|
گر نخواهی حق،آسان توان زیست
|
عرب شناسی از زبان ابن خلدون(مورخ تازی)
گرايش طبيعی عرب غارت ديگران است٬ که هر چه را در دست آنان بيابد٬ بربايد و تاراج کند. روزی اينان در پرتو نيزه هايشان فراهم ميايد٬ و در ربودن اموال ديگران اندازه و حد معينی قائل نيستند٬ بلکه چشمشان به هرگونه ثروت يا کالا یا ابزار زندگی بيفتد آنرا غارت ميکنند. هرگاه از راه غلبه جويي به کشوری دست يابند و فرمانروايي و قدرتشان در آن سرزمين مسلم گردد٬ به سياست حفظ اموال مردم توجهی ندارند٬ در نتيجه حقوق و اموال همگان پايمال دستبرد زورمندان ميشود و از ميان ميرود و عمران و تمدن به ويرانی ميگرايد. همچنین اينان از اين رو مايه تباهی عمران و اجتماع ميشوند که کار هنرمندان و پيشه وران را به هيچ ميشمرند و برای آن ارزشی قائل نیستند..... در صورتيکه هرگاه اينگونه کارها تباهی پذيرد عمران اجتماع تباه ميشود. و نيز قوم عرب به احکام و قوانين و منع مردم از تباهکاریها و تجاوز به يکديگر توجهی مبذول نمیدارند٬ بلکه تمام هم ايشان مصروف ربودن اموال مردم از راه غارتگری يا باج ستانی است٬ و هرگاه بدين مقصود برسند به دیگر کارهای مردم عنايتی ندارند و در راهنمايي آنان به راه راست و اصلاح امور ايشان احترام نميکنند و مفسد جويان را از فساد بازنميدارند. چه بسا که آزمندی و سودپرستی آنانرا وادار ميکند که کيفرهای مالی مجری دارند٬ ولی مقصود آنان در اين موارد نيز اصلاح حال عموم نيست٬ بلکه چنانکه عادت ايشان است ميخواهند از اين راه سود بيشتری بدست آورند و بر ميزان باج و خراج بيفزايند. بهمين سبب چنين کيفرهایي برای سرکوب کردن مفسده جويان و تبهکاران و آنانی که به حقوق و اموال ديگران تجاوز ميکنند٬ بلکه اين روش ايشان بر تجاوز و تبهکاری مي افزاید٬ زيرا متجاوزان پرداختن باج را در برابر رسيدن به مقاصد پليد خويش آسان ميشمرند. در نتيجه رعايا در کشور ايشان به حالت هرج ومرج و بی سر و سامانی بسر ميبرند٬چنانکه گويي هيچگونه حاکميت قانونی وجود ندارد. هرج ومرج و بی سر و سامانی مايه هلاکت بشر و تباهی عمران و تمدن است.
اين قوم بر حسب طبيعت خود به تاراجگری و خرابکاری خو گرفته اند و به آنچه دسترسی پيدا کنند آنرا به غارت ميبرند .... و بخاطر همين خوی توحش چون انقياد گروهی از آنان در برابر گروهی ديگر با درشتخويي و افزون طلبی و همچشمی آنان در ریاست منافات دارد٬ کمتر اتفاق ميافتد که پيرامون امری با يکديگر هماهنگ شوند٬ ليکن هنگاميکه پای دين يا ولايتی تازه بميان آيد حاکم و رداع آنان از نفوس خودشان برميخيزد و کبر و همچشمی از ميانشان رخت برمي بندد و اجتماع ايشان آسان تر ميشود و آنگاه بجانب غلبه کشورگشايي ميروند.
..... و چنین شد که همين عربها کژدم خوار که به خوردن علهز افتخار ميکردند و وضع قريش نيز در خوارک و مسکن چندان بهتر از ايشان نبود٬ وقتيکه عصبيت آنان با پيامبری محمد صلی اله و عليه وسلم در زیر لوای دين متحد شد بسوی کشورهای فارس و روم لشکر کشيدند و آنها را تصرف کردند و به سراغ امور دنيوی خود رفتند و به دریای بيکرانی از رفاه و نعمت دست یافتند تا بدان حد که در بعضی از جنگها به هر سوار عرب سی هزار سکه طلا يا قریب بدان تقسيم شد و از اين راه بر اموالی دست يافتند که حد و حصری بر آن نبود.
لازم به تذکر است که فتوحات عرب همواره سقوط تمدنها را بدنبال آورده است٬ زیرا شهرهای آباد از ساکنان خود تهی شده اند و زمینها بصورتی جز آن در آمده اند که بوده اند. يمن بجز در چند شهر خود به ويرانی گراييده است. تمدن ايرانی در عراق بکلی ویران شده است٬ و همين وضع را در شام ميتوان يافت. هلالی ها و بنوسليم ها که تا تونس و مراکش پيش رفتند و بمدت ۳۵۰ سال در آنجا برای استيلای خود جنگيدند و سرانجام در انها مستقر شدند همه جلگه هايشان را به ويرانی کشاندند. ناحيه ميان بحرالروم(مديترانه) و سودان چنانکه بقايای آثار تمدن آن از قبيل ابنيه و حجاری های عظيم و روستاهای نشان ميدهند منطقه ای مسکونی و آباد بود و امروز صحرايي بيش نيست.» مقدمه ابن خلدون٬ بترتيب فصول ۲۷٬ ۲۸٬ ۲۱.
آنچه از «مقدمه» ابن خلدون نقل شد٬ تنها نمونه هايي از ارزيابيهای متعدد او در همین زمینه است٬ ولی شاید تذکر اين نکته جالب باشد که بسيار پيش از آنکه مورخ بزرگ جهان عرب چنین نوشته باشد٬ در خود قرآن بر اين واقعيت٬ خطاب به پیامبر و در اشاره به همين عربان٬ گفته شده بود که : « اینان چون سودی یا تنعمی بینند٬ بيدرنگ به دنبال آن ميروند و ترا تنها ميگذارند» ( سوره جمعه٬ آيه ۱۱)
آهنگ های خون
نوشته های شهید عاملی تهرانی بزرگمرد پان ایرانیست و همزاد سرور محسن پزشکور که به وسیله جلادان دژخیم به شهادت رسید

انتقام
نیرزد آن خون که بدان دل بندیم و بخواهیم تا بماند آنجا که سخت ساخته تاریخ،بزرگی را بر ملت ما ایران.
نخواهیم که دلی باشد تا خون بگرداند بر آن کاسه ی چشم و گوشه ی مغز تا نبیند تیره روزی روشنی بخش جهان را.آرزوست ما را فروریزیم هر ان سست بنایی را که از الودگی پدید گشته و پاکی را به لخته خون فداکاران شناسیم.
فدا گشتن بر خون افتخار ما نیست درآئین ، فدا گشتن نفس تن آرمانخواه است.
روح را خواهیم تا به فراز آریم،بر جهان از ایرانبر موجهایی از خون ز انتقام خیزد.تلخ سازیم ان گامهایی که تلخ ساخت برجهان هر شیرینی را،آنکه تیره ساخت بر کانون شیرین سخنان روزگار با نیرنگ تجزیه با خونتلخ آنها. پاس نداریم آنها که پاس ندارند شراره ها فائین به چرا آلایند و از چرا آزادی سازند.
از آزادی حیوان برون جهد نام انسان گیرد،بلولد به گرد خ خود،ببافد تاری بر لاشه ی خود،که تباهیش با تباهی تار باشد و نماند برای آیندگان.چنین حیوان آزاد بر خون ها تازد بی ترس از اتنقام.
جهان یک راز بیشتر ندارد:هرآن ملت نخواست تیغی برای انتقام و نساخت سرخ هرآن زمان آنرا بی چون آماده گشته تا حیوان آزاد پرورد و نابود سازد خویش رایا نه انتقام،نه آزادگی بلکه آزاد حیوانات.
خون نیرزد هنگام انتقام که ان آبی ست بر نهال برومند آئین،تا همه کس داند که سوی آن دست نتوان برد.
نیرنگ جدائی،در تاریکی پربهایی خون ونه انتقام چیره گشت بر روشنی، اما آتش خاموش نگردد و فروزد،پس باش...باش...تا سپیده دمان هنگام انتقام.

انسان
آن روز که در میان شما جای یکی خالی ست، آن منم،کس نشناختش .ناشناس آمد،ناشناس بزیست،ناشناس بمرد.ای گردش چرخ تو فزون زآنچه اندوه دیدی بر او باریدی .کوره یی از رنج ساختی،گنجی درآن گداختی چه ساختی؟؟
آهسته از خاک برگرفت توشه ی خود ،یک عمر جوشید،خروشید،نه کس دید نه شنید زآنچه در میان میخروشید زخشم،ز رنج ز تباهی.... .رازی نیافت زآنچه رازی نتوان گفت،رازی نگفت ز آنچه رازی نتوان یافت.
نایافته رازی راز میگفت و این سرانجام به رنجش کشید،رنجش کشید و برد.
چه جهانی!!! نه دوست نه خویش ،نه آدمی،همه از رنج دستگاهند،همه رازگوی،رازهای مگوی.بی دوست زیست با رنج زندگی کرد.بی دوست با دوست می پنداشت و بی رنج بود ز ناتنهایی. تا گذشت زمان بسیار بر او یکایک تلخش آموخت تلخ.تا آخر بخواند:
هر در به جستجو شدیم،هر در زدیم آنرا که خواستیم نیافتیم.
از جمادی مرد و نامی شد.در این رنج که دید حق را عیان،کوره یی ساخت بگداختش ،سوختش چون آموخت در این سوز ساختن را آماده ی زندگی گشت(اندکی).
چه رازها بباید دانشت،چه سخت،گر نخواهیم حق، آسان توان زیست.نه زیٍ جمادی روی نتوان کرد."انسانم آرزوست"
ایران
خورشید خاموش خواهد شد آن زمان که ایران نباشد،به گردش آمده و نور پاشیده تا به گردش آید و نور پاشد بر جهان تاریک سرزمین مردان بی مانند ما ایران.
نه جهان خواهیم که ماند و و نه تواند که ماند بی نور در تاریکی اهریمنی.
جهان نازد به ما که به خود نازیم از آنکه جهان به ما نازد.
ایران نامت سرفراز باد،بی پیروزی تو نه آن مرد است که نام ایرانی دارد.
آئین ما بی بهایی خون است،که بنیان هستی ناپایدار ماست،به پاس خون جاوید که به پا دارد ایران را تا آتش افروزد.
آئین ما ارزش به نیستی است و عشق به فنا،تا یک تن نپندارد که هم اوست تمام هستی ونیستی.و نیست بیشی از آن،تابداند که خواست ها ناچیز هوسها را و این بدان روست که در دنیایی از خواست های پیشین پدید آید و بماند از او آنچه جز هوسهایش باشد،برای آیندگان.پس نه آزاد است آنچه میخواهد و نه باو رسد آنچه می جوید.آئین او را به خود گیرد تا بمیرد و نیست شود ولی بجاست آرمان و آئین ما.آئین ما به خون نوشته شده است که نه از ماست.،بلکه بدان پاسبانیم،روشن یا تیره روزهایی را که هستیم.
آرمانخواه داند که فدای آئین گشتن تنها آرزوست.نه چون آن کسان که بر آن سود ببافند،سخنان پوچ که این آئین برتری ست یا بهتری ست.بلکه آنکس که دریابد جز آئین نتوان ساخت بیچون و چرا.
"چرا"، راه آسان کند. نتواند که آرمان آفرید.
آرمان نه از مغز است با خون همراه است و بلکه خود خون است.
آرمان دگرگونی نیابد،بر کوران آئین خواب آلوده جایگزین آرمان شود.
"چرا" چون پا فراتر نهاد از گلیم خویش آئین آلاید تا دیگر نرسد از آئین کس به آرمان این پستی با بزرگی چرا با هم شود و نمودی پست باشد از هرزگی فردپرستی به جای آرمانخواهی.
نام
در تاریکی های تاریخ،آنزمان که کوهها ، دشتها و جنگلها و دریاها نامی نداشتند، آنگاه که نامها به خون بود و انرا به خون در جایها مینوشتند،یا بهتر در کار نوشتن بودندفدوده هایی از دور یا نزدیک یا از پش کوهها که امروز در دامان اروپا خوابیدهاند و یا از سرزمین هایی که امروز جدا قفقاز ما خوانده میشوند و بعضی آنجا را کهن سرزمین سپیدان دانسته اند به سوی جنوب روانه شدند و تیره جایی گزدند تا از کوههای قفقاز و سرزمین مادهای جنگاور و پارسهای فرهنگ خدای تا کرانه های دریای هندسراسر ز دودمانها و خانواده های آریایی پوشیده گشت و چنین سرزمین که از سوی فرغانه نیز تیره هایی جداگشته از سر نژاد هندوایرانی ها انبوهی کرده بودند ایران نام یافت و پیوندی پاک از خون نخست آریاها با خاک پر ارج فلات پدید آمد، به ریخت خانواده و دودمان و شاهی و سپس شاهنشاهی ایران که گاه شاهی ماد بود و گاه شاهنشاهی بی نظیر در نظم هخامنشیان وگاه شاهنشاهی کم نظیر و در شکوه ساسانیان.
تاریخ جهان گواه ان است که نخست نامها را با خون مینوشتند بر جایها و چنین کردند نخست آریاها و چنین از پیوند آنان با خاک ، ایران پدید گشت... .
چونان نامی نوشته شد و میهن پدید امد استوار جایگاه فرهنگ پدید گشته استف آنگاه به فرهنگ و زبان چه بسیار نوین نامها پدید آیند که برجایها به یادگار آن خون و فرهنگ سالها بماند.
*******************************************************
آن تیره ی نخست آریا ها که بر خاک ایران زمین جای گرفتند تا این سرزمین ایران شد با خون خود فرهنگی آفریدند که در اندیشه های تابناک خونی و جنگی بود.
خونی بود در چهره ی بی پایان قدرت ها و یکتا خواست ها ،جنین بیکران.بی آغاز بی انجام بزرگتر از هر بزرگ و قویتر از هر قوی و زیباتر از هر زیبا و که چون بیچون است به هر اندیشیدنی یکتا خدای و معبود انها گشت.
جنگی بود به رنگ هستی که نه آسایش است نه سکون بلکه همه دررفت،همه در آمد و چنین آن هستی واحد تیز نیست جز به چهره ی جنگی و ستیزی پیوسته و همیشه.
از سویی میدانستند که خونی که آدم ها از آنند پیوسته در جوشش است به خاست هستی و نیرومندی و یکتا گشتن به هنر و هر آئین و هر قدرت ، و چون خون نمیمیرد ،هرچند آدمها امروز هستند و فردا نه، زیرا ادمهایی که امروز نیستند فردا خواهند بود،زین روی همه در آنها نمایش های جاوید بود چه به چهره جاویدی روان و چه به صورت امیدی همگان و سوشیانس
مرد و گریه(زن آریایی)
مرد که در آیین تربیتی آریا ها ایدهآل است ،از میان انسانها کسی است که آراسته به عالیترین امتیازات نژاد خود. که در او ، هماهنگی اندام و خویها به است کمال .و هماهنگی او با زمان خود و ملت و نژاد خود به تمام.
زنان آریایی برترین زنان اند نه به سبب موزونی اندام و زیبایی اجزا بلکه به سبب ایده آلی که از آیین تربیتی نژاد خود آموخته اند،که: برترین نیروها در انسانهاست و باید انسانها را پرورش داد تا مردان ظهور کنند و آن مردان که پرورده ی شیرزنانند نه برابرند بلکه هر یک به هر خوی و خصلتی ممتاز است. و چون این امتیاز در نظامی هماهنگ به قله درآید آن "ابرمرد "است که در آئین تربیتی ی نژاد ما برترین ایده آل هاست.
خلقت چنان است که از زن و مرد یا به گفته دیگر از مادینه و نرینه هر نوین زنده یی پدید آید و قانون این است که تا نوین زنده ها نباشند ،نوین زندگانی ها نیست.
پس هر جا آئینی به فرهنگی برآید و فرهنگی به پرشکوه زندگی ،بی شک ابرمرد یا ابرمردانی بوده اند که آن را برآورده اند.و آن مردان یا ابرمرد نیز جز ترکیبی از همه چیز نرینه و مادینه یی .چونان که بسیارند مردانی که به قالب زیستی زن هستند و بسیارند نه مردانی که به قالب زیستی نر اند.
کوتاهتر ،مرد در اصطلاح آئین تربیتی ی ما مجموعه ی هماهنگی ازصفات و خصال است به هر جنسی که آفریده شده باشد و زنان نیز اگر خود بشناسند و نظم وجود خویش دریابند جامه ی مردی توانند پوشید به اصطلاح آئین.
چنین مرد که در آئین آمده است نمیگرید الا به حکم مهر که بنیاد ورجاوند خانواده هاست.چونانکه رستم به سوگ سهراب ویا به زوال عظمتی زیبا و پرستیدنی. کانجا" خندند بر آن دیده کینجا نشود گریان."
گرنه آنان که میگریند نه بر آئین مردان،نه مردند،حال خواهند به کالبد نرینه باشند یا مادینه.و تو خود مردانگی به هنگام گریستن توانی شناخت.
خاک و خون
نخست خاک بود و خاک خون گشت خون بر خاک نام گذاشت.نام ،خود"خاک و خون" بود و هم بر خاک و خون بود و هست.
آنانکه در نام پیوستگی و یکی بود ن خاک و خون را درنیابند،آن زمان بیدار شوند که خونهای بر خاک ریخته بازی نغز روزگار گردد.و آموزگار آئین پاس خاک و خونشان گردد.تو ای خاک ای نیاخاک که سازنده و ساخته خونهای مایی،ای مادر و ای مای در ما: این خون که به نشان زندگی از تو داریم در راه پاسداری تو،خود رمز جاوید فدا گشتن یکی است.برای همه و آن همه که خونها را دارند، چون بر خاک ریزند آن کوشش ورجاوند و نام آفرین و نام آور است که رمز خدایی همه برای یکی را بیان میدارد.
. چنین خاک ,خون را پدید آورد و خون نام را و نام آدم بهی و آزاده را که خون به راه خاک فنا
ساخت.و این آئین را که چون همه به کار بسته اند نام با فرهنگ یکی گشته است.نشان یکی است.به جای همه و همه چون نشان یکتای خاک و خون برای یکی.
فرمانده و قهرمان
دو دوست، فرمانده و سرباز، تاريك شب، با هم به گفتگو:
- جان من به فرمان تو، اما به شرط.
- خواهي كه چون بگذري، سربازان تورا بدوش؟ گام ها سنگين؟ آهنگ پر شكوه؟ آرامگاه تو معبد آنان؟
- نه. من با شكوهترين آهنگ ها را در مي گذرم، به راه خون خود و به آهنگ خون خود. هيچكس نخواهد توانست آهنگي برتر از آن آفريند.
- چه خواهي؟ خواهي كه كودكانت سرافراز باشند؟ همسرت آسوده؟
- نه. اين در آيين است، خواست من بايسته نيست. كيست كه دودمان خونين جامگان را پاس ندارد؟
- پس تو آرزو داري كه هر بهاران، گل هاي زيبا بر مزارت گذارند و سربازان بر آن سرود جانبازي سر دهند؟
- هر كس به خاك خفته كه بخون غلتيده، گلباران است. خود گل ها زخاكند. خون سياوش را فراموش كرده اي؟
- دانستم. مي خواهي كه نامت بجاي ماند و داستانت بر زبان ها؟
- نامم تا خون بجاست، خود بجاست و داستانم بر زبان هاست. آنسان كه بود، هر سرباز داستان زنده ايست از گاه باستان.
- پس چيست آرزوي تو؟
- مي خواهم كه مرا چون قهرمانان به كشتن دهي.
فرمانده انديشيد؟
- آيا من روح زمان خود را مي دانم؟
يادي از درياي مازندران
دريا … دريا …
دريا… خروشان باش، پر آهنگ، جوشان، چون سيماب كه جوشد تا آلودگي هاي سبك تر ز خود را، چون هوا ز خود راند.
دريا ! آرام مباش، دريا آرامي تو غم انگيز و غم افزاست، بخروش تا خروشيدن درون آشفته خود را در نيابم، غوغاي دل من و غرش امواج تو چون دو اسب سركشند كه گاه اين، گاه آن، پهلو به پهلو، با لب هاي كف آلود و چشم هاي خونين راه مي پويند، به تك و تاز.
دريا ! تو نقاب اهريمناني، دريا، بخروش، سفيد باش، بدرخش، كوه بساز، افق را تيره كن،راه را بر چشمان پر آرزوي من فرو بند، مرا بر خود بترسان، از غم، اندوه و رنجم نجات بخش.
دريا ! بخروش… بخروش… بگذار آن قطره قطره ناچيزها كه به درون تو جمعند باهم، به نظم، به آهنگ بروند، باز آيند، بخروشند، بسازند خود را ! بستيزند به ناخود، به هر صخره، به هر كرانه، به هر زورق بي چيز ماهيگيران، به هر كشتي، به هر قوي، به هر عكسي، ز پرتوها و آن نور افشان ها.دريا ! تو چرا دشمنان ما را پنهان مي كني؟ تو چرا مرز ديواني؟ تو با موج خروشانت با ما چه مي گويي؟
اين خشمگين پيام كه سوي ما آري شود آيا كه از ما نيز به دشمن، به ديوها، به آنسويي ها، به انيران ها كه ايراني ها را به كين، به نامردي، به جبر، به بددلي به زنجير كرده اند باز رساني و بازگويي؟
دريا … دريا … فرياد كن،ژرف، پر عمق دره ها بساز، از دل آنها كوه ها پايه ريز سر به فلك، به ماه، به خورشيد در پس آن باز ژرف دره اي تند، پس از آن، توفنده، پرخروش، سيماب گون، گداخته آهن ها به او طغيان كرده باشند، ز موج برآور و همچنان حلقه حلقه، هر بار ز بار پيشين، پيش به آن سوي رو كن،آهنگين چونانكه به جمله اختران، جمله ديوان، همه با هم،همنوا سنج ها فرو كوبند و طبل ها و دهل ها، هر دهل پهنه افقي كه به چشم بالداران تيز چشم مي رسد.
اينچنين اي دريا … دريا ! روي سوي دشمنان ما كن با خشم خود،
نعره خود، غوغا انداز، لرزه افكن با هراي خود اين پيام خود بدانان رسان:
روز انتقام نزديك است
به پذیره ی سال تمدن(شهرآئینی ) آریایی
زپشت فریدون و از کیقباد
فروزنده تر زین نباشد نژاد

مرد و گریه(زن آریایی)
مرد که در آیین تربیتی آریا ها ایدهآل است ،از میان انسانها کسی است که آراسته به عالیترین امتیازات نژاد خود. که در او ، هماهنگی اندام و خویها به است کمال .و هماهنگی او با زمان خود و ملت و نژاد خود به تمام.
زنان آریایی برترین زنان اند نه به سبب موزونی اندام و زیبایی اجزا بلکه به سبب ایده آلی که از آیین تربیتی نژاد خود آموخته اند،که: برترین نیروها در انسانهاست و باید انسانها را پرورش داد تا مردان ظهور کنند و آن مردان که پرورده ی شیرزنانند نه برابرند بلکه هر یک به هر خوی و خصلتی ممتاز است. و چون این امتیاز در نظامی هماهنگ به قله درآید آن "ابرمرد "است که در آئین تربیتی ی نژاد ما برترین ایده آل هاست.
خلقت چنان است که از زن و مرد یا به گفته دیگر از مادینه و نرینه هر نوین زنده یی پدید آید و قانون این است که تا نوین زنده ها نباشند ،نوین زندگانی ها نیست.
پس هر جا آئینی به فرهنگی برآید و فرهنگی به پرشکوه زندگی ،بی شک ابرمرد یا ابرمردانی بوده اند که آن را برآورده اند.و آن مردان یا ابرمرد نیز جز ترکیبی از همه چیز نرینه و مادینه یی .چونان که بسیارند مردانی که به قالب زیستی زن هستند و بسیارند نه مردانی که به قالب زیستی نر اند.
کوتاهتر ،مرد در اصطلاح آئین تربیتی ی ما مجموعه ی هماهنگی ازصفات و خصال است به هر جنسی که آفریده شده باشد و زنان نیز اگر خود بشناسند و نظم وجود خویش دریابند جامه ی مردی توانند پوشید به اصطلاح آئین.
چنین مرد که در آئین آمده است نمیگرید الا به حکم مهر که بنیاد ورجاوند خانواده هاست.چونانکه رستم به سوگ سهراب ویا به زوال عظمتی زیبا و پرستیدنی. کانجا" خندند بر آن دیده کینجا نشود گریان."
گرنه آنان که میگریند نه بر آئین مردان،نه مردند،حال خواهند به کالبد نرینه باشند یا مادینه.و تو خود مردانگی به هنگام گریستن توانی شناخت.
در تاریکی های تاریخ،آنزمان که کوهها ، دشتها و جنگلها و دریاها نامی نداشتند، آنگاه که نامها به خون بود و آنرا به خون در جایها مینوشتند،یا بهتر در کار نوشتن بودند دوده هایی از دور یا نزدیک یا از پش کوهها که امروز در دامان اروپا خوابیده اند و یا از سرزمین هایی که امروز جدا قفقاز ما خوانده میشوند و بعضی آنجا را کهن سرزمین سپیدان دانسته اند به سوی جنوب روانه شدند و تیره جایی گشتند. تا از کوههای قفقاز و سرزمین مادهای جنگاور و پارسهای فرهنگ خدای تا کرانه های دریای هندسراسر ز دودمانها و خانواده های آریایی پوشیده گشت و چنین سرزمین که از سوی فرغانه نیز تیره هایی جداگشته از سر نژاد هندوایرانی ها انبوهی کرده بودند ایران نام یافت و پیوندی پاک از خون نخست آریاها با خاک پر ارج فلات پدید آمد، به ریخت خانواده و دودمان و شاهی و سپس شاهنشاهی ایران که گاه شاهی ماد بود و گاه شاهنشاهی بی نظیر در نظم هخامنشیان وگاه شاهنشاهی کم نظیر و در شکوه ساسانیان.
تاریخ جهان گواه ان است که نخست نامها را با خون مینوشتند بر جایها و چنین کردند نخست آریاها و چنین از پیوند آنان با خاک ، ایران پدید گشت... .
********************
چونان نامی نوشته شد و میهن پدید امد استوار جایگاه فرهنگ پدید گشته است. آنگاه به فرهنگ و زبان چه بسیار نوین نامها پدید آیند که برجایها به یادگار آن خون و فرهنگ سالها بماند.
***********************
آن تیره ی نخست آریا ها که بر خاک ایران زمین جای گرفتند ـتا این سرزمین ایران شد ـ با خون خود فرهنگی آفریدند که در اندیشه های تابناک خونی و جنگی بود.
خونی بود در چهره ی بی پایان قدرت ها و یکتا خواست ها ،جنین بیکران.بی آغاز بی انجام بزرگتر از هر بزرگ و قویتر از هر قوی و زیباتر از هر زیبا و که چون بیچون است به هر اندیشیدنی یکتا خدای و معبود انها گشت.
جنگی بود به رنگ هستی که نه آسایش است نه سکون بلکه همه دررفت،همه در آمد و چنین آن هستی واحد تیز نیست جز به چهره ی جنگی و ستیزی پیوسته و همیشه.
از سویی میدانستند که خونی که آدم ها از آنند پیوسته در جوشش است به خاست هستی و نیرومندی و یکتا گشتن به هنر و هر آئین و هر قدرت ، و چون خون نمیمیرد ،هرچند آدمها امروز هستند و فردا نه، زیرا ادمهایی که امروز نیستند فردا خواهند بود،زین روی همه در آنها نمایش های جاوید بود چه به چهره جاویدی روان و چه به صورت امیدی همگان و سوشیانس.
وطن یعنی نژاد آریــــــایی
نجابت, مهرورزی, با صفایی
این نوشنارها در پاسخ ژاژخایان و ذشمنان ایران آورذه میشود.از آنجا سایت درفش کاویانی در ایران فیلتر شده این دو مقاله را جهت آگاهی هم میهنان در این وبلاگ می آوریم.
|
|