان پذیر و قابل بررسی است.

 

در دورانی که شاید بیش از ده هزار سال قبل از میلاد باشد٬ تغییراتی در وضع اقلیمی ایران به وجود آمد. و انسان غارنشین اندک اندک برای خود خانه ساخت. در این دوران کانون خانواده مرکز قدرت قبیله بود. چون زن هم در خانه و هم در بیرون از خانه با  مرد در کار تولید و رفع حوایج زندگی معاضدت و همکاری داشت٬ و از طرفی تولید و مثل و بچه زاییدن و استمرار نسل به طور فطری و طبیعی بر عهده او بود لذا ارزش  واهمیت زن نسبت به مرد فزونی یافت و تعادل قدرت را  به سود زن متمایل ساخت.

 

ویل دورانت درباره این دوران می نویسد: « در این دوران؛ یعنی دوره مادرشاهی؛ حق فرمانروایی؛ حق قضاوت ؛ حق اداره امور خانواده ؛ و توزیع خورد و خوراک و آنچه زندگی بشر وابسته به آن بود ؛ همه در دست زن بوده است؛ مرد به شکار حیوانات می پرداخت؛ و از جنگل ها و مزارع مواد خوراکی به دست می آورد که آن را در اختیار مادرشاه می گذاشت تا بین افراد قبیله توزیع نماید. اختلاف نیروی بدنی که امروز بین زن و مرد مشهود است در آن رزوگار قابل ملاحظه نبود. این اختلاف نیروی جسمانی بعدها از لحاظ شرایط زندگی و محیط زیست پیدا شد. زن در این دوران از حیث بلندی قامت و نیروی جسمانی نه تنها دست کمی از مرد نداشت؛ بلکه به مقتضای طبیعت موجود کاملا نیرومند بود که می توانست ساعتهای درازی را به کارهای دشوار بپردازد؛ و به هنگام حمله دشمن به خاطر فرزندان و عشیره و قبیله تا سر حد مرگ مبارزه کند.»

 

دکتر گیرشمن ضمن بحث پیرامون انسانهای ماقبل تاریخ در ایران؛ از نقش زنان در پیدایش تمدن بدوی و ابتدایی آن روزگارسخن می گوید و می نویسد: « در این جامعه  ابتدایی وظایف سنگین به عهده زن گذاشته شده بود. در نتیجه عدم تعادلی بین وظایف مرد و زن ایجاد شد و زن دارای مقامی برتر نسبت به مرد گشت».  نگهداری آتش ؛ نگهبانی خانه ؛ تهیه و پخت غذا ؛ ساختن ظروف سفالی ؛ نگهداری فرزندان باعث اولویت زن نسبت به مرد شد و اداره کارهای قبیله به دست او افتاد. در عین حال سلسله انساب خانواده به نام زن خوانده می شد. این نحوه اولویت و تفوق زن بر مرد به صورت عصر مادر شاهی در فلات ایران شروع شد؛ و همین سیستم که یکی از خصایص ساکنان ایران بود بعدها در آداب آریاهای فاتح٬ وارد شد.

 

علاوه بر رهبری اقتصادی و اجتماعی مقام روحانیت نیز از امتیازات زن بود؛ و ایرانیان مانند همسایگان خود مذهب مادرخدایی داشته اند و در نواحی مختلف ایران پرستش الهه مادر رواج داشت. در میان ابزار و اشیا فراوانی که در لرستان کشف شده؛ مجسمه ای پیدا شده که سر زنی را تمام رخ نشان می دهد. گیرشمن احتمال می دهد که این زن رب النوع اقوام آسیایی است که از آسیای صغیر تا شوش مورد پرستش بوده است و احتمال دارد پرستش ایزد بانوی آناهیتا که بعدا در ایران رواج یافت از اینجا سرچشمه گرفته باشد. چون یکی از کهن ترین تمدن های اولیه بشری تمدن ایلام در غرب فلات ایران است بی مناسبت نیست که از تمدن ایلام نیز سخنی به میان آید. تا قبل از حفریات شوش اطلاعات در مورد تمدن و سوابق تاریخی ایلام سخت محدود بود. مساعی دیولافوآ و دمورگان و سایر مستشرقین موجب کشف و احیای تاریخ و تمدن ایلام گردید.

 

در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد در سرزمینی که شامل خوزستان؛ لرستان؛ پشتکوه؛ و کوه های بختیاری است٬ حکومت ایلام رشد  و تکامل یافت. مردم ایلام دولت خود را آنشان یا انزان می خواندند و خط میخی را که دارای سیصد علامت بود و با خط سومری ها شباهت داشت به کار می بردند. مجسمه ملکه ایلام معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگار است. این مجسمه اکنون در موزه لوور پاریس است(نگاره ۱). به نظر باستان شناسان این ملکه بر اقوام آریایی که در نواحی ایلام و کوه های زاگرس تا حدود کرمانشاه می زیسته اند٬ فرمانروایی داشته است و یکی دیگر از کهن ترین محله های زندگی مردم و تمدن های مکشوفه در حدود « سیالک » کاشان است که در حفریات و کشفیات نیز آثار متعددی از تمدن دوران مادرشاهی به دست آمده است. با به دست آمدن مقدار زیادی دوک نخ ریسی در ناحیه سیالک کاشان معلوم میشود که زنان ایران در حدود چهار هزار اسل قبل از میلاد به کار نساجی می پرداخته اند. همچنین با پیدا شدن مقدار زیادی آلات زینتی از قبیل گردن بند و دست بند و انگشتر که از صدف یا گل یا سنگ می باشد؛ محقق شده حس زیباشناسی نیز در زنان آن زمان به شدت رایج بوده است.

 

در این دوران که یکی از دوره های درخشان مادرشاهی در ایران است؛ خانه سازی با خشت خام رواج داشت؛ و نقش و نگار روی دیوار به دست زنان انجام می گرفت. در این دوران نه تنها زن در کارهای اجتماعی نقش اساسی و تعیین کننده داشت؛ بلکه در عین حال با رقص های مذهبی که جنبه  هنری نیز داشت؛ به زندگی شور و نشاط و سرور می بخشد. این رقص ها گاهگاهی به صورت دسته جمعی در می آمد و مردان هم در آن شرکت داشتند. از این دوران نقش و تصاویری به جا مانده که موید این ادعا ست.  مثلا یک قطعه ظرف گلی که از سیالک کاشان به دست آمده٬ ‌چند زن را در حال رقص های مذهبی نشان می دهد که با آهنگ مخصوص و حرکات زیبا رقص را اجرا می کنند (نگاره ۲).

 

در نقاط دیگر ایران مثل تپه های فارس در تخت جمشید ؛ و تپه ارسنجان و حفاری های چشمه علی در شهر ری و حفاری شوش آثاری از این قبیل به دست آمده که گاهی زنان را با لباس های زیبا در حال اجرای رقص می بینیم و نمونه این رقص ها هنوز در قسمت های جنوبی و مرکزی و غربی ایران متداول است. در حفاری های باستانی مجسمه هایی از زنان به صورت شاهزاده ؛  ملکه و الهه کشف شده که معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگاران است.

 

 

 

وضع اجتماعی و حقوقی زن از مهاجرت آریاها به ایران تا دوران هخامنشی

 

به عقیده دکتر گیرشمن؛ در آغاز هزاره اول قبل از میلاد ؛ دو واقعه مهم و غیر مرتبط روی داد که در حیات اجتماعی ملل آسیای غربی تاثیر فراوان داشت. اول مهاجرت اقوام هندواروپایی به هند و ایران و اروپاست و دیگر کشف و استعمال آهن کوهستان های شمالی و شرقی آسیای میانه که شمال و مشرق و مغرب ایران را  در بر میگیرد؛ در دوران ما قبل تاریخ گذرگاه اقوام آریای به سایر نقاط گیتی بود. در این ناحیه نژاد آریایی به سر میبرد که قدرت فکری  و معنوی خود را بارها نشان داده بود. آریایی های ایران به طوایف و قبایل متعددی تقسیم میشدند که مهمترین آنها مادها در غرب و پارسی ها در جنوب بودند. پارتها در خاور ایران نیز از نژاد آریایی بودند. قوم ماد روابط نزدیکی با تمدن پیش رفته بین النهرین داشت و فرهنگ و تمدن آنها تا جنوب روسیه و ترکمنستان می رسید.

 

تا صد سال پیش برای نوشتن تاریخ ماد٬ جز نوشته های مورخین یونانی چیزی در دست نبود. ولی از یک قرن در نتیجه تلاش باستان شناسان هزاران سند کتبی و آثار ارزنده تاریخی از زیر خاک به دست آمده است. با اینکه این آثار مستقیما مربوط به تاریخ ماد نیست؛ و از تاریخ بابل و آشور و دیگر کشورهای شرق نزدیک حکایت میکند؛ باز کم و بیش در روشن کردن تاریخ ماد موثر اشت؛ زیرا مادها تنها قبیله آریایی بودند که در سایه اتحاد٬ امپراتوری بزرگ آشور را برای همیشه شکست دادند؛ و اقوام و قبایل بسیاری را از قید اسارت آنان رهایی بخشیدند. پس از استقرار سلسله ماد در مغرب ایران اندک اندک رژیم مادر شاهی جای خود را  به رژیم پدرشاهی داد. معذلک فعالیت کشاورزی با زنان بود؛ و مردان برای زنان اهمیت ويژه ای قايل بودند. پس از مادها نوبت به سلسله هخامنشی و پارس ها می رسد که بنیانگزار آن کورش بزرگ است. به طوری که می دانیم؛ ملکه ماندانا مادر کوروش  و دختر آستیاک؛ آخرین پادشاه ماد تاثیر انکارناپذیری در انتقال قدرت به پسرش کوروش داشت. در دوران مادها؛ زن به ریاست قبیله و نیز قضاوت می رسید؛ هنوز بقایای از سیستم مادر شاهی وجود داشت.

 

دیاگونف در  تاریخ ماد می نویسد دوران مادرشاهی با انقراض سلسله ماد به پایان رسید و در حکومت هخامنشی زن و مرد از حقوقی برابر و یکسان برخوردار بودند. بنا به گفته دیاگونف؛ که او باز از قول کتزیاس؛ مورخ یونانی نقل میکند؛ دختر و داماد پادشاه در حکومت ماد میتوانستند قانونا مانند پسر وارث سلطنت او باشند. در جامعه مادها هنگامی که سیستم پدرشاهی جانشین مادرشاهی گشت؛ مقام اجتماعی زن و حقوق او در خانواده همچنان محفوظ ماند؛ فقط تا حدی از اختیارات فوق العاده زن کاسته شد.

 

طبق تحقیقات باستان شناسان لباس زن مادی با اختلاف اندکی شبیه پوشاک مردان بوده است و حجاب نداشتند. همانطور که در بالا گفته شد؛ دختر و داماد پادشاه می توانستند وارث تاج و تخت او باشند. چون آستیاک فرزند پسر نداشت؛ قانونا سلطنت ماد حق شاهزاده ماندانا بود؛ و این امر همانطور که گفته شد؛ در انتقال قدرت به کوروش موثر بود. ماندانا مدرسه و گروه های پارس را بنیان نهاد که در آن عده زیادی از پسران پارسی همسن و سال کوروش ؛ تیراندازی ؛ اسب سواری و فنون نبرد را  می آموختند. گذشته از این ماندانا به کوروش آموخت که حق چیست و نا حق کدام است. شاید احترام فوق العاده ای را که کوروش نسبت به مادرش ماندانا رعایت میکرد؛ به پاس داد و عدالتخواهی بود که از او آموخته بود. به طوری که پلوتارک می نویسد مهم ترین عامل پیروزی کوروش بر آستیاک زنان بودند. مسلما تعالیم مزدایی که زنان  و مردان را یکسان می نگرد؛ و فرقی بین آنان قائل نیست؛ در ارتقا مقام و شخصیت زن در ایران باستان اثری انکار ناپذیر داشته است. در دین زرتشت؛ هر انسانی که از دانش و نیکی برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتی؛ در آغاز آفرینش به خواست اهورامزدا؛ در مهر روز مهرماه دو ساقه ریواس به هم پیچیده از زمین سر براوردند و گیاه کم کم از صورت گیاهی به صورت دو انسان درآمدند که در قامت و صورت شبیه هم بودند؛ یکی مذکر به نام « مشیه» و دیگری مونث به نام «مشیانه».

 

در کتاب « بندهش » فصل ۱۵ آمده است: « آنگاه اهورامزدا روان را که پیش از پیکر آفریده بود در کالبد مشیه و مشیانه بدمید  و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستید. شما را  پاک و کامل بیافریدم. هر دو اندیشه و گفتار و کردار نیک به کار بندید؛  و دیوان را  پرستش مکنید. پس مشیه و مشیانه از جای خود به حرکت آمدند٬ و خود را شستشو کردند٬ و نخستین سخنی که بر زبان راندند این بود اهورامزدا یگانه است. او آفریننده ماه و خورشید و ستارگان و آسمان و  آب و خاک وگیاهان جاندارنست». چنانچه ملاحظه میشود؛ در دین مزدیسنی که معتقدات زرتشتیان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از یک ریشه تکوین می یابند با هم از زمین سربر می دارند و یکسان رشد می کنند و اهورامزدا با آنان بیکسان و با یک زبان سخن می راند و دستور واحدی برایشان مقرر می فرماید. آن دو پس از اقرار به یگانگی اهورامزدا نخستین سخنی که به زبان می رانند این است « هر یک از ما باید خشنودی و دلگرمی و محبت و دوستی دیگری را فراهم کند.» از این گفتار برمی آید که در دین زرتشت هیچ یک از زن و مرد را  به یکدیگر تفوق و امتیازی نیست٬ و آن دو از نظر آفرینش و خلقت یکسان و برابرند. شخصیت زن در دین زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پایان نیز با مرد یکسان و برابر است. بنا به معتقدات دینی زرتشتیان هنگامی که « سوشیانت» موعود نجات بخش آخرالزمان از شرق ایران و حوالی دریاچه هامون ظهور می کند از هر گوشه ایران پاکان و دینداران به او می پیوندند. تعداد آنان سی هزار نفر است که نیمی از آن مرد  و نیمی دیگر زن خواهد بود.

 

عظمت مقام زن را در آیین زرتشت از اینجا می توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتی از شش امشاسپند دین زرتشت٬ سه امشاسپند ضمیر مذکر و سه امشاسپند ضمیر مونث دارند. سه امشاسپند مذکر عبارتند از

۱-  بهمن یا وهمن یا وهومن که به معنای خرد کامل است.

۲-  اردیبهشت یا اشاوهیشتا که به معنی نظم و بهترین راستی و هنجار و قانون و سامان آفرینش است.

۳- شهریور یا خشتروییریه که به معنی حکومت بر خویش٬ خویشتن داری٬ و شهریاری آسمانی است.

۴- اسفند یا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوری و موکل بر زمین است.

۵- خرداد یا اروتات که نمودار کمال٬ رسایی؛ شادی و خرمی و موکل بر آبهاست

۶- امرداد یا امرتات که مظهر جاودانگی و بی مرگی است؛ همچنین تعدای از ایزدان مذاهب زرتشت که در مرتبه پایین تری از امشاسپندان هستند(امشاسپند ملک؛ و ایزد فرشته) ضمیر مونث دارند.

مثلا پس از درگذشت انسان در سپیده صبح چهارم؛ در سر پل چینوت؛ مهر و سروش و رشن از روان درگذشته درباره اعمال و کارهای او پرسش می کنند. مهر ایزد و سروش ایزد از ایزدان مذکر؛ و رشن ایزد از ایزدان مونث است. همچنین ایزد دینا که به معنی وجدان و دین است؛ با رشن ایزد همکاری دارد.

 

ایزد چیستا که به معنی دانش و خرد است نیز مونث است. زرتشت از این ایزد بارها کمک طلبیده است. دیگر از ایزدان مونث اشی است که فرشته دهش و بخشایش و آسایش است. و زرتشت در گاتها او را چنین ستوده است: « جهان از او راه رسم خداپرستی گرفت و اهریمن راه عزیمت گزید».

 

در ایران باستان زرتشتیان زناشویی را تنها به منظور رفع حوایج جسمانی و جنسی انجام نمی دادند. بلکه برای آن هدف و آرمانی بسیار عالی  و مترقی داشتند. این هدف فراهم کردن وسایل پیشرفت معنوی و غلبه نهایی نیکی بر بدی بود. تعالیم زرتشت بشر را در راه رسیدن به عالیترین مدارج روحانی یعنی فراهم نمودن و تسریع ظهور سوشیانت و غلبه نیکی بر بدی هدایت می کند. هدف از زناشویی مشارکت در نهضت بزرگ روحی است که در بیشتر ادیان الهی به بشر وعده داده شده است.

 

بنابراین؛ زناشویی در دین زرتشت عملی مقدس و ستایش انگیز است که از هر گونه تحقیر و تبعیض و نابرابری به دور است. به قول گیگر از خصوصیات موقعیت حقوقی زن و برابری او با مرد در دین زرتشت آن است که همانطوری که مرد پس از زناشویی به لقب « نمان پیتی » یعنی سرور و کدخدای خانه ملقب می گشت؛ زن نیز از زناشویی به لقب « نمانوپیتی » یعنی نور و فروغ خانه ملقب می گشت به عبارت دیگر مرد کدخدای و زن کدبانوی خانه بود. به قول همین دانشمند بزرگ آلمانی؛  و نویسنده کتاب « تمدن ایرانیان خاوری» زن پس از ازدواج در صف همسری شوهر قرار می گرفت؛ نه در ردیف اموال و یا از تابعین او. به عبارت دیگر زن کنیز و برده مرد نبود٬ بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کلیه حقوق با مرد بربار و در جمیع امور با او شریک به شمار می آمد.

 

کریستن سن؛ خاورشناس بزرگ دانمارکی می گويد: « رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود. در مورد آزادی در ازدواج هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست. زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می فرماید: « پروچیستا من جاماسب را که مرد دانشمندی است( وزیر گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان) برای همسری تو برگزیدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببین که آیا او را لایق همسری خود می دانی یا نه؟ در بند ۵ گاتها زرتشت خطاب به همه پسران و دختران جوان می گوید « ای دختران شوکننده و ای دامادان اینک شما را  می آموزم و آگاه می کنم٬ پندم را به خاطر بسپارید٬ و برابر اندرزم رفتار کنید تا  در زندگی سعادتمند نائل گردید. هر یک از شما باید در پیمودن را زناشویی و مهرورزی و پاکی و نیکی بر دیگری سبقت جویید٬ زیرا تنها بدینوسیله می توان به یک زندگی سراسر شادی رسید.»

 

به طوری که می بینیم در زندگی زنان و مردان پارسا یکسان مورد خطاب قرار میگیرند. پس از مرگ نیز به روان و فروهر هر دوی آنها یکسان درود فرستاده می شود. در یشت ها آمده است: « فروهر همه مردان و زنان نیک را می ستاییم. در فصل ۳۸ یسنا آمده است: « ای اهورامزدا زنان این سرزمین را می ستاییم و زنانی که آیین راستی و نیکی برخوردارند.» در فروردین یشت؛ که طولانی ترین یشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نیک جهان یکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتی در قرن اولیه ظهور زرتشت و نیز در زمان هخامنشیان از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را  می گذاراند. همانطور که گفته شد نمونه کامل آن ماندانا مادر کورش بود؛ که بارها کوروش به وجود او افتخار کرده است و حضور زنانی از قبیل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا ؛ آرتمیز؛ و غیره نمودار حضور فعال زن ایرانی در این دوران است و مشارکت همه جانبه زنان در این عصر چشمگیر است. از حفریات و کشفیات باستان شناسی که در تخت جمشید به عمل آمده٬ الواحی به دست آمد که نشان می دهد در ساختمان تخت جمشید عده زیادی از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزایای جنسی از قبیل نان و شراب و غیره؛ مطابق مردان دریافت داشته اند. این الواح هم اکنون در موزه های جهان ضبط است.

 

پس از شکست هخامنشیان وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود. زیرا در زمان سلوکیدها؛ زنان و دختران زیادی از یونان در ایران زندگی می کردند؛ و چون در یونان زن از تساوی حقوق با مردان برخوردار نبود. لذا در وضعیت و سرنوشت زن ایرانی نیز تاثیر نهاد. می دانیم که در دیانت زرتشت ازدواج بر پایه تک همسری است٬‌ هیچ مرد زرتشتی حق ندارد با داشتن زن؛ زن دیگر انتخاب بکند. لکن تعداد زیادی از این زنان و دختران یونانی به صورت معشوقه مردان ایرانی درآمدند که به طور قطع از استحکام بنیان خانواده ایرانی کاست. برخی از این زنان به صورت عقد مهلت دار با مرد ایرانی به سر می بردند و برخی دیگر نیز با روابط آزاد با مردان ایرانی حشر و نشر داشتند.

 

در زمان اشکانیان گرچه زن ایرانی تا حدی موقعیتش تحکیم شد؛ ولی به هر حال حکومت سلوکیدها و تاثیرات ناشی از آن و نفوذ هلنیسم اثر خود را گذاشت. از طرفی در دوران پارتها یا اشکانیان به علت گستردگی قلمرو پارتها طوایف و اقوام و ملل گوناگون در امپراتوری وسیع اشکانیان می زیستند که هر یک آداب و رسوم و سنن مخصوص به خود داشتند و طبیعتا این دگرگونی در وضعیت زن و خانواده ایرانی اثربخش بود.

 

در زمان ساسانیان که دین زرتشت اهمیت اولیه خود را بازیافت و سیستم حکومت نیز به طریق موبد شاهی اداره می شد؛ زن ایرانی تحت تعالیم مذهب زرتشت باز حقوق و امتیازاتی را به دست آورد. عصر ساسانیان به قول دارمستتر؛ نه تنها از لحاظ تاریخ ایران؛ بلکه برای تمام جهان واجد اهمیت است. از کارنامه اردشیر بابکان اینطور برمی آید که شخصیت زن از همان آغاز کار ساسانیان محترم شمرده می شد؛ و هیچکس حتی پادشاه نمی توانست به میل و دلخواه خود زنی را مورد آزار قرار دهد. به طوری که از الواح و مدارک و اسناد این دوران برمی آید زن از موقعیت خاصی در دوران ساسانیان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزدیک به بیست سال یعنی از پیش از تولد شاپور تا موقعی که او به سن رشد قانونی رسید؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره می کرد. در پندنامه آذرباد مهر اسپند به پسر خود اینطور می گوید: « اگر تو را فرزندی است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نیکو زندگی کند».

 

زن در مذهب زرتشت از لحاظ مذهبی می توانست تا درجه زوت برسد. این امر مسلما مستلزم فراگرفتن علوم بایسته دینی بوده است. در « ماتیکان هزار دادستان» آمده است که روزی چند زن راه را  بر یکی از قضات عالیمقام می گیرند؛ و از او مسایلی را سوال می کنند. قاضی مزبور به همه سوالات به جز یکی پاسخ می دهد. بلافاصله یکی از زنان می گوید جواب این سوال در صفحه فلان از فلان کتاب است. این موضوع می رساند که زن در عهد ساسانیان حتی بر مسایل مشکل حقوقی نیز احاطه داشته است. بارتلمه مستشرق معروف آلمانی که کتاب « حقوق زن در زمان ساسانی» را نگاشته؛ مطابق مندرجات آن؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباری نداشت مردی را که پدرش برای او در نظر گرفته به همسری قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نماید؛ و یا تنبیه دیگری درباره اش اعمال دارد.

 

فصل ۱۹ از کتاب ماتیکان هزار دادستان در بند ۳ و ۴ می گوید: « دختران را بدون رضایت خودشان نمی توان به ازدواج مردی درآورد.» در بند ۲۹ از فصل ۲۸ همین کتاب می گوید: « پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و دیون پدر و مادر متوفی خود سهیم و شریکند» ؛  و از این فتوا اینطور استنباط  می گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکالیف و مسئولیت ها نیز در ردیف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده حق نظارت مرد  را در خانواده تعیین کرده بود و مرد وظیفه داشت که همسر و فرزندان خود به خوبی و مهربانی رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر یکدیگر مسئولیت مشترک داشتند. اگر کسی اموال خود را به اشخاص بیگانه می بخشید و وارثین قانونی خود را محروم می کرد؛ این عمل قانونی نبود؛ و تنفیذ نمی شد. پس از درگذشت پدر خانواده حق ولایت با مادر بود؛ و ریاست خانواده به او تفویض می گشت. در صورتی که بین طرفین طلاق و جدایی صورت میگرفت؛ زن می توانست مهریه مطالبه کند؛ و مادام که شوهر اختیار نکرده و درآمدی از خودش نداشت؛ همسر سایق باید نفقه او را بپردازد. بارتلمه بر بنیاد کتاب ماتیکان هزار دادستان درباره حد نصاب ارث چنین می نویسد: « تقسیم ارث در حقوق ساسانی پس از درگذشت پدر خانواده به این ترتیب بود که زن و پسران هر یک سهم مساوی از ارث داشتند. دختران در صورتی که ازدواج کرده و از خانه پدر جهیزیه به خانه شوهر برده بودن نصف؛ و در غیر این صورت مطابق برادران ارث می بردند. مطابق قوانین اوستا

۱- زن حق مالکیت داشته و می توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند.

۲- زن می توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد.

۳- زن می توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید(در صورت بیماری شوهر)  

۴- زن می توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را  بخواهد.  

۵- شوهر حق نداشته است بدون اجازه زنش دخترخود را شوهر دهد.

۶- در دادگاه گواهی زن پذیرفته می شد.

۷- زن می توانسته است داور یا وکیل شود.

۸ – زن می توانسته وصی قرار گیرد  و تمام اموال خود را وصیت کند.

 

همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده: « رای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده انجام وظایفش برآید و مسئولیت خود را درباره خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند( دختر یا پسر مطرح نیست).

 

آینه تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه های پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون کاوه٬ و رستم و اسفندیار و سیاوش و سهراب و کیخسرو را  می بینیم٬ با زنان دانا و خردمنی چون فرانک و سیندخت و گردآفرید و رودابه و تهمینه و کتایون و فرنگیس و کردیه و پوراندخت و آزرمیدخت و ..... روبرو می شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده ؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند.

 

آنچه فردوسی در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخیلات  و رویاهای شاعرانه نیست. بلکه تمام روایات و اخبار تاریخ کهن ایران است که سینه به سینه حفظ شده و یا کتابت گردیده و سرانجام به دست فردوسی رسیده؛ و این حماسه سرای بزرگ علیرغم محدویت و قضاوت نادرست و افکار کوته بینانه ای که در قرون سوم و چهارم هجری در مورد زنان معمول یا درایت و امانت داری ستایش انگیزی همان اخبار و روایت و شنیده ها را  که درباره زن عهد باستان به دستش رسیده و نمودار ارج و اهمیت زن ایرانی در آن دوران است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعی و موقعیت زن را آنچنان که در ایران قبل از اسلام بوده ؛ معرفی کرده است.

 


 


 

 

 

 


دکتر کورش آريامنش - تاريخ ترور: ۲۷ می  ۱۹۹۶

 

از سخنرانی زنده یاد کورش آریامنش در جشنواره سیدنی (استرالیا)

 

 

 

ب – زن در وزیری 

بدبختانه دو تازش بزرگ و خردکننده: نخست اسکندر و سپس تازیان به ویژه٬ همه دستمایه و نشانه ها و ماندمانهای کشور ما را به نابودی کشاندند و در آتش سوزاندند و به آب دادند. از این رو کمتر یادمانهایی از گذشته به ویژه از زمان ماد و اشکانیان به جای مانده است که بتوان بر آنها تکیه نمود. ولی از آنچه که از گوشه و کنار بازمانده و به گونه پراکنده به دست رسیده است٬ نشان میدهد که زن ایرانی به والاترین پایه های گردانندگی کشور دست یافته و با پشتکار ستودنی و کاردانی به انجام کارها پرداخته است.

 

« آرتادخت» از زنانی است که وزیر دارایی « اردوان چهارم اشکانی» میشود و بی آنکه فشاری بر مردم بیاورد و باج و خراج را افزون نماید٬ کشور را به توانگری میرساند. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.

 

پ – زن در سرداری و فرماندهی

زنان در هنر تیراندازی٬ اسب سورای٬ جنگاوری٬ نبرد .... فراوان آموزش میدیدند٬ به گونه ای که گاه کارکشتگی و بیباکیشان بدانجا میرسید که پوشاک فرماندهی و سرداری بر تن میکردند و به سپهسالاری و رهبری برگزیده میشدند. زنانی که در این راه  بسیار درخشیده و شکوهمندانه نامی از خود بر جای نهاده اند٬ کم نیستند. اینان نه تنها به شکار و تیراندازی میرفتند و گوی پیش بودن را از بسیاری از مردان می ربودند که همراه مردان در میدانهای جنگ٬ شاهکارهایی می آفریدند که مایه شگفتی و انگشت به دندان گرفتن مردان میشد. از این رو با شایستگی نشان دادن٬ خود به فرماندهی میرسیدند و همچون سرداران بی پروا٬ در رده جلوی سپاه٬ پرچم به دست میگرفتند و جنگها را  رهبری میکردند.

 

« آرتمیس» یا آرتمیز در چم راست گفتار بزرگ٬ فرمانده بزرگ نیروی دریایی خشایارشا در جنگ یونانیان بود که با خردمندی و کارآمدی بی همتایی٬ ‌کشتیهای جنگی دیو پیکر را رهبری کرد و با  فرماندهی درست بایسته خویش٬ ‌سپاه یونان را در هم شکست. این زن فرمانده از رایزنان جنگی خشایارشا نیز بود.

 

از سرداران سرشناس و بی پروا و کارآمد و برازنده دیگر٬ « گردیه» خواهر بهرام چوبین است که در دلاوری و جنگاوری بلندآوازه مبیاشد. او  پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ ‌آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وامیدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادر در جنگ تن به تن با « تور» فرمانده نیروی خاغان چین٬ او را  شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.

فردوسی در این باره چنین میسراید:

 

همـه لشـــگر چیـن بـر هـم شــکسـت

بسی کشت و افکند و چندی به خست

ســراســر همـه دشـت شـد رود خـون

یکــی بـی سـر و دیـگری سـرنـگـون

چــو پـیـروز شـد سـوی ایـران کشــید

بـر شــــــهریـــار دلـــیــــران کشــــید

بــه روز چـهـــارم بــه آمــــوی شــــد

نــدیــدی زنـی کـــو جـهـانـجـوی شــد

 

استاد سخن از زبان سربازان «گردیه» که با شگفتی از دلاوریهایش٬ او را  ستودند٬ میسراید:

 

نـه جـنـبـانـدت کـوه آهـن ز جـای

یلان را  به مردی تویی رهمنـای

ز مـرد خـردمـنـــــد بـیـــــــدارتـر

ز دســتــــور دانـنـده هـشـیـارتـر

هـمه کهتـرانـیـم و فرمان تراست

بـدین آرزو رای و پیمـان تراست

 

 

« گردآفرید » زن جنگاور برجسته دیگری است که با سهراب پسر رستم٬ دست و پنجه نرم میکند و سپاهیان را به شگفتی وامیدارد. فردوسی از زبان سهراب هم آورد « گردیه » چنین میسراید:

 

بـدانسـت سـهراب کـه دختـر است

ســر مـوی او ار در افســر اســت

شگفت آمدش گفت از ایران سپـاه

چـنـیـن دخـتـــر آیــد بــه آوردگــاه

ســــواران جـنــگی بـه روز نـبـرد

هـمـانـا بـه ایـــــــران درآرنـد گـرد

زنـانـشـان چـنـیـنـنـد ز ایـرانیــــان

چگـونه انـد گـردان و جنگ آوران

 

 

« بانو گشنسب» دختر رستم و همسر « گیو» نیز از زنان بیباک و رزمجویی بود که در شاهنامه فردوسی فراوان از او یاد شده است. چنین آمده است که او  به اندازه ای زورمند و دلیر بود که کمتر مردی توانایی رویارویی با او را داشته است.

 

« زربانو» دختر دیگر رستم میباشد که از سواران تیرانداز و جنگجو به شمار می آمده و با رزم دلاورانه خود زال٬ آذربرزین و تخواره را از زندان آزاد کرده است.

 

نام سرداران و جنگاوران زنی که از زمان مادها٬ هخامنشیان٬ ‌اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند ( امید آن است که با بررسیهای گسترده پیرامون آنها٬ ‌بتوان به چگونگی فرماندهیشان بیشتر آشنا شد):

 

-          « آپاما » دختر « سپیتمن » که خود از سرداران زمان هخامنشیان بود. چم این واژه گیرا٬‌ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد.

-          « آذرنوش» در چم پرفروغ آتشین هم از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه.

-          « آرتونیس» در چم راست و درست٬ دختر «ارته باز» که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود.

-          « آریاتس» در چم آریایی پاک و درست از سرداران هخامنشی.

-          « آسپاسیا» در چم گرد٬ یل٬ دلیر و نیرومند٬ همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود.

-          « آمسترس » در چم هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید.

-          « ابردخت» در چم دختر نیرومند و توانا و برتر٬ از سرداران ساسانی.

-          « استاتیرا» در چم آفریده ایزد تیر و اختران٬‌ دختر داریوش سوم هخامنشی.

-          « ُبرزآفرید» در چم آفریده شکوه و والایی٬ ‌از سرداران ساسانی.

-          « برزین دخت» در چم دختر آتشین و پرفروغ٬ از سرداران ساسانی.

-          « پریساتیس» در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد.

-          « داناک » در چم باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.

-          « سی سی کام» در چم کامروا و پیروز٬ ‌مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر به زانو درنیامد و همچنان جنگ را دنبال نمود.

-          « سورا» در چم گلگون رخ٬‌ دختر اردوان پنجم اشکانی.

-          « گلبویه » از سرداران و جنگجویان ساسانی.

-          « ماه آذر» از سرداران ساسانی.

-          « مهر مس» در چم مهر بزرگ٬ ‌خورشید درخشان٬ از سرداران هخامنشی.

-          « مهر یار» از سرداران ساسانی.

-          « میترادخت» در چم دختر مهر٬‌ دختر خورشید٬ ‌از سرداران اشکانی.

-          « نگان» در چم کامروا و پیروزمند٬ از سرداران ساسانی که با تازیان دلاورانه جنگید و دلیریها بسیار شکوهمندانه از خود نشان داد.

-          «  ِورزا» در چم نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان.

-          « وهومسه » در چم والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ ‌از سرداران هخامنشی.

-          « هومی یاستِر»  در چم دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی.

-          « یوتاب» در چم درخشنده و بیمانند٬‌ خواسته و پرفروغ٬‌ خواهر « آریوبرزن»  سردار بیباک و دلیر داریوش سوم در جنگ با اسکندر. یوتاب فرماندهی بخشی ار سپاهیان برادر را داشت که در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست و اگر یک روستایی٬‌ راهی دیگر را به اسکندر نشان نمیداد تا از آن جا شبیخون بزند٬ شکست خورده و سپاهیانش تار و مار شده بودند. یوتاب همراه برادر آن اندازه جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود به جای گذاشتند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  |