|
يكپارچگي فلات ايرانزمين را مي بينم.آنرا باور دارم
|
براستی ناسیونالسیت چه کسی است؟؟!!شاید در آغاز پاسخ به این پرسش آسان به دید آید، و بگوییم ناسیونالیست همان فرد میهن پرست و یا میهن دوست است.روشن است که همه کسان کشور خود را به گونه یی دوستدار هستند و جدایی در اندازه ی این عشق است.ولی آیا میتوان گفت هر فرد میهن دوستی ،ناسیونالست است؟؟؟من میگویم نه. به هیچ وجه.
میهن دوستی در بسیاری از موارد خواه ناخواه است و بروز آن ناخودآگاه. اما ناسیونالیسم در یک فرد ناسیونالسیت یکسره آگاهانه است و از آگاهی سرچشمه میگیرد.بدیگر سخن ناسیونالیسم زبانزدی(اصطلاحی) است بسیار ژرف تر و سنجیده تر .یک ناسیونالسیت با تمام آگاهی و هستی خود به اندیشه ی خود باور دارد وبه آمیغ به خاطر همین اندیشه است که زنده ست.ملی گرایی بر خلاف میهن دوست در سرتاسر زندگی ناسیونالیست سترسا(محسوس ،مشهود) است .چه در شخن گفتن و چه در کردار و اندیشه و... .
ناسیونالسیت کسی است که از مرحله تعریف و تمجید از دار و درخت کشورش گذشته و به مرحله سیاسی گام نهاده،و هر آن در اندیشه ی منافع ملی کشور و ملتش میباشد.
ناسیونالسیت برای خود اسلوب زندگی دارد .به گونه یی که حتی از نوع سخن گفتن وی پیرامون امور دیگر میتوان به ژرفای اندیشه اش پی برد.باید توجه داشت که ناسیونالسیم مفهومی است بسیار متعالی و اگر کسی خود را ناسیونالیست میداند بایستی پای بند باشد به نوعی بایا و خویشکاری.
آن چیزی که یک ناسیونالیست را از یک فرد صرفا میهن پرست جدا میکند همین حس خویشکاری (وظیفه) است در برابر: میهن ،ملت و نژادش.
یک انسان میهن دوست یا میهن پرور هیچگاه خود را ملزم نمی بیند که بطور عملی دست به اقداماتی در راستای اندیشه اش زند، و تنها به ابراز دریغ و احساس خوشحالی اکتفا میکند.
پس ضرور است که در اندیشه مان میان این دوجدایی گذاریم و هرگز این دو مفهوم را با یکدیگر نیامیزیم.گذشته از آن هریک از ما از همکنون بایستی راستا و صفوف خود را روشن کنیم و پیامدهای آنرا پذیرا باشیم.
از یاد نبریم که ناسیونالسیم برابر با میهن دوستی نیست، بلکه مرحله یی فراتر و ورجاوندتر از آن و تجلی اجتماعی آن است.
به نقل از سایت تجزیه طلبان: زبان مردم تبريز پيش از قرن هشتم تركي نبوده است
پارسی بگو
سروده ها و ابیات زیر نشان دهنده ی تبار ایرانی بزرگان و سرایندگانی چون نظامی و خاقانی است.این نمونه ها پاسخی ست به ژاژخایی آنانی که مردم دلاور آذربایجان را تورک مینامند و آسمان و ریسمان به هم میبافتد تا بلکه از رهگذر ادبیات نیز بتوانند گذشته تورکی برای آذری ها بسازند.با یادآوری این نکته که قبیله گرایان مزدور همه ناموران شمال ایران را تورک و زردپوست میدانند ولی تاکنون حتی یک نسک معتبر از این شاعران و دانشمندان که نشان دهنده ی هویت تورکی آنان باشد ارائه نداده اند.این افراد در پاسخ کسانیکه سروده های پارسی شاعران آذربایجان را سند پهلوی زبان بودن آذری ها در گذشته میدانند،بهانه می آورند که فشار حکام و سیاستمداران ،ایشان را مجبور به پارسی گویی کرده .ولی گویا فراموش کرده اند در گذشته تورکان بیابانگرد 900 سال در ایران سررشته داری کرده اند و اگر قرار بود فشاری بر نویسندگان وارد آید لاجرم این فشار میبایست به سود تورکی نوسی بوده باشد، نه پارسی گویی.از سوی دیگر در تذکره های بزرگان ایران که در سده های پیشین نوشته شده هیچ اشارتی به تورک تبار بودن کسانی چون نظامی و خاقانی نشده و در همه آنها شاعران آذربایجان را ایرانی و پارسی شناسنده اند.در دیوان ها و سروده های کسانی چون نظامی ،خاقانیو قطران تبریزی نیز نمونه هایی دال بر ایرانی بودن و یا حتی تورک ستیز بودن ویا دستکم غیر تورک بودن آنان یافت شده که به هیچ روی قابل انکار نیست. برای مثال قطران تبریزی که در روزگار یورش های اولیه تورکان به آذربایجان میزیست میگوید:گرچه داد ایران را بلای تورک ویرانی ...............شود از عدل آبادان چو یزدان کند یاری
اینگونه اشهار نشانه ی به تنگ آمدن مردم و اجتماع از کردارهای وحشیانه ی تورکان مهاجم است. اینک تنها به مرور خلاصه وار زندگی و اشعار دوتن از شاعران فرهیخته ی آران میپردازیم که عده یی کم مایه و بی یضاعت تلاش دارند برای آنان شناسنامه و هویت تورکی بسازند، و قلمفرسایی در مورد سایرین را نیز به آینده موکول میکنیم.
نظامی گنجه یی:الیاس پسر یوسف متخلص به نظامی در سال 535 در شهر گنجه زاده شد.و پس از 69 سال در سال 599 دیده در نقاب خاک کشید. نظامی شاعری ایران پرست بود که با سروده های خود پایه های زبان فارسی را استوارتر ساخت.در همه سروده های وی رگه های میهنی و عشق به ایران باستان نهفته است.آنچه در ذیل میآید گلچینی مختصر از اشعار زیبای اوست:
زمین را منم تاج نارک نشین ....................ملرزان مرا تا نلرزد زمین
بهارفردون و گلزار جـــــــــــم................... به باد خزان گشته تاراج غم
اگر اندکی در بیت نخست اندیشه کنیم به درک والا و خرد سیاسی نظامی پی خواهیم برد.
همه گیتی تن است و ایران دل................نیست گوینه زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد....................دل ز تن به بود یقین باشد
نظامی در بیتی به نسب و تبار خود اشاره میکند و یادآور میشود که مادرش از تبار کوردان بوده است:
... گر مادر من رئیسه ی کورد ...............مادر صفتانه پیش من مرد
در شرف نامه یا بهرام نامه این سروده های زیبا را از نظامی میخوانیم که هرگونه شایبه انیرانی بودن وی را از بین میبرد:
ز رومی کجا خیزد آن دست زور .........که کشتی برون راند از آب شور
بشوراند او رنگ خورشید را .................... تمنا کند جای جمشید را
به تاراج ایران بر آرد علم .................... برد تخت کیخسرو و جام جم
شکوه کیان بیش باید نهاد .................... قدم در خور خویش باید نهاد
سگ کیست روباه نازرومند ......................که شیر ژیان را آرد به بند
ز شیران بود روبهان را نوا .........................نخندد زمین تا نگرید هوا
مرا زیبد از خسروان عجم .....................سر تخت کاووس و اکلیل جم
به سختی کشی سخت چون آهنم ................که از پشت شاهان روئین تنم
اگر اسفندیار از جهان رخت برد .................نسب نامه من به بهمن سپرد
اگر بهمن از پادشاهی گذشت ..................جهان پادشاهی به من بازگشت
به جز من که دارد گه کارزار. ......................دل بهمن و زور اسفندیار
به من میرسد بازوی بهمنی ..........................که اسفندیارم به روئینی
نژاده منم دیگران زیر دست ......................نژاد کیان را که آرد شکست
اگر کسی خود غیرایرانی باشد و به زور مجبور به سرودن به پارسی شده باشد ،هرگز نمیتواند ابیاتی به این زیبایی و ظرافت بگوید. از دید منطق نیز بسیار بعید است که فردی غیر ایرانی به در ستایش ایرانیان و آریائیان باستان تا این اندازه پیش برود که ایشان را صاحب و سرور زمین تلقی کند.
همانطور که میدانید درآمدن قبایل وحشی و دژآگاه زردپوست (غز، اوغوز...) که بطور عمده از زمان غزنویان آغاز شد همواره با کشتار و ویرانی همراه بود.این کلان ها که از شمالشرق وارد فلات ایران میشدند و به سوی شمالغرب سرازیر میگشتند، در مسیر خود چه جنایت ها و چه تجاوز ها که به مردم شهرها و روستاها نمیکردند.واژه های چون ایلغار، یغما و تورکتازی و... (که اویژه ی تورکان بود) یادگار آن زمان بود و به این شوند در ادبیات ما روا شده است.در این میان شاعران و سرایندگان نیز ساکت ننشسته اند و به بیان ناکامی ها و تلخی پرداخته اند.و گاه حتی در سروده های خود به طبع وحشی و بی فرهنگ تورکان اشاره کرده اند. حتی شاعری چون انوری که مطلقا شاعری مدیحه سرا بود در این میان مجبور به سرودن قصیده ی معروف "نامه ی اهل خراسان" میشود و در آن ازنامردی های تورکان سخن میگویده. لازم به یادآوری است در سال 548 هق. که غزان به خراسان یورش آوردند و مردم نیشابور و سایر بلاد را از دم تیغ گذراندند.در این میان به هیچ کس اعم از زن و مرد و کودک و پیر و جوان امان ندادند.انوری که شاهد این خونریزی ها و دژآکاهی ها میبود قصیده ی "نامه اهل خراسان" را سرود.
به سمرقند اگربگذری ای باد سحر.......................................نامه اهل خراسان به بر خاقان بر
...خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان.................نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر
خبرت هست کز هرچه در او خیری بود..............................در همه ایران امروز نمانده است اثر
بر بزرگان زمانه شده خردان سالار..................................بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر
مسجد جامع هر شهر ستورانشان را ........................پایگاهی است که نه سقفش پیداست نه در
صد ره غز ره ستد و بازفروخت ....................................دارد آن نوع،گوئیش خریده است به زر
بر مسلمان زآن گونه کنند استخفاف.....................................که مسلمان نکند صدیک آن با کافر
بخدایی که بیاراست بنامت دینار.....................................بخدایـــــــی که برافراخت بفرقت افسر
که کنی فازغ و آسوده دل خلق خدای...............................زین فرومایه غز شوم پی غارتگر
در این میان مردم آذربایجان و قفقاز و اران نیزاز یغمای تورکان در امان نبودند و از تورکان دل خوشی نداشتند،چه هر چند وقتی شاهد زورگویی ها و تورکتازی های اوغوز ها بودند.نفرت از تورکان در این نواحی به جایی رسید که حتی سخن گفتن به تورکی نیز مایه ی ننگ و پستی دانسته شد:
دانی که من آن سخن شناسم ...........که ابیات نو از کهن شناسم؟
تورکی صفت وفای ما نیست ............تورکانه سخن سزای ما نیست
آنکه از نسب بزرگ زاید ...................او را سخن بزرگ شــــــاید (لیلی و مجنون)
و در جای دیگر میگوید:
به نفرین توکان زبان برگشاد.......... که بی فتنه تورکی ز مادر نزاد
ز چینی به جز چین ابرو مخواه................ ندارند پیمان مردم نگاه
سخن راست گفتنه پیشینیان .............که مهر و وفا نیست در چینیان
همه تنگ چشمی پسندیده اند............. فراخی به چشم کسان دیده اند
خبر نی که مهر شما کین بود......... دل تورک چین پر پر خم و چین بود
اگر تورک چینی وفا داشتی .....................جهان زیر چین قبا داشتی
می بینید که در این سروده نظامی چگونه تورکان را دست انداخته و آنان را به باد تمسخر و ریشخند گرفته.
خاقانی شروانی:افضل الدین بدیل خاقانی در دهه سوم از سده ی 6 هجری از پدری درودگر و مادری ارمنی ( مسیحی مسلمان شده) دیده به جهان گشود. همچنان که خود میگوید:... طباخ نسب ز سوی مادر //نسطوری و موبدی نژادش //اسلامی و ایزدی نهادش//بگریخته از کتاب نسطور // آویخته در کتاب مسطور.خاقانی مسلمانی مومن و پایبند بود. وی در یکی از سفرهایش که به قصد دیدار با سلطان سنجر بود به علت مریضی در "ری" توقفی کرئ .در همان ایام بود که غزان به خراسان یورش آوردند و سنجر گرفتار غزان شد. خاقانی در وصف این الغار قصیده یی سروده که تنها چند بیت آنرا ذکر میکنیم:
آن کعبه ی وفا که خراسان که خراسانش نام بود .........اکنون به پای پیل حوادث خراب شد
غرمت که زی جناب خراسان درست بود............. برهم شکن که بوی امان از آن خراب شد....
خاقانی در یکی دیگر از سفرهای پربار خود به حجاز مسافرت میکند و به زیارت خانه خدا میرود. تحفه العراقین را نیز همان هنگام به مثابه یک سفرنامه به رشته ی تحریر می آورد.در بازگشت از این سفر است که از خرابه های ایوان مداین دیدن میکند و و بر عظمت فروریخته ی ایران اشک حسرت میریزد.:این است همان ایوان کز نقش رخ مردم .............خاک در او بودی دیوار نگارستان
این است همان درگه کاو را زشهان بودی.......... دیلم،ملک بابل، هندو شه تورکستان
این است همان صفه کز هیبت او بردی............... بر شیر فلک حمله شیر تن شادروان
...ما بارگه دادیم،این رفت ستم بر ما........... بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
مروری یکباره بر تمامی این قصیده ی زیبا خواننده را به ژرفای اندیشه ی میهنی خاقانی آشنا تر خواهد کرد.خاقانی در جای دیگر در وصف تورکان و ورک صفتان میگوید:خون خوری تورکانه کاین از دوستی ست.......... خون مخور ،تورکی مکن تازان مشو
کشتی ام ، پس خویش را نادان کنی !!! ..............این همه دانا مکش، تازان مشو
و می سراید :آشنای دل بیگانه مشو !!!! آب و نان از در بیگانه ، مخور
نان تورکان مخور و بر سر خوان با ادب نان خور و تورکانه مخور
همان تورک مشاهده کردید خاقانی نیز گرایش های ضد تورکی داشته و خود نیز برابر اسناد آرمنی زاده میبوده.حال جالب است که رژیم باکو از چنین فردی چهره ی تورکانه ارائه میدهد و منش وی را به کلی واژگونه میکند.و الیته این موارد تنها به عده یی محصور نمیشود.بسیاری از ناموران ایرانزمین توسط دلغک های سیاستمدار و هویت سازان بی بضاعت ربوده شده اند. بسیاری از حکومت های نامشروع منطقه برای اینکه در نزد مردم خود مشروعیتی بدست آرند ناچار از "ملت سازی" اند. م چون ملتی با آن مختصات هرگز وجود نداشته ناچار از دروغ بافی.پس میروند سراغ پور سینا ،خیام، بیرونی، زرتشت،بابک و.... . از بازی های نغز روزگار است که کسانی که خود را بازماندگان غز ها و مغول ها و تاتار ها میدانند ادعای بافرهنگترین و متمدن ترین ملت را هم میکنندو کسانی که اجدادشان هرگز بویی از مردمی و فرهنگ نبرده اند به پیامبر دزدی و فرهیخته بافی دست میزنند .ولی تاریخ هیچگاه سازندگان خود را فراموش نیمکند.
ببینــی که روسی در این روز چــند
به روم و به ارمن رساند گزنــــــد
چو زینگونـــــــه بر گنج ره یافـتــند
شتابنده زانـــــسان بشـــــــــتافتـــــند
ستـــانند کشـــور گشــایند شهـــــــر
که خواهـــــان خلقنـد و دونــــان دهر
همــه رهـزنانـــــــند چون گرگ و شیــر
به خون ناتواننــــــــــد بر خون دلیـــــر
ز روســی نجویـــــــد کســـــــی مردمی
که جز صورتــــــیشان نیـســت از آدمی
اگـــــر بر خــــــــری بار گـــــــــوهر بود
به گوهــــــر چو بینی هـــمان خــــر بود
چــــــــو ره یافـتند آن حریفان به گــــنج
بسی بــــــــوم ها را رسانـــــند رنـــــــج
به بیــــــــــــداد کــــــــردن برآرنــــد بـــال
ز بازارگــــــــــانان ستانــــــــــند مـــــــال
خلل چــــــــون در آن مرز و بوم آورنـــــد
طمع در خراســــــــــان و روم آورنـــــــــد نظامی - اسکندر نامه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بن مایه ها:
تاریخ اجتماعی ایران..... راوندی
شاعران در اندوه ایران.........حمید ایزد پناه
شهریاران گمنام..........احمد کسروی
دیوان انوری.........تصحیح مدرس رضوی
خاقانی شاعر دیر آشنا........علی دشتی
نظامی گنجوی..........برات زنجانی
منوچهر يزدي : تاريخ ، سردار سپه را معمار ايران نوين
مي شناسد
تبريز نيوز: وضع اجتماعي ، اقتصادي و سياسي ايران در سالهاي پاياني حكمراني قاجار چگونه بود ؟
منوچهر يزدي:پايان حكمراني سلسله قاجار را بايد پايان دوران اسارت ايران و آغاز عصر حكومت به سوي توسعه و مدرنيسم دانست.
تصوير و چهره ايران در آغاز قرن بيستم سخت آزار دهنده است.در سال 1911 ميلادي ، روس ها پس از اعلام يك التيماتوم سه ماده اي و رد آن توسط ايران به سوي مناطق شمالي كشور سرازير شدند و از بدو ورود به تبريز حاكم شهر و 44 تن از سرشناسان و بزرگان شهر را اعدام كرده و در رشت و بندر پهلوي به كشتار مردم بيگناه پرداخته و در مشهد نيز حرم "حضرت رضا (ع)"، را به توپ بستند.
در همان سال انگليس نيز به بهانه ايجاد امنيت در شهرهاي شيراز و اصفهان، نيروي نظامي در بوشهر پياده كرد. بدين ترتيب ايران جولانگاه نيروهاي دولت روس و انگليس شد. در سال 1915 ، دولت عثماني به غرب ايران تجاوز كرده و نيروهايشان زندگي را بر مردم آن سامان تلخ و ناگوار ساختند .
در سال 1916 عوامل جاسوسي و اطلاعاتي ، طوايف جنوب كشور را مسلح ساختند تا جايگاهي در اين منطقه براي خود دست و پا كنند و از نفوذ انگليسها بكاهند.
در سال 1920 حكومت هاي خود مختار در آذربايجان و گيلان برقرار شد. عشاير و ايلات و خوزستان و بلوچستان از دولت مركزي تبعيتي نداشتند."حيدرخان عمواوغلي "، رهبر فرقه دموكرات ايران به همراه "محمد رسول زاده"، از باكو به ايران آمده بودند و با جذب نيروهاي حزب داشناك براي راه اندازي يك جنگ داخلي آمده مي شدند.
تركمنها در شمال خراسان ، شاهسون ها در آذربايجان و كرد ها در كردستان دست به غارت زده و امنيت و آسايش مردم را از بين برده بودند.
بختياري ها به بهانه حفاظت از تاسيسات نفتي به استخدام انگليس ها درآمده و قبيله "بني كعب" به رهبري "شيخ خزعل" خرمشهر را تصرف و خود را تحت الحمايه دولت انگليس قرار داده بود.
انگليس كه پس از انقلاب كمونيستي روسيه در سال 1917 ميدان را خالي از رقيب يافت به فكر تصرف تمام ايران افتاد و براي عقد قرارداد 1919 ، دولت را تحت فشارهاي بسيار قرار داد.
از لحاظ اجتماعي ايران قبل از "رضا شاه" فاقد دادگستري و قوانين مدون بود و تعليم و تربيت در دست روحانيون قرار داشت و مكتب خانه ها وظيفه آموزش فرزندان اين كشور را بعهده داشتند. بيماريهاي مالاريا – تيفوس و آبله بيداد مي كرد و آب آشاميدني شهر ها از طريق آب انبارهاي آلوده تامين ميشد.
در آن روزگار سخت و پر مشقت حكومت نه تنها از باري از دوش مردم بر نمي داشت بلكه خود عامل آزار و نيز عقب ماندگي جامعه و ايجاد ناامني بود.
در پايان دوران قاجاريه ايران آماده تجربه و فروپاشي سياسي بود و ملت ايران در تب تبعيضهاي سياسي و اجتماعي ميسوخت.
تبريز نيوز: "رضا شاه" در جهت نوسازي كشور چه اقداماتي انجام داده و چگونه با هيولاي عقب ماندگي به
مبارزه پرداخت ؟
منوچهر يزدي:پاسخ به اين سوال به زمان بسياري نياز دارد . براستي اين فصل از تاريخ ايران - شرح اقدامات و خدمات "رضا شاه" - بسيار خواندني و شدت عبرت آموز است. ولي من به ناچار تنها مروري بر آن همه اقدامات درخشان داشته و فهرست وار به آن ها اشاره مي كنم.
پيروزي "رضاخان" در كودتاي سوم اسفند در واقع بازتاب جريانهاي داخلي بود. مردم ايران كه به شدت از دخالت سياست هاي بيگانگان در رنج و عذاب بودند قراردادهاي 1907 و 1915 ، 1919 ملت ايران را بسيار دل شكسته و عصباني ساخته بود و "رضا خان " در اين دايره جان سوز رنج بسياري مي كشيد. وي در اولين اقدام قرارداد (1919) را باطل اعلام و امتيازات بيشتر داده شده به روسها را فسخ نمود. آن گاه افسران سويدي و انگليسي را از سيستم اداري كشور اخراج و با ادغام نيروهاي نظامي گوناگون به تشكيل يك ارتش واحد و منظم اقدام نمود و سپس با نيروي تازه نفس به ايجاد امنيت در كشور پرداخت.جنبش جنگل را كه در بيراهه سوسياليسم و بي هدفي سرگردان بود از پاي در آورد و مردم شمال را از جنگ داخلي نجات داد.
"رضاخان" در سال 1301 عليه گروه هاي آذربايجان غربي، و شاهسونهاي آذربايجان شرقي و نيز كهگيلويه و فارس وارد عمليات نظامي شد و آن ها را سركوب كرد در سال 1302 گروه هاي شورشي كرمانشاه، در سال 1303 بلوچ هاي جنوب شرقي و لرهاي جنوبي غربي را وادار به اطاعت از دولت مركزي نمود.
وي در سال 1304 تركمن هاي مازندران و كردهاي خراسان و اعراب طرفداران "شيخ خزعل"، را وادار به تسليم در برابر اراده ملت ايران و استقرار امنيت نمود. در همان سال گامي بزرگ براي براندازي حكومت قاجاريه و برقراري نظام جمهوري برداشت كه با مخالفت جدي روحانيت و شورش عمومي روبرو گشت كه از تحقق آن منصرف شد.
در پي استقرار "امنيت و استقلال" كشور كه آروزي ملت ايران بود. به تعطيلي كليه احزاب و اتحاديه هاي كارگري كه اغلب آن ها آلت دست كمونيست ها يا ديگر عوامل بيگانه بودند پرداخت و رهبران آن ها روانه زندان كرد.
"رضاشاه" ، به منظور ايجاد نظام قضايي (كه كشور فاقد آن بود) وزارت عدليه را تاسيس كرد و قضات پاكدامن و تحصيل كرده را جانشين قضات قبلي (روحانيون) نمود تا يكي از اهداف مشروطيت ايران كه ايجاد عدالت خانه بود تحقق يابد.
با تاسيس سازمان ثبت و املاك اراضي و املاك مردم صاحب شناسنامه شده و دست مراكز و نهادهاي روحانيت از اين مركز قطع گرديد.
از خدمات برجسته "رضاشاه" لغو امتيازات داده شده به خارجيها بود كه نمونه هاي آن عبارتند از : لغو كاپيتولاسيون – حق چاپ اسكناس را از بانك شاهي گرفت و به بانك ملي ايران كه خود تاسيس كرده بود داد- اداره تلگراف را از شركت هند و اروپا گرفت – گمركات را از تصرف بلژيكي ها خارج نمود و قرارداد "دادرسي" را به بخاري انداخت و سوزاند . ولي چند سال بعد مجبور تجديد قرارداد شد كه سهم ايران از 16 درصد به 20 درصد افزايش يافت و درآمد ايران از نفت از يك ميليون پوند در سال ها به چهار ميليون پوند رسيد و حوزه نفتي به يك چهارم تقليل يافت .
وي ضمن تاسيس دانشگاه اقدام به اعزام دانشجو به خارج كرد. با ايجاد راه آهن سراسري درياي مازندران را به خليج فارس متصل ساخت. او بيش از 34 كارخانه بزرگ و كوچك در كشور داير نمود و به صنايع داخلي اهميت ويژه داد . تحصيلات ابتدايي را براي كودكان 6 تا 13 ساله اجباري كرد و دختران توانستند در مدارس به تحصيل ادامه دهند.
در سال 1305 با تاسيس اداره بهداري، مبارزه با مالاريا ، عفونت هاي رودهاي و تراخم را در برنامه هاي اين اداره قرار داد.
توسعه اقتصادي، امور شهرسازي ، راه سازي، ارتباطات پستي و مخابراتي به سرعت دنبال گرديد .
به هرحال آنچه كه رضاشاه در مدت 16 سال پادشاهي اش انجام داد در 150 سال گذشته ايران بي سابقه بود و بي جهت نيست كه تاريخ به او لقب "پدر ايران نوين"، داده است.
تبريز نيوز:برخي ، برآمدن رضاخان را به دولت انگلستان نسبت مي دهند نظر شما در اين خصوص چيست؟
منوچهر يزدي: "رضاخان"،را هيچ قدرتي نياورد . او يك ايراني درد آشنا برخاسته از ميان مردم بود كه تمام مراحل پيشرفت را مديون شجاعت و بي باكي اش بود . او بوسيله "آيرون سايد"، ژنرال انگليسي كشف شد. او سر هنگ قزاقي بود كه درجه اش را مديون شجاعت و تدبير نظامي اش بود. اين "ايرون" بود كه دست ياري به سوي "رضا خان" ، دراز كرد تا "رضاخان" او را براي خروج محترمانه نيروهاي انگليسي از ايران كمك كند.
"آيرن سايد" در سفري كه به ايران داشت اوضاع كشور را بسيار وخيم ديد و در ديداري كه با "احمدشاه" در دي ماه 1299 داشت عقيده اش را در دفترچه خاطره اش يادداشت كرده و مي نويسد:"راستي تكليف ايران با چنين فرمانروايي چيست؟ جاي تعجب نيست كه اين گونه به گل فرو رفته است. ايران مردي مقتدر نياز دارد كه از اين ورطه بيرونش بكشد ... براي من هميشه اين راز بوده است كه اين كشور چگونه توانسته استقلال خود را حفظ كند".
"آيرون سايد" در ديدارش با "رضاخان"، برعكس "احمد شاه" از صلابت او خوشش آمد و با او پيماني بست كه اولاً بهنگام خروج نيروهاي انگليسي از ايران از پشت به او حمله نكند. و ثانياً اگر روزي بقدرت رسيد "احمد شاه" را از سلطنت خلع ننمايد.
مدارك و اسناد وزارت خارجي انگلستان گواه آن است كه "آيرون سايد" با يك تصميم شخصي و بدون كسب اجازه از وزارت خارجي اين چراغ را سر راه "رضا خان" روشن كرد.
و اين افسر با هوش قزاق بود كه از اين فرصت بهترين استفاده را كرد و خودش را در راس سربازان وفادارش به تهران رسانيد و در مسند و فرماندهي كل قوا نشست . در اين كودتا اميد انگليسي ها به "سيد ضياء الدين طباطبايي"، بود كه فرمان رييس الوزرايي اش را از "احمد شاه" گرفتند. ولي "سيد ضياء" ظرفيت و تدبير لازم براي احراز اين پست مهم نداشت و "رضاخان" نمي توانست از كسي كه به همكاري با انگليس ها شهره بود اطاعت نمايد. در نتيجه پس از سه ماه عليرغم ميل سفارت انگليس در تهران او را وادار به خروج از كشور نمود اين اولين چالش جدي بين "رضاخان" فرمانده كل قوا با انگليس ها بود. دومين برخورد زماني آغاز شد كه پليس جنوب منحل گرديد. اقدامات پي در پي رضاخان كه با منافع انگلسي در تضاد بود سفير مختار آن كشور در ايران را سخت عصباني كرد بطوريكه در گزارش به لندن مي نويسد:
"وزير جنگ (كه فرمانده ديوزيون قزاق هم هست) و شاه پس از كشمكش هاي بسيار رييس الوزرا را به زور از كار انداختند و تلاش من براي توطيه كردن به جايي نرسيد ، چون وزير جنگ پس از عقب نشيني سپاهيان ديگر از ما نمي ترسد "نرمن" كه بازي قدرت را در برابر رضاخان باخته بود به لندن احضار و خانه نشين شد. جانشين "نرمن" ديپلمات كار كشته اي بود بنام "سرپرسي لورين" او نيز از شجاعت و تدبير رضاخان متعجب و خشمگين مي گردد و در گزارش به وزارت خارجه انگلستان مي نويسد : "رضاخان" از شكيبايي ما سوء استفاده مي كند هر چه به او ميدان مي دهي بيشتر پيش مي رود. بايد به او گفت كه نمي تواند همه چيز داشته باشد. "رضاخان"، هيچ چيز را مانع كار خود نمي داند تيزهوش او بحدي است كه از قدرت طرف مقابل خبر دارد و پيوسته دست پيش را مي گيرد كه عقب نيفتد.
يكي از گزارش هايي كه ثابت مي كند "رضا خان"، از حمايت انگليسي برخوردار نبوده نامه اي است كه "لورين" در مورد اختلافات موجود بين "رضاخان"، و سفارت انگليس مي نويسد ، اشاره به اين گزارش شكاف هاي في مابين را بر ملا مي كند. "لورين" اختلافات را چنين بر مي شمرد:
1- بدهي ايران از بابت اسلحهيي كه انگليسي ها به ايران داده بودند. (و رضاخان از پرداخت وجه آن خودداري مي كرد.)
2- حقوق نظاميان انگليسي كه توسط "رضاخان" از كار بركنار شده و فرماندهان ايراني را به جاي آنها به خدمت گرفته بود.
3- هزينه هاي ماموريت دريايي انگليس بر اساس قرارداد 1919
4- اعطاي امتياز نفت به شركت آمريكايي
5- دعوت از يك شركت آمريكايي براي احداث راه آهن و بي اعتنايي "رضاخان" به دعاوي شركت انگليسي كه مطالعات اوليه براي احداث راه آهن را انجام داده بود.
6- تصميم دولت ايران مبني بر خريد تلگراف بي سيم از روسيه.
7- خريد كاميون از آلمان.
8- مذاكره با فرانسوي ها براي ساختن ايستگاههاي بي سم .
9- اخراج پزشكان انگليسي از بيمارستان هاي دولت كشتيراني.
10- رد و اعتراضي به دعاوي اتباع انگلسي در مورد حقوق كشتيراني در درياچه اروميه.
11- انتصاب يك ايراني بجاي مدير كل انگليسي در اداره پست.
12- خودداري ايران از حل و فصل دعاوي بانك شاهي.
13- طرح الغاي كاپيتولاسيون.
14- طرح اخذ ماليات از اطبا خارجي كه در ايران كار مي كنند.
15- به رسميت نشناختن حكومت عراق (كه دست نشادن انگليس بود.)
16- كوتاهي در جلوگيري از مقالات و نوشته هاي ضد انگليسي در جرايد كشور.
گزارشي كه مداخله فرموديد يك ادعانامه عليه "رضاخان" است و "لورن" در تمام مدت اقامتاش در ايران موفق به حل حتي يك مورد از اين اختلافات با "رضاخان" نشد و عاقبت در تيرماه 1305 تهران را ترك گفت.
اما بخوانيد گزارش "لورين" را پس از بازگشت از ايران.
«ما اينك در ايران پادشاهي داريم كه با وجود اصل و تباري گمنام و با وجود فقدان تحصيلات غربي و عدم تجربه در هر كجا جز كشور خويش واجد عناصري از بزرگي حقيقي است مردي با قوه قضاوت مستقل كه در محيط او كاملاً استثنايي است. مردي كه رازش را خيلي پيش از آنچه معمولاً تصور مي رود پيش خود نگه مي دارد. مردي كه در موارد مهم از مسيوليت نمي هراسد. مردي كه فكر مي كند رسالتي مشخص براي كشورش بر عهده دارد و مصمم است آن را تحقق بخشد من نقايص او را هم مي بينم موفقيت هاي او چشم هايم را خيره نكرده است. ولي اطمينان دارم او يگانه كسي است كه مي تواند امور كشورش را نظم و سامان دهد".
اين گزارش مردي است كه بدستور "كرزن" وزير خارجه انگليس ماموريت داشت در ايران سياستي اعمال كند كه جاي هيچ قدرت اقتصادي و سياسي ديگري جز انگليس نباشد. او ماموريت داشت جلوي استخدام اتباع كشورهاي فرانسه آمريكا و بلژيك را گرفته و ارتش ايران را زير نظر افسران انگليسي سازمان دهد. او مي بايست پول اسلحه و مهماتي كه انگليس ها به ايران داده بودند را تا ريال آخر بگيرد. اما "سرپرسي لورين"، خشمگين بود كه نمي توانست در برابر افكار ناسيوناليستي سردار سپه تاب بياورد و عاقبت سر تعظيم به آن همه ميهن پرستي فرود آورد.
بنابراين اگر "رضاشاه"، را انگليسي ها آورده بودند اين همه چالش و درگيري نبايد وجود مي داشت. جانشين "لورين نيكلسون" ، از كساني بود كه نتوانست "رضاشاه"، را با سياست هاي بريتانياي كبير همراه كند او دو ماه پس از اقامتش در گزارش به لندن مي نويسد :
"شخصيت شاه نگران كننده است هنوز شايد زود باشد كه بگوئيم رضا شاه ناموفق بوده است او آدمي تودار و مظنون است و بنظر نميرسد اصلاً توانايي فهم واقعيت اوضاع و درك نيروي حداقلي را كه برانگيخته داشته باشد".
متاسفانه مجال كافي براي اشاره به اسناد منتشر شده از سوي وزارت خارجه انگليس نيست تا با مرور آن ها بهتر و بيشتر دريابيم كه رضاشاه را انگليس ها نياوردند ولي شور بختانه توانستند وي را در پي يك جنگ تحميلي از ايران ببرند.
تبريز نيوز: احداث راه آهن سراسري و تمديد قرارداد دارسي را نوعي خوش خدمتي به انگلستان دانسته اند نظر شما پيرامون اين خصوص چيست ؟
منوچهر يزدي:احداث راه آهن از سال هاي 1285 مورد توجه افكار عمومي قرار داشت. ولي هر گاه كه در دستور كار قرار ميگرفت با مخالفت هاي جدي روس و انگليس مواجه مي شد . بويژه آنكه تهي بودن خزانه و نبودن دولت مردان لايق مانع از تحقق اين آرزوي بزرگ ملي مي شد. تا اينكه مردي پيدا شد تا زير بار اين مهم برود.
لايحه تاسيس راه آهن در اسفند 1305 از مجلس شوراي ملي گذشت و در 23 مهر ماه 1306 كلنگ آن توسط "رضاشاه"، به زمين زده شد.
راه آهن سراسري كه درياي مازندران را به خليج فارس متصل مي كرد مورد موافقت انگليس ها نبود. آن ها اصرار داشتند كه اين خط از شرق به غرب كشيده شود . انگليس ها معتقد بود كه خط سراسري شمال به جنوب به بهره برداري روس ها خواهد انجاميد.اما روس ها نيز سعي مي كردند مقامات را راضي به اين امر نمايند كه راه آهن سراسر ايران به راه آهن روسيه متصل شود. ولي رضاشاه دستور داد بندر تركمن در شرق درياي مازندران احداث گردد و راه آهن به آن جا ختم شود. رضاشاه در ساخت راه آهن سراسري نظرات هيچ يك از كشورهاي روس و انگليس را تامين نكرد . راه آهن دقيقاً برخلاف نيات آنان تاسيس شد . در مورد قرارداد دارسي قبلاً توضيح دادم كه "رضاشاه" اگر مجبور به تجديد قرار داد شد به آن دليل بود كه ايران هنوز از امكانات لازم براي بهره برداري از چاه ها ، استخراج نفت و حتي بازار فروش و نيروي انساني متخصص برخوردار نبود.
تبريز نيوز: قتل "مدرس" يكي از اتهاماتي است كه به رضا شاه نسبت مي دهند نكات مبهم روابط شاه و مدرس چه بود ؟
منوچهر يزدي: "مدرس" مردي به غايت جاه طلب و قدرت دوست بود و خيلي زود رضاخان توانست از اين ضعف وي استفاده كند و او را همراه و موافق برنامه هاي خود سازد . شيوه رضاخان آن بود كه با مدرس بطور مخفيانه وارد مذاكره شد و وي را به وعده هايي دلگرم ساخت. مرحوم "بهبودي" منشي رضاشاه ، در خاطراتش مي نويسد كه او سحرگاهان قبل از طلوع با كالسكه سراغ مدرس مي رفت و وي را نزد سردار سپه مي برد و پس از گفتگوهاي محرمانه مجدداً با كالسكه به منزلش باز ميگردانيد و تلاش مي كرد هيچ كس از اين ديدارها مطلع نشود.
از جمله امتيازاتي كه به مدرس داده شد اين بود كه هر وقت مي خواست به زيارت يا سفر برود . شهردار تهران موظف بود وسيله نقليه در اختيار وي قرار دهد و احترامات لازمه را به جا آوردند.
مدرس كه در مجلس رهبر اقليت بود و در نقش مخالف ايفاي وظيفه مي كرد از سال 1303 تا 1305 روابط خوبي با سردار سپه داشت و حتي پس از آنكه "رضاشاه" به تخت سلطنت جلوس كرد "مدرس"، هم چنان نماينده مجلس شد و حتي در كابينه "رضاخان" دو وزير داشت مرحوم "ميرزا نصرت اله" و "شكر اله صدري" ، سهم "مدرس" در كالبينه "رضاخان" بودند و رابطه اين دو زماني تيره شد كه پس از دستگيري "شيخ خزعل" از منزل او مداركي پيدا كردند دال بر روابط پنهاني مدرس با "خزعل" كه عليه "رضا خان" توطيه مي كرد و نيز نامه هاي "مدرس" و "خزعل" به "احمدشاه" كه براي بازگشت او از اروپا و جلوگيري از قدرت طلبي سردار سپه كوشيده بودند.
"مدرس"، روحاني سياستمداري بود كه به آرمان هاي سياسي اش خيلي پاي بند نبود و براي كسب قدرت انحصاري به آب و آتش ميزد بعنوان مثال حمايت او از اعتبار نامه "نصرت الدوله فيروز" كه از مهرهاي شناخته شده انگليس ها بود و در عقد قرارداد 1919 رشوه دريافت كرده بود، بر اعتبار سياسي "مدرس" لطمه جدي وارد ساخت و اين قبيل كارها از چشم تيزبين "رضاشاه" دور نمي ماند.
بنابراين "رضا شاه" به "مدرس" بدگمان شد تا آن كه او را از صحنه سياست حذف كرد و چون كارشكني هايش ادامه داشت بازداشت و سپس بقتل رسيد.
تبريز نيوز: زندگي سياسي سردار سپه چه نكات عبرت آموزي در تاريخ ايران زمين بر جاي گزارد؟
منوچهر يزدي:روزي كه رضاخان كودتا كرد و فرمانده كل قوا شد براي هيچ كس قابل باور نبود كه يك قزاق بتواند وزير جنگ شود تا چه رسد جلوس بر تخت شاهي . زيرا در جامعه سنتي ايران كه پست ها بر اساس روابط ايالتي و قومي و خانوادگي تقسيم مي شد راه يابي يك سرباز به حوزه قدرت بالاي سياسي بيشتر به معجزه شبيه بود بويژه آن كه "رضاخان" نه تنها از اشراف نبود بلكه از تحصيلات عادي هم برخوردار نبود. او ازدوله ها و سلطنه ها نبود و ايل و عشيرهاي نداشت او تنها از يك خانواده روستايي بود، كه همه مدارج ترقي را باهوش ، زكاوت ، پشتكار و جديت خود طي نموده و با عشق به ايران موانع را يكي پس از ديگري از سرراه خود برداشت.
بنابراين "رضاشاه" يك پديده ي استثنايي در تاريخ معاصر ايران بود كه توانست ايران را از دوران قرون وسطا به در آورد و به همين گناه از سوي سياست هاي استعماري به مسلخ كشيده شد.
تاريخ او را معمار ايران نوين مي شناسد و ملت ايران براي او ارج و احترام قايل است.
آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست...
بکن ترک زبان تُرک کز تاریخ خونینش
من از خون لاله گون رود ارس دشت مغان دارم
برغم آنکه با ملیت ما دشمن است ای دوست
مکن منعم که از جان دشمنی با این زبان دارم
رها کن یادگار دوره ننگین چنگیزی.
. برادر کشته گی با دوره چنگیزیان دارم
برای آبروی کشور دارا چه می ماند.
که در وی حکمران از دودمان ترکمان دارم
بارها گفته بودیم که سیاست های ضد فرهنگ ملی ـ که توسط بخشی از دولت به کار گرفته میشود ـ نتیجه ی وارونه خواهد داد. بارها فریاد زدیم که تخریب ملیت و قربانی کردن ایرانیت در پای اسلامیت ، هیچ سودی حتی برای اسلام نخواهد داشت.
بارها یادآور شدیم که اموزش و پرورش ما بایستی روح ایرانی و آگاهی ملی ـ ناسیونالیسم ایرانی ـ را در جاوانان زنده نگهدارد.بارها گفتیم که آقایان : تحریفات تاریخی را از مفردات درسی و برنامه های تلویزیون حذف کنید.هزاران بار گفتیم که نباید با غرور ملی ملت بازی کرد، ولی لاریجانی ها و ولایتی ها ... .
در این ۲۷ سال حضرات رفتند دنبال اتحاد اسلام و پیوستگی با سایر امت اسلامی.هزاران بار به جای ملت واژه ی امت به کار بردند و فرزندان فردوسی و بابک و یعقوب را با یک مشت عرب و سیاه و نیمه سیاه و میمون و نیمه میمون شمال افریقا در یک کفه گذاشتند.
آری! امروز میوه ی این تلاش ها و سیاستهای فرهنگی !!!؟به بار نشسته.میوه یی تلخ،که نه تنها ایرانیت بلکه اسلامیت هم در پای آن قربانی گشته.
ایرانی ستیزی و کتمان هویت و فرهنگ نژاد ایرانی و ستیزه با تیره های(اقوام) ایرانی، نادیده گرفتن هویت ملی ،و به سخره گرفتن ملیت باستانی و کهن ما، تهیه برنامه های تلویزیونی ی بی مایه و از آن طرف پا فشاری ی فزون از اندازه بر سنن فرقه یی و روضه و روزه، منتهی شد به بمب گذاری و عوعو تازی در جنوب و زوزه ی گرگ در شمال.
آنهمه ضربه های مهلک بر پیکره ی فرهنگ خودی شوند آن شد تا جوانان ایرانزمین از خود بیگانه شون و روند شبیخون فرهنگی از درون شکل بگیرد.عده یی به پوچی و گروهی نیز به ایران ستیزی روی آورند.
آنچه که امروز به اصطلاح"حرکت ملی آذربایجان" نامیده میشود ،کاریکاتور مضخکی است از حزب حرکت ملی تورکیهMHP . این جریان ساخته و پرداخته سازمانهای اطلاعاتی میت و موساد ام آی سیکس و... میباشند. در عین حال از سوی رژیم غیر قانونی باکو و بنیاد اسراییلی سروس نیز حمایت مالی میشود.
سرکردگان این گروهک نیازی به معرفی ندارند. تنها کافی ست بدانیم که گروهی از توده یی ها ، کمونیست ها و چریکها و مجاهد های سرخورده و ورشکسته سابق گرد هم آمده اند و اینبار به جای صدام . یاسر . جمال عبدالناصر به آغوش علی اف و ... پناهنده شده اند. جالب انکه رژیم باکو که هر لحظه در آستانه ی فروریختن است و منتظر حمله نظامی از سوی ایران و ارمنستان میباشد ،مشتی مزدور پابرهنه را اجیر کرده تا سر ما را گرم نگهدارد!!!.غافل از اینکه عرصه سیمرغ جولاتگه او و دارودسته اش نیست.
از غرایب روزگار اینکه این گروهک ها به تازگی دایه ی مهربانتر از مادر هم شده اند.در حالیکه رژیم تورکیه میرود که کشتار یک و نیم میلیون ارمنی را به رسمیت بشناسد _نمونه آن برگزاری نشست های اخیر در محیط های آکادمیکی آن کشور است_ پان تورکیست های وطنی در سالگرد زدوخورد خوجالی به جان و مال و ناموس ارامنه ی تبریز تجاوز کردند.
در روز یکشنبه گذشته 150 نفر از عوامل و ارازل و اوباش و مجرمان سابقه دار و الاف تبریز و حومه (پس از 10 روز تبلیغ) در برابر کلیسای ارامنه گرد هم آمدند و با جفتک و لگد درهای کلیسا را شکستند.آقایانی که دایم دم از فرهنگ تورکی دم میزنند با خمله به زنان باردار و کودکان ارمنی خاطره ی تورکتازی های قوم وحشی اوغوز را در اذهان مردم آذربایجان تداعی کردند.
به راستی لختی اندیشه کنید که که پدارن ما آذری ها ، فردوسی ها نظامی ها و قطران ها چه کشیدند از ظلم و جهل این تورکان و تاتارها. و البته نباید از یاد برد که که این همه دژآگاهی و توحش تاثیر زبان تورکی ست که گلآویز مردم ما شده است ،گرنه هنوز ژن و خون زرد و مغول در درون ما رخنه نکرده.
به نظر میرسد اگر حاکمیت ما در اندیشه ملیت و آینده ی ما میبود در نخستین گام میبایست سخن گفتن و نوشتن به زبان بیگانه و نابکار تورکی را در سرزمین بابک و زردشت ممنوع اعلام میکرد و کلیه چاپاک و نسک های(نامه، کتاب) نوشته شده به تورکی را لغو امتیاز مینمود. و در مدارس و دبیرستانها تدابیر جدی تر و محکم تری را برای آموزش جوانان آذری در پیش میگرفت. حتی میتوان طرح پرورش کودکان آذری در پرورشگاه های ویژه تا سنین مشخص را از نو بررسی کرد.
به هر روی نباید از خاطر زدود که اینجا ایرانزمین است و در ایرانزیمن برای هیچ اندیشه اهورایی و اهریمنی جا و مکانی نیست.
آنانکه که فریاد تورکم تورکم سر داده اند ، میتوانند جامه دان خود را برداشته و گذرتامه باکو بگیردند و در انجا به رویاهای آذربایجان بزرگ لختی ادامه دهند، ولی بد نیست که بدانند که دیر یا زود در آنجا نیز جا و مکانی نخواهند داشت.اران و قفقاز بخشی از فلات ایران و ایرانزمین میباشد و از آن ملت ایران.
پاینده ایران
ز عشق آتش پرویزآنچنان تیز است ...................که یک شراره سوزان سوار شبدیزاست
سوار باد آتش شود کجا محتاج ......................دگر به نیش رکاب است و نوک مهمیزاست
ز عشق آذر آبادگانم آن آتش ..........................نهان به سینه و در هر نفس شرر ریزاست
چسان نسوزم وآتش به خشک وتر نزنم................. که در قلمرو زردشت حرف چنگیزاست
زبان سعدی وحافظ چه عیب داشت که اش...... بدل به ترک زبانی کردی این زبان هیزاست
رها کنش که زبان مغول و تاتار است..................... زخاک خویش بتازان که فتنه انگیزاست
دچار کشمکش و سرد فتنه ای زین آب....................... الی الا بد بتو این زبان گلاویز است
زاستخوان نیاکان پاک ما این خاک ................عجین شده است ومقدس ترازهمه چیزاست
راست بگو و هر چه در توان داری در تیرت بنه و پرتاب کن.فضیلت ایرانی این است.
فلسفه من ایده پیروزمندی را به ارمغان می آورد که بر اثر آن همه وجوه دیگر اندیشه در نهایت از میان خواهد رفت.این است اندیشه بزرگ گزینش گر:
نژادهایی را که تاب نتوانند آورد محکوم می گردند.آنان که بیشترین فایده را در آن یابند به فرمانروایی برگزیده می شوند.
------------------
سنخیت پیروان من: در حق آن موجودات انسانی که هر گونه ربطی و توجهی به من دارند،آرزوی رنجوری،پریشانی،بیماری،بدرفتاری و آزردگی می کنم.آرزو می کنم که آنان با خود،خوارشماری ژرف،شکنجه خود،بی اعتمادی،بدبختی شکست خوردگان نا آشنا نمانند.من هیچ رحمی به آنان در دل ندارم.چرا که در حقشان تنها چیزی را ثابت می کنم،که امروزه می توانند ثابت کنند که چند مرده حلاجند و آن اینکه تاب آوردند.
ـ- - --- - - - - - - - -- -
آدمی خوب است به شرط اینکه بداند چگونه بد باشد،آدمی بد است زیرا اگر جز این باشد در دنیا چگونه نیک شود

آیا می دانید جهان از نظر من چیست؟آیا آنرا در آینه خویش به شما نشان خواهم داد؟این جهان هیولایی از کارمایه (انرژی)است.بی آغاز و بی انجام.یک انبوه محکم و آهنین از نیرو که بزرگتر یا کوچکتر نمی شود.که خود را به مصرف نمی رساند.بلکه تنها خود را دگرگون می سازد...آیا برای این جهان نامی می خواهید؟پاسخی به همه معماهای آن،نوری برای شما،نیز برای شما نیرومندترین و پنهان ترین،بی پرواترین مردمان؟این جهان اراده قدرت است و دیگر هیچ.و شما نیز خود اراده قدرتید و دیگر هیچ.
- - - - - - -- - - - -- - - - - - - -- - --
این خوشبختی نصیب من شده است که پس از هزاران سال تمام در خطا و الهام راهی را باز یافته ام که به یک آری و به یک نه،رهنمون می شود.من نه را می آموزم در پاسخ به هر آنچه ناتوان می سازد- از پا در می آورد - من آری را می آموزم در پاسخ به هر آنچه نیرومند می کند.نیرومندی می افزاید.واحساس نیر.مندی را بر کرسی می نشاند.تاکنون نه این یکی و نه آن یکی را نیاموخته اند . فضیلت را آموخته اند.آزردن و شکستن خود را ،نیز ترحم را و حتی نفی زندگی را.این ها ارزش های به ستوه آمدگان و درماندگان و فرسودگان است.
-----------------------
عقابان راست بر هدف فرود می آیند.نشانه نه چندام کوچک والایی روان.حماقت با شکوهی که با آن حمله می برند:راست بر هدف.
------------------------------

حقیقت نه چیزی از پیش موجود که باید و شاید یافت شود.یا کشف شود،بلکه چیزی است که باید آفریده شود.واین امر نامی به یک فرآیند می دهد،یا بهتر بگوییم به یک اراده غلبه که در خود هیچ هدفی ندارد.حقیقت بیانی از برای اراده ی قدرت می باشد.
هر جا که هستی در اعماق جستجو کن . سرچشمه در زیر است.
زیستن چیست؟
زیستن؟...از خود به دور افکندن مداوم آنچه که می میرد.
زیستن؟...خشن و سنگدل بودن است.بیرحم بودن در مقابل هر آنچه در ما و حتی هر جای دیگر پیر و فرسوده می شود.زیستن یعنی نداشتن ترحم برای محتضران ،سالخوردگان و بینوایان.
زندگی کشت است و حاصل،قوت است
شرح رمز حق و باطل قدرت است
مدعی گر مایه دار از قوت است
دعوی او بی نیازاز حجت است
-------------آیا رفتار و گفتارم ترا جذب کرده و می خواهی مرا گام به گام دنبال کنی؟فقط به خویشتن وفادار بودن در آنصورت آرام از من پیروی کرده ای.
همیشه با من،همیشه با تو.
با سپاس از سعید