|
يكپارچگي فلات ايرانزمين را مي بينم.آنرا باور دارم
|
حماسه ی ملی شدن صنعت نفت ایران رخدادی است پر افتخار در تاریخ همروزگار ما. وشخص دکتر محمد مصدق بی شک قهرمان شماره یک این حماسه. لیکن سهل اگاری ها و نفوذ عوامل ماسونیک در در دولت ملی آن زمان شوند وارد آمدن ضربه های مهلکی بر پیکره ی نهضت ملی ایرانیان شد. پیرامون رخداد ۲۸ امرداد سال ۱۳۳۲ و اینکه آنرا یک قیام بدانیم یا کودتای نظامی سخن های فراوانی به میان آمده. ولی بی شک نسل امروزی ما همواره سخن را از زبان کسانی که به کودتا بودن قیام ۲۸ امرداد باور داشتند شنیده اند پس جای شگفتی نخواهد بود اگر ببینیم بسیاری بر اثر تبلیغات توده یی ها و سایرین بر این باور باشند که ارتشی که مصدق خود در راس آن بود ( از طریق بر عهده داشتن وزارت جنگ) بر علیه خود مصدق کودتا کرده است. ؟؟؟!!!
کمتر پیش آمده که از خود پرسش کنیم که کسانی که به عنوان عوامل کودتای انگیلسیی - امریکایی برای ما شناسانیده شده اند چه کسانی بودند و چه سوابقی داشتند. و اساسا در این گونه موارد و موارد مشابه ماها کمتر زحمت پژوهش بیه خود می دهیم در نتیجه همواره در حال نشخوار کردن گفته ها و نوشته های سایرین هستیم. ولی اگر این سایرین از عوامل استعماری بوده باشند چه؟؟؟
در این چند روز تلاش خواهیم کرد که گفتارها و نوشته های متفوت از آنچه که تا حال خوانده و شنیده اید در اختیار شما بگذاریم تا کسانی که قصد قضاوت و داوری تاریخی دارند تا اندازه یی با نظرات متفتوت نیز آشنا شوند. تا روز ۲۸ امرداد ا سه مقاله از سه نویسنده مختلف آورده خواهد شد که هرکدام بر اساس دلایل مستند نظراتی را ابراز کرده اند.
ولی بیش از هر چیز یادآوری ی این نکته باسته است که شخص دکتر مصدق در نزد ما( بلکه همه) ارزش و احترام خاصی دارد .ولیکن هرکس را باید در زمان خود و نسبت کاهای انجام شده توسط او سنجید نه بیشتر و نه کمتر.
توجه: این پست برای اظهار نظر صاحبنظران و علاقه مندان باز می باشد. کسانی که دارای نظرات مخالف می باشند می توانند دیدگاهای خود را به این آدرس ایمیل ارسال دارند. نظرات مخالف بایستی در پیرامون مسائل عنوان شده در این سه مقاله باشد . در صورتی که یادداشت و نوشته مدونی توسط شما ارسال گردد از تاریخ ۲۸ امرداد تا ۳۰ امرداد در همین وبلاگ و در همین پست گنجانده خواهد شد.
گفتگو با محسن پزشكپور، بنيانگذار مكتب و حزب پان ايرانيست، پيرامو ن ۲۸ امرداد در سایت بردیانیوز
گفتگوی رادمرد پان ایرانیست " سرور منوچهر یزدی" با بردیا نیوز پیرامون ۲۸ امرداد
شاه با استفاده از اختیارات قانونی مصدق را عزل کرد
- به نقل از كتاب خاطرات اردشير زاهدي
تهیه شده توسط انجمن درونمرزی مهر ایران
در اين هنگام كه مناسبات بين ايران و امريكا يك بار ديگر به طور علني مورد بحث قرار گرفته ، اهميت دارد كه دو طرف پرتويي روشن به افسانه پردازي ها و توهمات بي پايه كه ايجاد سوءتفاهمات بين دو كشور كرده است ، بيفكنند.
يكي از اين افسانه پردازي ها و توهمات بي پايه ، اين ادعاي عاملان آژانس اطلاعات امريكا CIA است مبني بر اينكه آنها براي نجات پيدا كردن از دكتر محمد مصدق نخست وزير وقت ايران ، توطئه اي در اگُست 1953 ترتيب دادند و پدر من ، ژنرال فضل الله زاهدي را با ياري شاه به جاي او به قدرت رساندند. اين جريان ، به نوشتارهاي تاريخي دو ملت نيز راه يافته است.
« نيويورك تايمز » در مقاله اي كه به تازگي به چاپ رسانده به ادعايي كه در اين مورد شده تازگي بخشيده و در نتيجه بحث اينكه به راستي در ايران در آن روزهاي دور جنگ سرد چه روي داد از نو مطرح گرديده است.
البته ، پيروزي هزار پدر دارد در حالي كه شكست يتيم است. چنانچه كوشش هاي اگست 1953 براي بركناري مصدق با شكست روبه رو شده بود ، قهرماناني در CIA وجود نداشتند كه مدعي شوند كه اين شكست به حساب آنان گذاشته شود.
مدارك فراوان وجود دارد ، از جمله اسناد و مدارك رسمي ايران و امريكا و شهادت افرادي كه در آن رويداد نقش ساز بودند كه خط بطلان بر ادعاي عاملان CIA در اين زمينه مي كشد.
آنچه در اگست 1953 روي داد به طور خلاصه از اين قرار است :
در آن هنگان ، ساختار سياسي جامعه ي ايران به هواداران و مخالفان مصدق تقسيم شده بود. مخالفان به شاه به عنوان يك نقطه ي اتكا نگاه ميكردند. پدر من كه در دولت مصدق وزارت كشور را به عهده داشت ، از او بريده و خود را به عنوان رهبر گروه مخالف مصدق نشان داده بود.
به اين خاطر ، شاه از سوي بسياري از مراكز قدرتمند و شخصيت هاي داخل ايران تحت فشار قرار گرفته بود كه مصدق را بركنار سازد و پدر مرا به عنوان نخست وزير جديد برگزيند. مصدق پدرم را به عنوان مخالف اصلي خود در آن هنگام تشخيص داده بود و از هيچ اقدامي براي شكست دادن او فروگذاري نمي كرد.
بسياري از همكاران پيشين مصدق ، از جمله چهره هاي شناخته شده اي مانند حسين مكي و مظفر بقايي او را طرد كرده بودند. مصدق مورد مخالفت احزابي قرار گرفته بود كه ستون فقرات حمايت گر او در سال 1951 به شمار مي رفتند.
پيشوايان مذهبي برجسته ي شيعه از جمله آيت الله ها بروجردي ، حكيم ، شهرستاني و كاشاني به شدت با مصدق مخالفت ميكردند و خواستار بركناري او از جانب شاه بودند. همه ي آنان با پدر من تماس داشتند و شاه را در مبارزه عليه مصدق حمايت ميكردند.
حسن حائري زاده يكي از ليدرهاي مجلس شوراي ملي ، كه از پروپاقرص ترين طرفداران مصدق تا آن زمان به شمار ميرفت ، حتا تلگرامي براي دبيركل سازمان ملل مخابره كرد و خواستار كمك اين مرجع بين المللي در برابر حكومت مصدق شد كه روز به روز به استبداد بيشتر مي گراييد.
بقيه ي ماجرا را تاريخ به خوبي گوياست. آيا اين طور نيست ؟
كاملا امكان دارد كه در آن هنگام CIA و همگام انگليسي او در تهران سرگرم اعمال كلك هاي ناپسند معمول بين آنها مي بودند. تهران به صورت يكي از داغ ترين صحنه هاي جنگ سرد درآمده بود. شوروي حضور چشمگيري از طريق حزب كمونيست توده و چندين سازمان وابسته به آن يا در اختيار داشتن چهار روزنامه داشت.
كمونيست ها در نيروهاي مسلح و پليس رخنه كرده بودند و 700 نفر از افسران و درجه داران را به جرگة خود در آورده بودند.
مسلم است كه سقوط مصدق معلول ترفندي نبود كه
احتمالا امكان دارد CIA به آن دست زند. همچنين CIA آن دسترسي كه فعالانش مدعي هستند ، به مهره هاي اصلي قيام عليه مصدق از جمله پدر من نداشت. تنها دفعه اي كه پدر من با سفير امريكا در ايران ديدار كرد ، به هنگام برگزاري مراسمي به افتخار « اورل هريمن » در 4 جولاي 1951 بود و در آن هنگام پدرم وزارت كشور را به عهده داشت.
هريمن از سوي پرزيدنت « هري ترومن » مامور سفر به تهران شده بود به قصد اينكه مصدق را در يافتن راهي براي خروج از بحران ناشي از ملي شدن نفت ايران ترغيب كند ( كتاب « ماموريت ساكت » نوشته ورون والترز ) .
پدر من هرگز ملاقاتي با هيچ يك از ماموران CIA نكرد. يكي از ماموران اين سازمان مدعي شده كه با پدر من در جريان يكي از ملاقات هاي پنهاني كه داشتند به آلماني صحبت كرد. حقيقت اين است كه پدر من تنها زبان هايي كه صحبت ميكرد روسي و تركي بود ، نه آلماني و انگليسي …
تاريخ ايران از پدر من به عنوان يك ميهن پرست راستين ياد مي كند كه در جنگ مدال هاي افتخار و زخم هاي زياد نصيب برد.
در جريان جنگ جهاني دوم به عنوان زنداني جنگي انگليس دستگير گرديد و به فلسطين كه در آن زمان در قيمومت انگليس بود ، تبعيد شد.
فضل الله زاهدي هميشه آن قدر توانايي داشت كه براي رسيدن به هدف هاي خود بجنگد و مورد حمايت دوستان وفادارش نيز قرار گيرد.
تصور كردن چنين بزرگ مرد تاريخ معاصر ايران در نقش يك بازيگر نمايشنامه اي چون « بالاتر از خطر » برداشتي بدبينانه است كه تنها به مخيله ي خودخواهان پاك باخته خطور مي كند.
در تمامي رويدادهاي خطيري كه به سقوط مصدق منجر شد ، من در كنار پدرم به عنوان يكي از دستياران عمده سياسي او قرار داشتم. اگر او در هر توطئه خارجي شركت داشت ، من مي دانستم ، اما اهل آن نبود.
« لوي هندرسن » سفير امريكا در تهران در آن زمان به خوبي در گزارش هايي كه به وزارت امور خارجه امريكا فرستاده روشن كرده كه مصدق با جنبش مردمي كه از فقيرترين محلات پايتخت ايران سرچشمه گرفت ، سقوط كرد. گزارش هاي هندرسن در كتابي با بيش از 1000 صفحه به چاپ رسيده كه به فارسي ترجمه شده و در ايران انتشار يافته است.
به اين خاطر ، مردم ايران آگاهي معقول تري از اين رويدادها در مقايسه با امريكاييان دارند كه از ادعاهاي باطل عمال پيشين CIA تغذيه شده است.
روايات انگليس و شوروي كه در آن زمان عنوان شده نيز روشن ساخته مصدق قرباني خودخواهي هاي خود گرديد كه متحدانش را به خصومت با او برانگيخت و مردم ايران را به قيام واداشت.
بيش از 100 كتاب نوشته ي انديشمندان ايراني و امريكايي ، خط بطلان بر روايت CIA كه ساخته و پرداخته ي خود عمال آن است ، مي كشد.
« بري رابين » مي نويسد : نمي توان گفت كه امريكا مصدق را بركنار كرد و شاه را به جاي او گمارد.
بركناري مصدق مانند فشاري بود كه براي باز شدن در به عمل مي آيد.
« گري سيك » مي نويسد : اين اعتقاد كه امريكا ، آن گونه كه ايران مي پندارد ، به تنهايي يك نخست وزير تندرو را با وجود بي ميلي مردم جانشين نخست وزير وقت كرده ، از جمله توهماتي است كه در مناسبات دو كشور پديد آمده.
امير طاهري مي نويسد :
آنچه در ايران روي داده ثمره ي توطئه CIA نبود ، بلكه يك قيام واقعي ناشي از تنگناي اقتصادي ، وحشت سياسي و تعصب مذهبي بود.
« ريچارد هلمز » از مديران كل پيشين CIA ، در برنامة تلويزيوني BBC گفت كه CIA شايعات مربوط به اين مداخله را رد نكرده زيرا يك نوع پيروزي براي آن آژانس تلقي شده است. در آن زمان CIA به پيروزي هايي نياز داشت ، به ويژه براي خنثي كردن رسوايي كه در «خليج خوك ها » پيش آمد.
حتا « دونالد ويلبر » از عمال CIA كه «گزارش محرمانه»اش مورد بهره برداري نيويورك قرار گرفته ، اين نكته را روشن كرده كه هر آنچه او و همكارانش در CIA در تهران در آن زمان انجام دادند ، در واقع با شكست روبه رو گرديد.
ويلبر مي نويسد : مراكز CIA روز 18 اگست را با نااميدي و ياس گذراندند. پيامي كه در آن شب به تهران فرستاده شد حاكي از اين بود كه عمليات انجام گرفته با شكست مواجه گرديده و از ادامه ي عمليات ضد مصدق بايد خودداري به عمل آيد.
دولت دكتر مصدق در 19 اگست سرنگون شد ، در آن هنگام كه صدها هزار نفر از مردم تهران به خيابان ها ريختند و خواستار بركناري مصدق و بازگشت شاه گرديدند.
كساني كه تاريخ آن روزهاي پرآشوب را مطالعه كرده اند ، مي دانند مصدق برجسته ترين سياستمدار ايراني هوادار امريكا به شمار مي رفت. مورد توجه محبت آميز دولت ترومن قرار داشت. او ميزان كمك امريكا به ايران را كه به وسيله اصل 4 توزيع ميشد از نيم ميليون دلار به 23 ميليون دلار افزايش داد. در 18 اگست 1953 ، يك روز پيش از سقوط دولت مصدق ، هندرسن به ديدار مصدق رفت و پيشنهاد يك وام اضطراري به ميزان 10 ميليون دلار از سوي دولت آيزنهاور به او داد.
شخص مصدق نيز هيچ گاه امريكاييان را به اتهام دست داشتن در سقوط دولتش مورد شماتت و سرزنش قرار نداد. او به قدر كافي هوشيار بود كه بداند چرا زندگي سياسي اش به بن بست رسيده است.
البته ، ائتلاف ضد مصدق به امريكا به عنوان رهبر جهان آزاد در مورد خنثي كردن هر اقدامي كه احتمال داشت شوروي در درگيري كه مساله داخلي ايران تلقي ميشد به عمل آورد ، چشم داشت. ائتلاف ضد مصدق خود را بخشي از جهان آزاد تلقي ميكرد. آيا اين به آن معني است كه همه ي كساني كه با كمونيسم پيكار ميكردند و هدفشان دست يابي به آزادي در جنگ سرد بود ، بازيچه ي CIA بودند ؟
سه سال پيش ، CIA اعلام كرد تقريبا همه ي اسناد و مداركش مربوط به رويدادهاي اگست 1953 ايران دستخوش آتش سوزي شده است. آيا دستي دركار بوده كه بر افسانه ي « داستان پيروزي » CIA سرپوش بگذارد و يا اسناد سوزانده شد براي اينكه فضاي افسانه اي غرورانگيزي كه به وسيله افراد معدودي با خيالپردازي در مورد ايران ساخته و پرداخته شده بود ، اندك ارزش و اعتباري نداشت ؟
پیش درآمدی بر رویدادهای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲![]()
مغز متفكر كودتا يا قيام ملي 28 امرداد 32 و سقوط دولت مصدق و جبهه ملي سرلشكر حسن اخوي از به اصطلاح گروه حسن ارفع بود.
در روز 24 اَمرداد ، شاه دو حكم (فرمان)صادر ميكند . يكي عزل مصدق از پست نخست وزيري و فرمان ديگر انتصاب سپهبد زاهدي به نخست وزيري بود. اين برنامه طرح ريزي گروه مخالفان مصدق به رهبري فضل الله زاهدي به شرح زير بود : 1 ـ سرهنگ نصيري فرمانده گارد شاهنشاهي فرمان نخست وزيري زاهدي را به او تحويل داده 2 ـ راس ساعت 10 شب فرمان عزل مصدق را به او تحويل ميدهد كه در صورت پذيرش مصدق مسئله به خوبي و خوشي پايان مي پذيرفت اما از آنجايي كه مي دانستند مصدق زيربار نخواهد رفت و از قدرت كنارگيري نمي كند طرح وارد فاز عملياتي و دخالت نظامي كشيده مي شد كه شد. در اينجا سه واحد از ارتش مامور اجراي برنامه ي براندازي دولت مصدق را داشتند كه قرار بود در صورت عدم پذيرش مصدق عمليات نظامي را به اجرا درآورند اما بدليل رفتن شاه از ايران به بغداد( پس از شنيدن خبر دستگيري نصيري و خلع سلاح گارد شاهنشاهي) اين واحد ها از اجراي عمليات امتناع كردند. مصدق فرمان شاه را نمي پذيرد و دستور دستگيري نصيري را مي دهد و گارد شاهنشاهي را خلع سلاح ميكند. پس از دستگيري نصيري و خلع سلاح گارد شاهنشاهي و ساقط شدن برنامه ي قيام ، زاهدي تا روز 28 اَمرداد مخفي مي شود. صبح روز 25 اَمرداد شكست عمليات تلفني به اطلاع شاه ( كه در نوشهر بسر مي برد) مي رسد و او عازم بغداد ميشود. حسين فاطمي روز 25 اَمرداد وعده ي برپايي جمهوري و سقوط پادشاهي را ميدهد و شخصا كاخهاي شاهنشاهي را لاك و مهر ميكند. در واقع كودتاي انگليسي ، آمريكايي كه آقايان روشنفكرنما از آن دم مي زنند در شب 25 اَمرداد 32 قرار بود اجرا شود. اما آيا اين كودتا ( بهتر است بگوييم قيام 28 اَمرداد) انگليسي آمريكايي بود : در اين شكي نيست كه سرويسهاي اطلاعاتي آمريكا و انگلستان در جريان سقوط دولت مصدق مساعدتها و همراهي با مخالفان مصدق داشته اند و بدليل نفوذ بيش از اندازه كمونيزم در ايران خواهان سقوط مصدق و تصفيه نيروهاي شوروي در ايران بودند. اما آيا اين كودتا برنامه ي اين دو كشور استعماري بود ؛ آمريكايي ها معتقد بودند كه اگر دولت مصدق ادامه پيدا كند دير يا زود در ايران يك كودتاي كمونيستي پيروز مي شود و كمونيستها به آرزوي ديرينه خود يعني رسيدن به آبهاي آزاد جهاني خليج فارس و سيطره بر ميادين نفتي خاورميانه دست مي يافتند لذا براي نجات ايران و غرب مي بايست مصدق از كار بركنار ميشد. در آن زمان رهبر مخالفان مصدق را سپهبد فضل الله زاهدي و گروه ” ارفع ” برعهده داشتند. اما زاهدي و گروه مخالفان مصدق و در واقع طراحان اصلي كودتا چه كساني بودند ؟ آيا آنها مزدوران سرويسهاي جاسوسي بيگانه بودند و يا ... !؟
سرلشكر حسن ارفع مبتكر « حزب آريا » بود. اين حزب يك شاخه ي نظامي داشت كه گرداننده ي آن سرتيپ ديهيمي بود و حسن اخوي يكي از گردانندگان اصلي و مغز متفكر حزب بود. ارتشبد بهرام آريانا كه تمايلات شديد ناسيوناليستي و نژادپرستانه داشت وي زماني از هواداران نازي ها و آلمان هيتلري در جنگ دوم جهاني بود و گفته ميشد كه ارتشبد آريانا زرتشتي شده. سرلشكر محمود ارم ، امين زاده از ديگر اعضاء اين حزب بودند. حسن ارفع سه بار رئيس ستاد ارتش شاهنشاهي شد. اين حزب يك جريان ناسيوناليستي صرف و شديدا ضد گروههاي چپ ، ماركسيستها ، توده ايها و تمايلات ضد انگليسي تندي داشتند. برخي از اندامان حزب توسط انگليسي ها در جريان اشغال ايران دستگير و زنداني شده بودند. انگليسي ها آنها را از هواداران آلمان نازي و طرفداران هيتلر و براي منافع دولت بريتانيا خطرناك ميدانستند.
حسن ارفع ميتكر حزب آريا بسيار ناسيوناليست و ضد كمونيست بود همسر وي انگليسي بود ولي بعدا با يك دختر “ازگلي“ دهاتي ازدواج كرد.
اخوي مغز متفكر حزب آريا مدتي رئيس ركن 2 ستاد ارتش شاهنشاهي بود و مبارزه سختي با كمونيستها داشت وي فردي ناسيوناليست و در واقع سازماندهي كودتا را برعهده داشت. اما برنامه ي كودتا در شب 25 اَمرداد با شكست مواجه شد.
در روز 28 اَمرداد شماري از مردم پايين شهر كه از اعمال 3 روز گذشته توده ايها و مراجعت شاه از كشور و نيز با درك خطر كمونيسم به حركت درآمدند و با دادن شعارهايي به نفع شاه و بر عليه مصدق تظاهرات كردند كم كم شمار زيادي ار مردم كه منتظر فرصت بودند به جمعيت پيوستند. ورزشكاران باشگاه تاج (استقلال امروز) نيز به آنها پيوستند و سربازان گارد جاويدان (شاهنشاهي) كه توسط رياحي ( وزير جنگ مصدق) خلع سلاح شده بودند ، به تظاهرات پيوسته سپهبد زاهدي با شنيدن خبر به همراه نيروهاي پشتيبانش كه خلع سلاح شده بودند سلاح ها را دوباره برداشته پس از محاصره خانه محمد مصدق توسط مردم به ساختمان نخست وزيري رفته و كابينه خود را معرفي ميكند.
در جريان تظاهرات 300 نفر از مردم توسط نيروهاي هوادار مصدق كشته شدند. اما پس از دخالتهاي واحدهايي از ارتش و گاردشاهنشاهي مصدق و نيروهاي هوادارش مجبور به تسليم شدند.
و اما دخالت بيگانگان ؟ يك هيئت آمريكايي به مسئوليت كرميت روزولت نيز بر اجراي به اصطلاح كودتا نظارت داشتند اما كدام كودتا ؟ كودتايي كه قرار بود شب 25 امرداد انجام شود كه با شكست و خلع سلاح گارد جاويدان و دستگيري نصيري عملا با شكست مواجه شد ... و كرميت روزولت نيز فراري و مخفي بود و به دنبال فرار از ايران بود.
ولي فرمانده قيام ( يا كودتاي كذايي 28 اَمرداد 1332 )
سپهبد فضل الله زاهدي كه در جريان اشغال ايران توسط متفقين توسط نيروهاي انگلستان دستگير و تبعيد شده بود در جريان ملي شدن نفت وزير كشور دولت دكتر محمد مصدق بود.
سپهبد زاهدي يكي از شخصيت هاي جاودانه ي تاريخ ايران است . اين فضل الله زاهدي بود كه در كنار رضاشاه براي سركوب نغمه هاي شوم تجزيه طلبي در جاي جاي ايران براه افتاد و براي وحدت و يكپارچگي ايران زمين از هيچ كوششي فرو گذاري نكرد.
سپهبد فضل الله زاهدي در جريان اشغال ايران در شهريورماه 1320 براي منافع دولت بريتانيا خطرناك شناخته شد و در يك اقدام دزدانه ربوده و به فلسطين تبعيد شد. زاهدي بخاطر تمايلي كه در جريان جنگ دوم جهاني به آلمان نازي داشت و احساسات ميهن پرستي و ايرانخواهي وي باعث گرديد تا در زمان اشغال خاك ايران توسط متفقين ارتش انگلستان كه از بيم شورش و مبارزه ي نيروهاي ارتش شاهنشاهي و بخصوص افرادي چون زاهدي و آريانا وحشت داشت آنها را دستگير و تبعيد نمايد.
حالا پرسش من اينجاست كه چگونه اشخاصي كه داراي چنين گرايشها و وسابق براستي ضد استعماري ، همچنين در تمام دوران زندگي خود در برابر نيروهاي بيگانه و خودي هاي از بيگانه بدتر صف آرايي كرده چگونه مي توان انگ انگليسي و آمريكايي به آنها زد !؟!
و اما دخالت بيگانه و همراهي انگليس و آمريكا ! اگر در برهه ي از تاريخ حيات ملت ايران دولت ايران و يا آشخاصي در جهت منافع ملت و ميهن شان با بيگانه اي متحد و يگانه شوند كجاي اين امر خيانت و مزدوري بيگانه است ؟ كه نه تنها خيانت و مزدوري ست بلكه بزرگترين خدمت به ملت و ميهن است.
شايد در برهه ي از زمان مجبور به اتحاد حتا با عراقي ها شويم در حالي كه هشت سال در برابر آنها جنگيده ايم اما چه بسا براي درهم شكستن اقتدار دشمنان نيرومندتر ديگر مجبور به اين اتحاد شويم.
اما اتحاد ، همراهي و منافع مشترك با بيگانه هرگز بدان معنا نيست كه منافع و مصالح كشور و مردم خود را فداي بيگانگان كنيم . بلكه در جهت حفظ منافع و مصالح ملي كشور گام در اين راه گذاريم.
واقعه ی ۲۸ امرداد کودتا یا رستاخیز ملی
- دكتر پرويز عدل
جان لوكاره ، نويسنده ي معروف انگليسي كه نام اصلي او David Comwell است ، شالوده ي بيشتر داستان هاي جاسوسي و پليسي خود را در چهارچوب وقايع مهم دنيا مانند جنگ سرد ، داد و ستد سلاح هاي جنگي ، پاشيده شدن اتحاد جماهير شوروي و دسايس سازمان هاي جاسوسي در دو سوي ديوار برلين و كودتاهاي پي در پي قاره ي جنوب امريكا قرار داده است. هنگامي كه جان لوكاره از سه سال قبل از نوشتن كتاب «خياط پاناما» رفت و آمد به پاناما را شروع كرد تا با محيط آنجا آشنا شود ، بسياري از مقامات و شخصيت هاي مهم پاناما از او پذيرايي هاي شايان كردند و حتا چند بار مهمان رئيس جمهوري شد. خانم هاي شيك و زيبا و صاحبان ويلاهاي باشكوه جزيره كونتادورا ( همان جايي كه شاه پناه برده بود) تا توانستند او را تر و خشك كردند.
موقعي كه كتاب لوكاره با عنوان «خياط پاناما» سه سال پيش انتشار يافت ( و امسال از آن فيلم سينمايي ساخته اند) ، پانامايي ها با خواندن آن سنگ روي يخ شدند. او در واقع از زبان قهرمانان داستانش تا توانسته از رژيم و رهبران پاناما بدگويي كرده است. « خياط پاناما » داستان يك خياط نيمه يهودي و نيمه ايرلندي است كه در محله ي بورس و بانك هاي پاناماسيتي مغازه ي خياطي دارد و بسياري از مقامات پاناما مشتري او هستند. اين خياط گذشته ي تاريكي دارد كه انگليسي ها از آن خبر دارند و آن اين است كه با توسل به شانتاژ ، او را وادار مي كنند براي اينتليجنس سرويس انگليسي جاسوسي كند. كارها و اطلاعاتي كه انگليس ها از اين خياط كه اسم او «هانري پندل» ( H.pendel) است ، ميخواهند آنچنان پيچيده و مبهم است كه خياط بيچاره به هيچ وجه امكان انجام آن كار و يا دسترسي به آن اطلاعات را ندارد ، بدين جهت ناچار به خيال پردازي و جعل خبر مي شود و به گزارش هاي افسانه اي مبادرت مي ورزد.
شاخ و برگ دادن به گزارش ها و جعل خبر از طرف ماموران اطلاعاتي ، خصوصا براي اينكه از خود قهرمان بسازند ، امر تازه و شگفتي نيست. اين رويه به اندازه ي عمر سازمان هاي جاسوسي سابقه دارد. نويسنده ي نامي انگليسي « گراهام گرين » هم در كتاب « مامور ما در هاوانا » ما را با چنين ماموراني آشنا مي سازد.
هنگامي كه كتاب « خياط پاناما » را مي خواندم ، بي اختيار به ياد داستان سرايي هاي « كرميت روزولت » افتادم. اين مرد آنچنان درباره ي نقش مهمي كه در ايران داشته دروغگويي و خودستايي كرده است كه مقامات ذيربط ، از جمله سرويس هاي اطلاعاتي انگليس كه با سرويسهاي اطلاعاتي امريكا همكاري داشته و بيشتر جاها با يكديگر مبادله اطلاعاتي مي نمايند ، از خودستايي ها و افسانه بافي هاي كرميت روزولت بر آشفته شده ، براي توقيف كتاب به محكمه مراجعه كردند و محكمه دستور داد كتاب او جمع آوري شود. بعدها براي حفظ ظاهر و آبرو ، چاپ تازه اي با تغيير بيشتر مطالب انتشار دادند. در توزيع اين چاپ ، ترفند خاص به كار بردند ، به طوري كه دسترسي به آن كار آساني نبود و به زودي ناياب شد.
« كرميت روزولت » كه تيمسار زاهدي حتا اسمش را نشنيده بود ، كجا مانده به اين كه با وي ملاقات كند ، در كتابش افسانه سرايي را به جايي رسانيده كه مدعي شده در اثر اصرار او بوده كه شاه فرمان نخست وزيري « زاهدي » را صادر كرده است. آقاي حقيقت سمناني ، يادداشت علم را در اين مورد به قصد اثبات نقش CIA نقل كرده است ولي من آن را همان طوري كه ايشان در رويه 375 ره آورد شماره 55 آورده است ، از نظر خوانندگان مي گذرانم تا ملاحظه فرمايند اين نه فقط مدرك نيست بلكه جنبه ي ساختگي آن به حدي بالاست كه حتا علم را كه از روز اول بازگشت شاه ، مامور كارشكني و توطئه عليه دولت و در جست و جوي مدارك عليه زاهدي است ، عصباني ميكند و چنين مي نويسد : « 20 ارديبهشت 1356 ، شرفيابي … گزارش دادم كتاب را بررسي كرده و آن را بسيار نامطلوب يافتم. شاه را به عنوان شخص متزلزل به تصوير در مي آورد كه تحت فشار روزولت مجبور به گرفتن تصميمات حياتي شده ، من جمله درباره ي انتصاب سرلشكر زاهدي به مقام نخست وزيري ، مردي كه پدر سوخته ميخواهد از خودش قهرمان بسازد.»
هر قدر پيش مي رويم ، بيشتر به حرف « ژنرال دوگل» مي رسيم كه هميشه مي گفت : Le ridicule tue ، ياوه و مهمل كشنده است ، كاري نكنيد كه مردم به شما بخندند.
مقاله اي را كه آقاي محمد علي حقيقت سمناني در ره آورد شماره ي 55 زير عنوان« رستاخيز ملي يا كودتا » نوشته اند ، به جاي بررسي بي طرفانه و دانشمندانه و واقع بينانه از حوادثي كه منجر به وقايع 28 مرداد گرديد ، آنچنان تحت تاثير احساسات به ستايش مبالغه آميز از مرحوم دكتر مصدق و نكوهش مغرضانه از سپهبد زاهدي پرداخته است كه هر صاحب خرد و دانش از اينكه در مجله اي كه والاترين نشريه ي برونمرزي ايراني هاست چنين مطالب ناسنجيده اي انتشار مي يابد ، متاثر مي گردد.
مصدق وطن پرست و مبارز است ، درست … ولي او ، آن طور كه مي نويسيد يگانه نخست وزير صديق و وطن پرست و به قول گفتار يكي از راديوهاي ايراني برون مرزي ، تنها ستاره ي درخشان سياست ايران در 50 سال اخير نيست. كشور ما نخست وزيران صديق و خدمتگزار و وطن پرست فراوان داشته است كه در شرايط بسيار دشوار خدمات بزرگي به ملت ايران نموده اند … مگر قوام السلطنه ها ، فروغي ها ، ساعدها ، سپهبد زاهدي ها و علي سهيلي ها در بحراني ترين مواقع براي نجات و سربلندي ايران نكوشيده اند ؟ قوام السلطنه با زيركانه ترين و ماهرانه ترين بازي هاي سياسي و با از خودگذشتگي ، روس ها و عوامل بيگانه را از آذربايجان و كردستان بيرون راند و اين دو ايالت را به مادر وطن برگردانيد. او اسير محبوبيت خياباني نبود. قوام السلطنه مصالح ملي را برتر از منافع و ملاحظات شخصي مي دانست. آخر سرهم براي مصالح عاليه ي مملكت ، خودش را فدا كرد و از نمايندگان مجلس خواست كه به او راي عدم اعتماد بدهند تا بتواند به روس ها بگويد من در وعده دادن امتياز نفت به شما باقي هستم ، ولي چه كنم مملكت مجلسي دارد و مجلس هم مرا بركنار كرده است … نامه اي كه اين بزرگ مرد سياست به شاه نوشت و او را از پشت پا زدن به قانون اساسي برحذر داشت ، دليرانه ترين و فداكارانه ترين اقدامي است كه يك رجل وطن پرست مي تواند انجام بدهد.
علي سهيلي هنگام تشكيل كنفرانس سران متفقين ، چرچيل ـ استالين ـ روزولت در تهران موفق شد اعلاميه و سند در مورد حفظ تماميت ارضي و استقلال ايران را از سران متفقين بگيرد. سپهبد زاهدي موقعي كه رشته ي امور از دست مصدق خارج شده و گروه هاي مشكوك با تظاهرات روزانه كنترل خيابان ها را در اختيار گرفته بودند و ترس و وحشت بر مملكت حكمفرما بود ، با به خطر انداختن جانش ، مملكت را از پرتگاه راهانيد … مي گوييد كودتا كرد … لابد معناي كودتا را نمي دانيد.
«كودتا» در دايره المعارف لاروس اين طور تعريف شده است :
« كودتا اقدام فرد يا گروهي است كه مشروعيت قانوني يا حكومت را نقض كنند و قدرت سياسي را از راه هاي غيرقانوني تصرف بنمايند.»
در مردادماه آن سال ، محمدرضاشاه به موجب قانون اساسي ، پادشاه قانوني مملكت بود و هيچ كس ، چه موافق و چه مخالف ، در اين باره ترديد ندارد. دكتر مصدق پارلمان و ديوان عالي كشور را بسته بود و قصد داشت رفراندومي انجام بدهد كه قانون اساسي مشروطيت ايران آن را پيش بيني نكرده است. در غياب مجلس ، حق قانوني عزل و نصب نخست وزير به شاه تعلق دارد. اگر شاه با استفاده از حق قانوني اش ، مصدق را عزل و زاهدي را به سمت نخست وزير برگزيده است ، كجاي اين كار كودتاست ؟
اين كه مصدق فرمان شاه را پشت گوش مي اندازد و حزب توده موقع را مغتنم شمرده ، دست به كارهايي مي زند كه باعث وحشت مردم از آينده ي وطن و در نتيجه برپاخيزي آنها در جهت پشتيباني از نخست وزير قانوني ( يعني آن كسي كه شاه انتخاب كرده است ) مي گردد ، كجايش كودتاست؟ نظر شخصي مرا مي خواهيد ، ميگويم اي كاش كودتا بود و زاهدي تا اين اندازه پاي بند به قانون اساسي نبود و شاه را بر نمي گردانيد كه در اين صورت سرنوشت مملكت غير از اين ميشد كه امروز هست. البته امريكايي ها و انگليس ها از بيم اين كه مبادا به دامان شوروي بيفتد ، سخت نگران بودند و براي بركناري مصدق تلاش ميكردند كه همگي با شكست مواجه شد.
اين اقدام دكتر مصدق را چگونه ميتوان توجيه كرد كه به مدير اصل 4 ، ويليام وارن ، اخطار كرد بايد اردشير را از اصل 4 بيرون كنيد وگرنه درِ اصل 4 را مي بندم! آيا اين جوان گناه ديگري جز اين كه پسر سرلشكر زاهدي بود ، داشت ؟ اصل 4 در برابر فشار مصدق ناچار شد به خدمت اردشير خاتمه بدهد. روزي كه اردشير خداحافظي ميكرد ، وارن از او مي پرسد : چطور است كه به جاي زندگي آسوده ، خدمت سخت در كوه و دشت و بيابان را انتخاب كرده اي ، در حالي كه به چشم خودت ديده اي چگونه عده اي از همكارانمان در اثر مجاورت با شپش و پشه و ميكروب ، به بيماريهاي گوناگون مبتلا شده اند و از بين رفته اند ، خصوصا كه نخست وزير مملكت هم ارجي به خدمت تو نميگذارد و به جاي تشويق و پاداش ، خواهان بركناري تو است؟ اردشير جوابي ميدهد كه وارن آن را در كتاب Mission For Peace ( ناشر كمپاني Cobbs - Merril ايندياناپوليس تاليف ويليام وارن ـ چاپ اول سال 1956 ) نقل كرده است. اين جواب كه در وارن تاثير عميق مي گذارد ، پاسخي است بدون شائبه و با كمال صداقت. ترجمه ي اين جواب از صفحات 41 و 42 كتاب به قرار زير است :
« موقعي كه به يك آرمان و هدف ايمان و عقيده داريد ، بايد دنبالش برويد ولو اين كه خطرناك باشد». اردشير كه تا مغز استخوان ايراني است با آن قد بلند و حركات استوار ، از نادر كساني است كه در عمرم ديده و شناخته ام كه از هيچ خطري هراس ندارد. نمي گويم اردشير بي محابا و بي ملاحظه بود ولي هنگامي كه تشخيص ميداد پاي يك امر مهم و درست در ميان است از فدا كردن جانش مضايقه نداشت. امر مهم و درست و آرمان صحيح براي اردشير عبارت بود از منافع و مصالح وطنش ايران …
رفتار جوانمردانه ي سرلشكر زاهدي با شخص مصدق هم قابل توجه است :
نقل از رويه ي 154 كتاب شاه ـ مصدق ـ سپهبد زاهدي نوشته ي نورمحمد عسگري : « هنگامي كه دكتر محمد مصدق را گرفته و در باشگاه افسران نزد تيمسار زاهدي مي آورند ، دكتر مصدق بسيار مضطرب و نگران جانش بود ، زيرا اگر مساله برعكس مي بود زندان و شكنجه و شايد اعدام در انتظار تيمسار بود. وقتي تيمسار زاهدي كه به عنوان نخست وزير در باشگاه افسران مستقر شده بود تيمسار باتمانقليچ رئيس ستاد ارتش ، آقاي دكتر مصدق و چهار تن از همراهانش را به اتاق كار وي راهنمايي كرد. زاهدي با كمال خوشرويي و متانت از پشت ميزش بلند شد و به سوي دكتر مصدق رفت و با ايشان به گرمي دست داد و كمك كرد تا روي يكي از مبل هاي راحتي بنشيند و آنگاه دستور داد تا بروند اتاق پذيرايي را براي استراحت مصدق آماده كنند. تيمسار خطاب به مصدق گفت وسايل استراحت حضرت عالي از هر حيث آماده خواهد شد. دكتر مصدق براي دستگيري سرلشكر زاهدي جايزه معين كرده بود و كابينه اش طي اعلاميه هاي متعدد او را خائن به وطن و دست نشانده ي استعمارگران معرفي كرده بودند. به همين سبب دكتر مصدق انتظار يك چنين برخورد جوانمردانه اي را از طرف تيمسار نداشت. اين است كه خطاب به زاهدي گفت : من اينك اسير شما هستم. تيمسار با احترام جواب داد : خير قربان ، شما مهمان عزيز من مي باشيد. زاهدي با جوانمردي و حفظ حرمت ، دكتر مصدق را يك هفته به عنوان مهمان عاليقدر در باشگاه افسران نگه داشت تا آن كه دستگاه دادرسي ارتش (تابع شاه) او را تحويل گرفت.
با وجودي كه از داخل و خارج ايران اشاراتي ميشد كه در بازگردانيدن شاه عجله نشود و امريكاييها نيز در اين مورد اشاراتي مي دادند ، به طوري كه بعضي از پژوهشگران عقيده دارند كه امريكا بي ميل نبود به صورت كودتا و تغيير رژيم دربيايد ، ولي چون زاهدي خواهان حكومت قانون بود ، تلگراف به شاه را كه در رُم بود به اين مضمون آماده كرد : « مردم شاه دوست و ارتش فداكار در انتظار موكب همايوني مي باشند .»
بي محابا اقاي حقيقت سمناني مي نويسند : «سپهبد زاهدي با اعتبارات امريكا در سويس خانه خريد.» در اين اظهار ، واقعيت با اتهام درآميخته است. خريد خانه يك واقعيت است كه احتياج به اثبات ندارد ، ولي خريد آن با پول امريكايي ها يك اتهام مسلم است. دقت فرماييد چنانچه چنين اتهامي را به يك امريكايي بزنيد ، خودش يا وكلايش مي توانند از شما در محكمه بخواهند كه اتهام خود را ثابت كنيد و اگر نتوانستيد ، گرفتاري زياد دامنگيرتان ميشود. بين ما ايراني ها ، متاسفانه تفرقه به قدر كافي هست و چون معتقد به همراهي و اتحاد بين ايرانيان مي باشم به همين اشاره اكتفا ميشود. يك مثال برايتان مي آورم : سازمان اصل 4 ساختمان بزرگ ملك آقاي سهرابي را در خيابان شاهرضا تخليه كرد و ملك و خانه اي را در خيابان كاخ و حشمت الدوله كه متعلق به دكتر مصدق السلطنه بود اجاره كرد. مي دانيد كه امريكايي ها كرايه هاي خوب و بالا مي دادند. كرايه ملك دكتر مصدق از طرف اصل 4 يك واقعيت است ، ولي اگر به خودم اجازه بدهم كه بگويم عده اي در اين معامله سود نامشروع بردند ، اين يك اتهام است كه اگر نتوانم آن را ثابت كنم بايد شرمساري و ننگ چنين ياوه سرايي را بپذيرم.
و اما در مورد خريد خانه در سويس : اعتبارات و كمك هاي مالي امريكا ، پول مواد مخدر يا پول Ransom براي رهايي گروگان نيست كه در يك جامه دان به صورت نقد در آورد و به رئيس يك دولت ديگر تحويل بدهند. در مورد اعطاي اعتبار پول و يا چك رد و بدل نمي شود ، به گيرنده ي اعتبار مي گويند فلان مقدار Credit دارد كه ميتواند از محل آن ، احتياجات و نيازمنديهاي مملكت را خريداري نمايد.
… شاهد اين واقعيت اسنادي است كه اخيرا جمهوري اسلامي درباره ي وضعيت مالي خاندان زاهدي منتشر كرده است.
به موجب اين نامه كه نامه اي است بي شائبه و صادقانه كه پدري به پسر مي فرستد و جمهوري اسلامي آن را جزو اوراق و اسناد غارت شده از خانه ي زاهدي طبقه بندي كرده است ، سپهبد از فرزندش به اصرار مي خواهد فوري زمين موروثي آباء و اجدادي را فروخته و پس از پرداخت بدهي ها بقيه را حواله نمايد تا او بتواند از عهده (مخارج كمرشكن اروپا) برآمده و پيش قسط خانه را هم بپردازد.
اگر سپهبد زاهدي در بانك ها سرمايه و يا اندوخته داشت و يا اين كه اعتبارات امريكا در اختيارش بود ، آيا هيچ عقل سالمي مي پذيرد كه اصرار كند زمين آباء و اجدادي اش فروخته شود ؟
مي گويند زاهدي دست نشانده ي امريكا بود و دستورات امريكا را اجرا مي كرد. آيا مي دانيد كه شاه از روز بازگشت به ايران ، عليه دولت زاهدي مشغول كارشكني و تحريكات شد. اسماعيل پوروالي در خاطراتش در مجله ي روزگار نو مي نويسد : آقاي علم مرا خواست و گفت من هفته اي دو سه بار اخبار و جرياناتي را كه به ضرر دولت باشد تلفني به شما ميدهم ، شما آنها را بزرگ كرده تا آنجا كه مي توانيد در مجله ي خودتان و ديگر روزنامه ها منتشر كنيد. پرنسس ثريا كه آقاي سمناني مطالبي از كتاب ايشان نقل كرده است ، در رويه 131 نسخه ي انگليسي كتاب خاطراتش مي نويسد : « شاه از محبوبيت فوق العاده ي ( Huge Popularity ) زاهدي بيمناك بود. خيال ميكرد همان طوري كه جمال عبدالناصر با تكيه به محبوبيتي كه داشت فاروق را بيرون كرد ، ممكن است زاهدي هم به چنين فكري بيفتد.»
در آن روزها جان فاستر دالس ، وزير خارجه امريكا ، با نفوذ دولت آيزونهاور در تلاش بود كه اطراف مرزهاي اتحاد جماهير شوروي از خاور دور گرفته تا خاور نزديك ، اتحاديه هاي نظامي براي جلوگيري از تهاجم كمونيست ها به وجود بياورد. پيمان بغداد يكي از اين برنامه هاي مورد علاقه ي جان فاستر دالس بود كه در اين مورد سخت به دولت ايران فشار وارد ميآورد و زاهدي هم محكم جلو وي ايستادگي مي كرد. زاهدي ميگفت اگر قرار است به اين پيمان ملحق شويم ، امريكا بايد اول با ما مشورت كند ، ما نميتوانيم دنباله روي نظريات عراق هفت ميليوني و نوري السعيد باشيم. ما خودمان نظامي هستيم و در تمام كوه و دره هاي اين منطقه از گيلان و آذربايجان گرفته تا خوزستان و فارس جنگيده ايم.
ديگر اين كه زاهدي مي گفت اگر امريكا مي خواهد ارتش هاي عضو پيمان را مدرنيزه و هماهنگ كند بايد هزينه ي تسليحات آن را بپردازد. من نمي توانم از خزانه ي ملت فقير ايران سلاح هاي مورد علاقة امريكا را خريداري كنم. در اين مورد است كه شاه محرمانه با امريكايي ها تماس گرفته و پيغام ميدهد چرا با خود من نمي سازيد ؟ من هر چه سلاح فروختني داريد ، مي خرم و به هر پيمان و گروه كه بخواهيد مي پيوندم.
پس از بركناري زاهدي ، شاه به واشنگتن شتافت و نخست وزيرش حسين علاء الحاق ايران را به پيمان بغداد اعلام كرد.شاه آمادگي خود را براي خريد ميلياردها دلار سلاح امريكايي به اطلاع مقامات امريكايي رسانيد و از آن موقع چشم بسته خود را به دامان امريكا انداخت به خيال اين كه دوستي و حمايت امريكا بهترين ضامن دوام سلطنت پهلوي خواهد بود.
اينك اجازه فرماييد به ارزيابي نقل قولهايي بپردازيم كه آقاي حقيقت سمناني بنا به اظهار خودشان از كارگزاران رژيم پيشين نموده اند تا ثابت كنند 28 مرداد كودتا بوده ، آن هم كودتاي امريكايي.
رديف 1 و 2 نقل قول از كتاب پاسخ به تاريخ محمد رضا شاه و خاطرات ملكه ثريا : آنچه من در خاطرات پرنسس ثريا مي يابم با نتيجه گيري كه آقاي حقيقت سمناني نموده اند ، جور در نميآيد. من در صفحه ي 93 كتاب پرنسس ثريا ميخوانم : شاه از ترك ايران و آغاز يك زندگي تازه در يك جاي ديگر صحبت ميكرد. بالاخره هم تصميم ميگيرد ايران را ترك كند ولي آيت الله بهبهاني و كاشاني با تجهيز مردم كه جلو كاخ اختصاصي گرد آمده اند دست به تظاهرات به جانبداري از شاه مي زنند ، از ترك ايران منصرف ميشود.
پس از شرح آشفتگي خيال ( Depression ) شاه و اين كه ديگر حوصله ي هيچ كس و هيچ چيز را نداشت ، مي نويسد : روزي ناگهان سيگاري را كه در دست داشت در زيرسيگاري له كرد و با يك حركت كه نشان مي داد نيروي تازه اي يافته است رو به من كرد و گفت : فقط يك نفر ميتواند از عهده ي مصدق برآيد و به ما كمك كند ، آن هم ژنرال فضل الله زاهدي است…
ملكه ثريا شرح ميدهد كه در آن زمان يافتن زاهدي و دسترسي به او كار آساني نبود ، زيرا ماموران مصدق دنبالش بودند و او در جاي مخفي به سر مي برد.
ملكه ثريا براي بار اول ، ژنرال زاهدي را در دفتر شاه مي بيند و چنين مي نويسد : « زاهدي به سوي من نگريست. نگاه تيز و نافذ يك عقاب. مردي كه از خود اطمينان دارد. شهرت داشت كه زن ها شيفته ي قيافه ي جذاب و گيراي او ميباشند ، ولي من مردي مي ديدم كه بيشتر اهل رزم است تا بزم.
معلوم بود رزم و جنگاوري و تلاش ، به او انرژي مي بخشد. ژنرال از شاه پرسيد : كي مي خواهيد دست به كار بشويم ؟» ثريا در همين صفحه مينويسد : « شاه نمي توانست تصميم بگيرد. آن شب ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و فريادزنان به او گفتم : تو قابل ترحُم هستي ( You are pitiful ) ، دلم مي خواهد آن مردي باشي كه مي شناختم و دوست داشتم. اگر اجازه بدهي مصدق سركار بماند ، ايران را دو دستي به شوروي فروخته اي … شاه با شنيدن اين حرف ها مدتي انديشيد و بالاخره گفت : بسيار خوب ، فرمان بركناري مصدق را امضا مي كنم و زاهدي نخست وزير تازه خواهد بود.
بنابراين ، نوشته ي محمد رضاشاه در كتاب پاسخ به تاريخ كه آن را در جزيره ي كونتادورا (پاناما) نوشته است و در آن مي نويسد پس از بررسي اوضاع با كرميت روزولت بر آن شدم براي يافتن راه حلي وارد عمل شوم ، با آنچه در واقع رخ داده و پرنسس ثريا نوشته است ، منافات دارد.
پرنسس ثريا در همين صفحه مي نويسد :« بعدا مطبوعات نوشتند كه رهبري عمليات به دست CIA بود. اين دروغ است. عمليات در تهران پي ريزي شد (شاه پس از سخنان پرخاش وار ملكه ثريا تصميم ميگيرد و نه پس از مذاكره با روزولت)و ميوه و ثمره ي ابتكار ايراني بود. اگر امريكا بعدها كمك مالي كرده است آن يك امر ديگر است.» در صفحه ي 107 خاطرات ملكه ثريا اشاره به شايعه اي شده است كه ممكن است سوءتعبير شود و آن اين كه مي نويسد شهرت داشت ژنرال شوارتسكف حدود 10 ميليون دلار در ظرف چند روز خرج كرده است. ژنرال شوارتسكف (پدر ژنرال شوارتسكف فرمانده كل قواي متفقين در جنگ عليه عراق ) در خدمت دولت ايران بود و وظيفه داشت تشكيلات ژاندارمري را مدرنيزه و مجهز نمايد. گذشته از اين كه موضوع خرج ده ميليون شايعه بوده ، اين را هم بايد در نظر داشت كه خرج چنين مبلغ حتا بيشتر از آن براي تجهيزات ژندارمري و آماده كردن آن براي مقابله با شورش هاي داخلي ، جزو وظايف ژنرال بود. در بيشتر ممالك نيروهاي مجهز ويژه مقابله با شورش هاي خياباني وجود دارد ، مانند نشنال گارد در امريكا و CRS در فرانسه. در روزهايي كه مقدمات جمهوري اسلامي فراهم ميشد و مخالفان در خيابان ها وسايط نقليه و بانك ها و سينماها را آتش مي زدند ، ايران تانك هاي سنگين و هواپيماهاي فانتوم داشت ولي فاقد نيروي ويژه ي مجهز و تعليم يافته براي مقابله با شورش هاي خياباني بود. پليس حتا گاز اشك آور و سپر و وسايل اوليه ي مقابله با شورش شهري را نداشت …
از مسايل مهم تر ، فقدان يك ليدر كاردان بود. فقط يك ليدر مورد قبول مردم و نظامي ها ميتوانست حكومت قانون را حكمفرما كند. خود شاه و مردم در انتظار تجديد معجزه ي 28 مرداد بودند.
با اين مراتب ما نمي توانستيم چنانچه كانديداي مورد علاقه مان برنده شد ادعا كنيم كه ما او را بر سر كار آورده ايم. متاسفانه امريكايي ها اگر به يك شخص و يا گروهي حتا بر مبناي ايدئولوژي (مانند كمك به گروه طرفداران حقوق بشر) كمك مي كردند ، آنچنان با بوق و كرنا در اين باره تبليغ ميكردند كه موجب تعبيرات و تفسيرهاي بعضي نامناسب و موهن ميشد.
و اما براي من جالب ترين قسمت نقل قول هاي آقاي حقيقت سمناني ، نقل از كتاب چهره هايي در آيينه اشرف است ، زيرا من خودم نويسنده ي Ghost Writer اين كتاب هستم. ناشر Prentice Hall را من پيدا كردم و چون نگارش انگليسي براي كتاب فن خاصي است ، به سفارش ناشر با خانم ليليان آفريكانو كه در نگارش كتاب مهارت داشت قرارداد بستيم. و اما تمام نوشته ها درباره ي ملاقات در فلان رستوران ، پرواز مخفيانه به تهران ، ديدار پنهاني با بيگانگاني كه خود را نماينده ي وينستون چرچيل و جان فاستر دالس معرفي مي كردند ، يك نوع دراماتيزاسيون از جانب اين ماموران است كه والاحضرت اشرف هم كه شيفته ي اين قبيل انتريك ها بود از آن استقبال ميكرد. اگر دقت بفرماييد هيچ ارتباطي بين اين آمد و شدها ، پاكت سربسته ، اقامت در خانه ي مجاور سعدآباد با شورش مردم در روز 28 مرداد عليه دولت مصدق وجود ندارد.
چون دكتر مصدق فرمان عزل خودش و انتصاب تيمسار زاهدي را پنهان كرده بود ، براي شكست اين بازي لازم بود هر چه زودتر حقايق به اطلاع ملت ايران و جهانيان رسانيده بشود.
تفصيل از اين قرار است : پس از اين كه سرهنگ نصيري در نيمه شب 25 مرداد 1332 فرمان شاه را به خانه ي دكتر مصدق رسانيد و به سرهنگ ممتاز رئيس گارد حفاظت خانه ي مصدق داد ، ممتاز آنگاه وارد خانه شده و پاكت را به دكتر مصدق تحويل مي دهد. مصدق پاكت را مي گشايد و با خواندن فرمان عزلش به شدت ناراحت و عصبي ميشود. ولي زود بر اعصاب خود مسلط شده و روي يك ورقه ي كاغذ كوچك رسيدي به اين گونه نوشت : ساعت يك بعد از نيمه شب 25 مرداد 1332 دستخط مبارك به اين جانب رسيد. پس از امضاي رسيد ، دستور داد سرهنگ نصيري را بازداشت كنند و بامداد 25 مرداد از راديوي تهران اعلاميه اي پخش كردند كه خلاصه ي متن آن اين بود كه ديشب گارد شاهنشاهي مبادرت به يك كودتاي نظامي كرد ولي با شكست روبه رو گرديد و عوامل كودتا توقيف شدند. به اين ترتيب مصدق فرمان عزل خود و فرمان نخست وزيري زاهدي را پنهان كرد. زاهدي كه خبر توقيف نصيري را شنيد ، او را افسر بي لياقت خواند و فوري مخفي گاه خود را عوض كرد. شاه هم در كلاردشت اين خبر را شنيد و باشتاب از آنجا به رامسر شتافت تا همراه ملكه ثريا با هواپيما به بغداد پرواز كنند. به اين ترتيب چون مردم ايران و جهانيان از ماجرا و حقيقت جريان بي خبر بودند ، لازم بود كه موضوع عزل مصدق و انتصاب زاهدي به نخست وزيري ، به آگاهي همه برسد. براي اين منظور ، عده اي از ياران زاهدي من جمله پرويز يارافشار ، مخفيانه نمايندگان آژانس هاي خبرگزاري بين المللي رويتر و آسوشيتدپرس و يونايتد پرس و آژانس فرانس پرس و چند تن از ارباب جرايد ايران را به كوهپايه اي در دامنه هاي كوه هاي شمال تهران بردند و در آنجا اردشير زاهدي فتوكپي فرمان شاه را بين آنها توزيع كرد. چند ساعت بعد تمام دنيا دانستند كه مصدق از قبول فرمان شاه سرپيچي كرده است و نخست وزير جديد و قانوني ، سرلشكر فضل الله زاهدي است.
واي بر ما كه خودمان را آن قدر حقير مي كنيم كه با استناد به نوشته هاي يك چنين دروغگويي ، ادعاهاي CIA را پذيرفته و آب بر آسياب تبليغات CIA ميريزيم و برپاخيزي ملت رشيد ايران را در روز 28 اَمرداد به حساب بيگانگان مي گذاريم. مطلب بعدي آقاي سمناني استناد به كتاب تاريخ 25 ساله ي ايران تاليف زنده ياد سرهنگ نجاتي است. بار اول است كه نام اين سرهنگ زنده ياد را به عنوان مورخ و پژوهشگري كه به نظر آقاي سمناني هر چه نوشته مدرك و سند است و مو لاي درز نوشته هايش نميرود مي شنوم.
چون مطلب بيشتر پيرامون شخصيت تيمسار زاهدي دور مي زند ، بهتر است قبلا به اين واقعيت اشاره كنم كه اساسا اگر سرلشكر فضل الله زاهدي نمي بود خوزستان به عنوان يك ايالت ايران نمي ماند تا نفت آن سوژه اي براي اين گفت و گوهاي ما بشود. نه از تاك نشاني بود و نه از تاك نشان.
سرلشكر زاهدي فاتح خوزستان است. هم اوست كه امير مقتدر خوزستان شيخ خزعل ، دست نشانده ي انگليس را شكست داد و دستگير كرد و به تهران فرستاد و به اين ترتيب اين استان زرخيز كشورمان كه داشت يك اميرنشين عرب مي شد به مام وطن پيوست. « يادآوري زندگي نامه ي سپهبد زاهدي » ، سوژه ي اين مقاله اين است ولي چون به نقل قول از آقاي باقر عاقلي كوشيده ايد گوشه هاي منفي از زندگاني ايشان يافته و به روي كاغذ بياوريد ، اجازه بدهيد خواهش كنم كه آن عينك سياه بدبينانه را از روي چشم برداشته و با ديدگان باز و بي طرفانه به نوشته هاي زير ، نقل از همين آقاي باقر عاقلي ملقب به بصير ديوان ، پس از كودتاي 1299 درجه سرتيپي گرفت. در جنگ با اسماعيل آقا سميتقو رشادت زياد نشان داد و به دريافت عالي ترين نشان نظامي خوزستان نايل شد و پس از چندي شيخ خزعل را دستگير كرد و به تهران فرستاد. بعد به فرماندهي تيپ شمال منصوب گرديد و عشاير سركش گيلان و مازندران را خلع سلاح كرد.
آقاي سمناني در ادامه ي نقل قول از كتاب سرهنگ غلامرضا نجاتي چنين مي نويسد : «محمد رضاشاه در مذاكرات روز 9 خرداد 1332 (20 مه 1953 ) با هندرسن سفير امريكا در مورد براندازي دولت مصدق و پيشنهاد نخست وزيري سرلشكر فضل الله زاهدي از سوي امريكا چنين گفته است : « گمان نمي كنم زاهدي بتواند از طريق كودتا موفق شود … » اين اظهارات از آن ديدگاه درست است كه زاهدي اهل كودتا نبود. او مي خواست با فرمان شاه ايران ( در غياب مجلس) و به طور قانوني نخست وزير بشود. با محبوبيتي كه زاهدي در رده هاي مختلف ارتش داشت ، پتانسيل و قدرت كودتا را دارا بود ، ولي خواهان آن نبود. همان طوري كه در اين نوشتار آمده است ، پس از اين كه با فرمان شاه ، يعني از راه قانون نخست وزير شد مي توانست بازگشت شاه را به تاخير بيندازد و در اين مورد خيلي ها به او توصيه هايي مي كردند ، با اين همه در بازگردانيدن هر چه زودتر شاه ترديد نكرد.
درباره ي نشريه ي مرد آسيا به مديريت ابوالحسن صيرفي مي نويسد با وجودي كه صيرفي ، اتهامات ناروا به مصدق و اعضاي كابينه اش نسبت ميداد با اين همه هرگز ، نه مصدق و نه يارانش درصدد توقيف اين روزنامه برنيامدند و حتا مصدق به سرتيپ اشرفي گفت تيمسار اگر روزنامه اي را بدون اطلاع من توقيف كني درجه هايت را ميگيرم. راوي داستان پرويز خطيبي است كه سر تا پا خلاف نوشته است و با خوش باوري نوشته هاي او را در خاطراتش به عنوان سند پذيرفته اند.
واقعيت اين است كه ابوالحسن صيرفي بدبخت را گرفتند ، كتك مفصل زدند و مدت ها زنداني شد. توقيف جرايد به دستور حكومت نظامي در زمان مصدق يك امر روزانه بود. حكومتي كه حدود 700 نفر در رديف تيمسار شاه بختي ها را در بند كشيده بود ، از گرفتن و زنداني كردن امثال صيرفي ملاحظه نداشت. در فاصله ي بين اواخر تيرماه تا 14 آذر 1331 ، دو بار روزنامه ها مورد حمله ي شديد دولت قرار گرفتند. در 14 آذر 1331 دفتر روزنامه هاي مخالف دولت ، اعم از توده اي يا غير توده اي غارت شد كه در صورت جلسه مذاكرات مجلس آن زمان ضبط است. بيست و يك تن از مديران جرايد غير توده اي ، به علت نداشتن امنيت جاني در مجلس شورا و سنا متحصن شدند. دكتر بقايي درباره ي قانون جدي مطبوعات دولت مصدق گفت اين قانون يك ماده كم دارد و آن اين است كه هر كس روزنامه مي نويسد ، بلافاصله تيرباران ميشود. قانون امنيت اجتماعي كه دولت مصدق در آبان 1331 به تصويب رسانيد و دكتر شايگان و سنجابي آن را تنظيم كرده بودند ، به دولت اجازه مي داد هر مخالف و هر كس را كه بر خلاف مصالح دولت رفتار كند ، به تبعيدگاه بفرستند.
پرويز خطيبي كه ذوق لطيفه نويسي و شوخ طبعي داشت ، در زمان مصدق به فكر افتاد از آب گل آلود ماهي بگيرد و براي اين كار نشريه ي هفتگي حاجي بابا را به راه انداخت. ولي چون به پيچ و خم سياست آشنايي نداشت ، در يكي از شماره ها روي جلد كاريكاتور شتر جمهوري را كشيد و زير آن نوشت : شتري كه به زودي جلوي در خانه ي همه خواهد نشست. اين كاريكاتور كه مشت بعضي از اطرافيان مصدق را باز ميكرد ، ناراحتي زياد ايجاد كرد و جلو خطيبي را گرفتند و روزنامه اش را هم بستند. پس از حكومت مصدق ، خطيبي تغيير جبهه داد و لطيفه نويس راديو و بعدا تلويزيون شد و از اين راه امرار معاش ميكرد.
درباره ي عقيده شاهزاده رضا پهلوي نظر خاصي ندارم. فقط نشانه ي اين است كه در يافتن اظهارنظرهاي بزرگان جهان دچار تنگنا شده و ناچار به نقل عقيده ي شاهزاده ي پهلوي متوسل گشته ايد. ضمنا فراموش نفرماييد كه سرلشكر زاهدي در كابينه ي نخست مصدق ، وزير كشور و يار و ياور و هم عقيده ي او براي ملي كردن نفت بود و تمام كرديت ملي كردن را نبايد فقط به شخص مصدق داد. بسياري در اين راه با وي هم عقيده بوده به او كمك كردند. برخي نيز پيرامونش را گرفته با راهنمايي هاي ناشي از بي اطلاعي صدمه هاي زياد زدند …
ديگر اين كه نكته ي بسيار جالب و در عين حال مضحك مقاله ي آقاي حقيقت سمناني ، مطلبي است كه در پايان مقاله و در زيرنويس اضافه كرده اند (رويه 377 مجله ي ره آورد شماره 55 ). ايشان در اين زيرنويس چنين مي نويسد : درست در همين لحظه مطلبي يادم آمد و آن اين كه اگر مصدق مطرود جامعه شده و ملت از وي بريده بود و در عوض تيمسار فقيد زاهدي خدمتگزار و قهرمان ملي به شمار مي رفت چرا به هنگام شورش همگاني مردم در سال 57 جهت سرنگوني رژيم ، شاه جهت خوابانيدن جنبش اعتراض آميز ملت ، دست نياز به سوي ياران مصدق زنده يادان دكتر صديقي ، دكتر سنجابي و دكتر شاپور بختيار دراز كرد ؟
آقاي عزيز ، كجاي دنيا شنيده ايد و يا اين كه ديده ايد كه آتش افروز را براي خاموش كردن آتش دعوت كنند؟ خوب مي دانيد كه آن روزها جبهه ي ملي همدست انقلابيون اسلامي و آتش بيار معركه بود. مگر آقاي سنجابي به پاريس نشتافت تا با امام بيعت كند؟ مگر او نبود كه وزير خارجه حكومت انقلابي شد؟ شاپور بختيار را يارانش طرد كردند و تنهايش گذاشتند. آنها با قبول مسئوليت از سوي دكتر صديقي نيز مخالف بودند. هيچ گونه حركت مثبت براي خوابانيدن شورش در برنامه ي آنها نبود ، برعكس بيشترشان با خوش باوري منتظر بودند از آب گل آلود ماهي بگيرند. به همين جهت هم آب را گل آلودتر مي كردند.
افشاگری
هویت بدخواهان تاریخ و فرهنگ میهن را افشا می کینم
عباس سليمي نمين كيست؟؟!!
عباس سليمي نمين كه در مورد تمدن هخامنشي ادعاهاي گزافي از قماش ادعاهاي پورپيرار دارد را كسي تا به حال نمي شناخته!!! ولي اكنون كه اين شخصيت آرزوي معروف شدن را در سر دارد ، و مي خواهد از طريق نفي تمدن ايرانزمين به شهرت برسد، ما راه بهتري براي شهره كردن ايشان سراغ داريم.
تنها يك نگاه به پرونده كاري ايشان و آشنايي با دوستان و همكارانشان ما را با هويت اين شخصيت بيشتر آشنا خواهد كرد.
اين دانشمند تاريخ !!!؟ پيشين سردبيري كيهان هوايي را برعهده داشتند و از دوستان نزديك خسرو خوبان( روح الله حسينيان) و سعيد اسلامي ( امامي) بود.
اين فرد از اعضاي شبكه خبر رساني و محفل رسانه ي وزارت اطلاعات در دوران فلاحيان بود.
سليمي نمين همچون همكار مزدور خود ( ناصر پورپيرار، كمونيست تواب) همكاري هاي گسترده يي را با حسين شريعتمداري انجام داده، و در دفتر ويژه ي تحقيقات اطلاعات سپاه پاسداران ( كه رياست آن با حسين شريعتمداري ميباشد ) فعاليت كرده است.
برای خواندن نظرات حضرت استاد کلیک کنید
جانشينی بر معاهدات اتّحاد شوروی سابق
(از نظرگاه حقوق بين الملل)
در مورد جانشينی بر معاهدات اتّحاد جماهير شوروی سابق با ساير کشورها ، ابتدا بايد وضعيت خود اتّحاد جماهير شوروی سابق را در نظر گرفت . در اين جا حداقل سه حالت متصور است :
حالت اول : وضعيت سه کشور بالتيک ( استونی ، ليتوانی و لتونی ) است که ائتلاف يا جذب آن ها در اتّحاد شوروی در سال 1940 بر اساس پيمان محرمانه ی آلمان و شوروی صورت گرفت . اين کار با نوعی نقض حقوق بين الملل همراه بود .
ائتلاف مذکور که منجر به امحاء سه کشور ياد شده گرديد ، هرگز به طور کامل مورد پذيرش جامعه ی بين المللی قرار نگرفت . در هر صورت ، پس از تجزيه ، اين سه کشور نيز در زمره ی دولت های جانشين اتّحاد شوروی سابق قرار گرفتند .
حالت دوم ، وضعيّت فدراسيون روسيه است . فدراسيون روسيه از طرف ساير دولت های جانشين اتّحاد شوروی و ساير کشورهای جهان و حتی سازمان های بين المللی به منزله ی ادامه دهنده ی مستقيم اتّحاد شوروی تلقّی می شود .
حالت سوم ، وضعيّت ساير جمهوری های مستقل است . از ميان آن ها جمهوری های اوکراين و بيلوروسی به رغم آن که قبل از تجزيه نيز عضو سازمان ملل متحّد بودند ، اما در واقع تا آن تاريخ ، در زمره ی تابعان فعّال حقوق بين الملل محسوب نمی شدند . اما ساير جمهوری های مستقل ، يعنی قزاقستان ، ترکمنستان ، قرقيزستان ، آذربايجان ، ارمنستان ، تاجيکستان ، گرجستان و مولداوی ، در واقع جانشينان بلافصل و واقعی اتّحاد جماهير شوروی هستند .
اصول جانشينی در اتّحاد جماهير شوروی سابق با اعلاميه ی آلماتی در 21 دسامبر 1991 مشخّص شد . طبق اين اعلاميه ، کليه ی کشورهای جانشين اتّحاد جماهير شوروی به جز کشورهای حوزه ی بالتيک به صراحت مسؤوليت تعهدات قراردادی اتّحاد شوروی را بر عهده گرفتند . به بيان ديگر ، اعلاميه ی آلماتی مبتنی بود بر حفظ پيوندهای حقوقی بين المللی اتّحاد شوروی که آن کشور در گذشته به آن ها ملتزم بود .
متعاقباً در 20 مارس 1992 ، شورای رؤسـای کشورهـای مستقـل مشتـرک المنـافع در « کی يف » تصميماتی در خصوص مسائل جانشينی از جمله مسأله معاهدات شوروی سابق اتّخاذ کردند در اين سند ، کشورهای مذکور خود را جانشينان حقوق و تعهدات شوروی سابق دانستند .
مجدداً در 6 جولای همان سال ، آن ها يادداشت تفاهمی در خصوص مسائل جانشينی بر معاهدات امضا نمودند .
نکته ی جالب در اين يادداشت تفاهم در مورد معاهدات دو جانبه ی اتّحاد جماهير شوروی سابق است که به صراحت در آن اعلام می گردد ، معاهدات دو جانبه اتّحاد جماهير شوروی سابق که به دو يا چند دولت مشترک المنافع مربوط می شود ، تعيين تکليف آن ها بايستی فقط توسط دولت های ذی نفع انجام می گيرد .
اين يادداشت تفاهم متضمّن چند نکته لازم به توضيح است :
جانشينی بر معاهدات ميان ايران و اتّحاد جماهير شوروی ( تا زمان تجزيه يا فروپاشی )
معاهدات مربوط به رژيم حقوق دريای خزر عبارتنداز :
1 . به موجب قسمت ب بند 1 ماده ی 34 کنوانسيون وين در زمينه ی جانشينی دولت ها بر معاهدات ، هر گاه بخش يا بخش هايي از سرزمين کشوری برای تشکيل يک يا چند کشور جدا شوند ، اعم از اين که کشور پيشين به موجوديت خود ادامه دهد يا ندهد ، ( عدم موجوديت در مورد اتّحاد شوروی ) هر معاهده ای که زمان جانشينی فقط در رابطه با بخشی از سرزمين کشور پيشين ( دريای خزر ) که کشور جانشين شده ، لازم الاجرا باشد ، آن فقط در رابطه با اين کشور استمرار خواهد يافت .
2 . عدم تفکيک ميان معاهدات شخصی و معاهدات عينی ( از جمله معاهدات سرزمينی )
طبق ماده ی 12 کنوانسيون 1987 ، جانشينی کشورها فی نفسه بر تعهدات يا حقوق ناشی از معاهده ای که به نحوی استفاده از يک سرزمين ( از جمله حقوق کشورهای ساحلی در رابطه با کشتيرانی و ماهيگيـری ) مربوط می شود ، تأثيری ندارد . اين يک قاعده ی عرفی است .
جانشينی بر معاهدات و ادعای برخی کشورهای ساحلی خزر
جمهوری های آذربايجان ، ترکمنستان و قزاقستان معتقدند که معاهدات 1921 و 1940 بی اعتبارنـد و به دليل جانشينـی و به استناد قاعــده ی لوح مطـهر به آن ها قابـل انتقـال نمی باشند . اين ادعا کاملاً مردود است ، زيرا استناد به قاعده ی لوح مطهر تنها در مورد جانشينی کشورهای تازه استقلال يافته و رها شده از بند استعمار صحيح است و نه در مورد ساير اشکال جانشينی کشورها .
ادعای ديگر آذربايجان اين است که با فروپاشی اتّحاد شوروی ، مخصوصاً با استناد به قاعده ی ربوس ، معاهدات 1921 و 1940 اعتبار خود را از دست داده اند و فاقد موضوعيت می باشند . اين ادعا نيز قابل پذيرش نمی باشد ، زيرا جانشينی بر معاهدات تابع نظام حقوقی خاصی است که طبق ماده ی 73 کنوانسيون وين 1969 در زمينه ی حقوق معاهدات ، خارج از شمول آن کنوانسيون و در واقع تابع کنوانسيون 1978 است و چون تغيير بنيادين اوضاع و احوال به عنـوان يکـی از موجبات اختتام يا تعليق اجـرای معاهدات طبـق کنوانسيون 1969 می باشد ، لذا استناد به آن موضوعيت ندارد .
به فرض هم که چنين ادعايي را بپذيريم ، اين يک اصل شناخته شده است که طرف معاهده ای که نقشی در ايجاد اوضاع و احوال ، يعنی فروپاشی نداشته ( ايران ) نبايد متضرر شود .
به علاوه اينکه ، جمهوری های مذکور در اعلاميه ی آلماتی رسماً جانشينی بر کليه ی معاهدات کشور پيشين ( اتّحاد جماهير شوروی ) را پذيرفته اند و بعد از آن به استناد قاعده ی استاپل ، مأخوذ به تعهدات خود بوده و نمی توانند از آن ها نکول نمايند .
پديده ی جانشينـی دولت ها ، نتيجـه ی تغييرات و تحـوّلات سرزمينـی در جامـعه ی بين المللی است . اصل استمرار و دوام دولت ها ايجاب می کند که چنين تغييراتی موجب نگردد تا با اضمحلال يک دولت ، کليه ی حقوق و تعهدات آن نيز مضمحل شوند .
حقوق جانشينی دولت ها در واقع نحوه ی انتقال و استمرار اين حقوق و تعهدات را از کشور پيشين به کشور جانشين مشخّص می کند . دولت ايران با فروپاشی يک باره ی اتّحاد جماهير شوروی ، ناخواسته در مقابل پديداری جانشينی دولت ها قرار گرفت و رژيم حقوق دريای خزر ، موضوع اين جانشينی بود .
چالش های حقوقی ميان ايران و فدراسيون روسيه ، آذربايجان ، ترکمنستان و قزاقستان ، از فردای پس از فروپاشی اتّحاد شوروی در رابطه با خزر آغاز شد که هنوز هم ادامه دارد .
در مجموع از مباحث مطروحه در اين مقاله می توان نکات زير را استنتاج نمود :
1. جانشينی دولت ها معلول تغييرات جغرافيای سياسی در يک منطقه از جهان است .
2. جانشينی دولت های جايگزينی يک يا چند کشور به جای يک يا چند کشور ديگر در مسؤوليت روابط بين المللی در يک سرزمين معين است .
3. آثار حقوقی جانشينی دولت ها با توجه به اشکال جانشينی متفاوت است .
4. جانشينی دولت ها بر معاهدات ، دشوارترين جنبه ی جانشينی دولت هاست .
5. جانشينی دولت ها معاهدات شخصی ، جز در مورد کشور تازه استقلال يافته ، استمرار می يابد .
6. جانشينی دولت ها بر معاهدات عينی ، اعم از سرزمينی يا غيره ، بدون توجه به اشکال جانشينی ادامه می يابد .
7. جمهوری های مستقل اتّحاد شوروی سابق طبق اعلاميه ی آلماتی مسؤوليت تعهدات قراردادی اتّحاد شوروی سابق را بر عهده گرفته اند .
8. معاهدات 1921 و 1940 ميان ايران و اتّحاد شوروی سابق ، چه آن ها را معاهدات شخصی ، چه عينی ، چه سرزمينی بدانيم ، در هر صورت طبق اعلاميه ی آلماتی و حقوق جانشينی دولت ها از کشور پيشين به کشورهای جانشينی کناره ی دريای خزر انتقال و استمرار می يابد .
بنابراين چنين به نظر می رسد که ادعاها و استنادات مذکور را بتوان نزد هر مرجع فيصله ی اختلاف ، اعم از حقوقی يا غير حقوقی ، مطر کرد و از اين طريق ، بخش اعظمی از چالش های پيش رو را فيصله داد و حقوق حقه ی ايران را احقاق نمود .
برآمد(نتيجه گيري)
...
تا همكنون درياي مازندران با پنج كشور ساحلي فاقد هرگونه رژيم حقوقي ي ويژه ميباشد و كشورهاي ساحلي بدون در نظرداشتن هرگونه هنجاري سرگرم بهره برداري از از مابع اين دربا ميباشند.رژيم حقوقي خزر هرچه باشد نبايد در آن حق 50% كشور ما مورد اغماض قرار گيرد.
با دقت نظر در موارد زير اهميت موضوع تعيين رژيم حقوقي ي درياچه مازندران بيشتر آشكار خواهد شد.
* طبق مقررات حقوق بين الملل در صورت تجزيه(فروپاشي) يك كشور به چند كشور جداسر ،كشورهاي جانشين مكلف هستند كه معاهدات و عهدنامه هاي منعقد شده توسط كشور پيشين را پذيرا شده و آن معاهدات را به منزله ي معاهدات منعقد شده توسط خود تلقي نمايند._مگر در موارد استثنايي كه در كنوانسيون وين مستثني شده_
*.
كشورهاي جانشين اتحاد شوروي پس از فروپاشي ي آن در نشست هاي كيف و آلمااتي توافق نموده اند كه معاهدات بسته شده توسط كشور پيشين(شوروي) را معتبر دانسته و نسبت به مفاد هر يك از آنها صادق باشند.(هرچند اگر در قطعنامه ي اين نشست چنين تصميمي نيز گرفته نميشد هنايشي در اصل بقاي معاهدات كشور پيشين نداشت)
* رژيم حقوقي ي درياي مازندران بصورت ضابطه مند و اصولي در معاهدات مودت -1921- و معاهده ي 1945 بين دولتين ايران و شوروي بصورت مشاع و برابر تقسيم وتعيين شده است.اين دو معاهده معاهداتي هستند كه به تصويب مجلسين دو كشور رسيده اند و از نظر حقوق بين الملل لازم الجرا و همواره معتبر.
*پس از فروپاشي اتحاد شوروي كشورهاي جانشين آن موظف هستند طبق كنوانسيون وين و عرف بين المللي حق 50% ايران را در درياچه مازندران به رسميت شناخته و ميراث به جا مانده از كشور پيشين را كه سهمي برابر سهم ايران است ميان خود تقسيم نمايند.
*بسيار ي از كشورهاي جانشين شوروي از جمله كشور ايران شمالي(جمهوري آذزبايجان)كه در اثبات حقانيت خود بر خاكهاي ايران شمالي با مشكل مواجه هستند چگونه ميتوانند بر آبهاي درياي مازندران ادعاي گزافي داشته باشند؟؟!! روشن است اثبات حقوق كل مقدم است بر اثبات حقوق جز.گويا دولتمردان ما نيز اين نتكته را به فراموشي سپرده اند.
* طبق اصل هفتاد و هشتم قانون اساسي ج.ا.ا هرگونه تغيير در خطوط مرزي ممنوع است.با وجود نص صريح قانون ما اساسي در اين مورد ، وزارت امور خارجه در زمان رياست جمهوري خاتمي بحث تقسيم 20% درياي مازندران را ميان كشورهاي ساحلي پيش كشيد.جا دارد از دست اندركاران سياست خارجي كشور پرسش كنيم ، با اجازه ي چه كسي30% از حق ملت ايران را در درياي قزوين به اجانب و دولت هاي خلق الساعه (كه خود اكنون بايستي جز كشور ايان به شمار ميرفتند)بذل كرديد؟؟و آقاي خاتمي كه دوبار در حضور نمايندگان ملت و در مجلس شوراي اسلامي به پاسداري از حريم قانون اساسي سوگند ياد كرده بوند چگونه توانستند به چنين طرحي رضايت دهند؟!
______________________________
ياري نامه:
_ عهدنامه 1969 وين در خصوص حقوق معاهدات
_ماهنامه ي حافظ.شماره دوم. 1383
_فصلنامه پژوهشي اران. شماره هشتم.
_تاريخ تجزيه ي ايران. هوشنگ طالع.
_حاكميت ملت( نشريه داخلي حزب پان ايرانيست)
حقوق طبيعي و واقعي ايران در درياي مازندران
≠
پاينده ايران
آنچه در ذيل مي آيد بخشي از مجموعه مقالات سرور منوچهريزدي ( عضو شوراي عالي رهبري حزب پان ايرانيست و نماينده مجلس شوراي ملي در دوره بيست چهارم ) مي باشد كه در نشريه داخلي حزب پان ايرانيست – حاكميت ملت-- به صورت سلسله وار به چاپ مي رسيد. در اين مقالات كه در بين پان ايرانيست ها به مقالات روشنفكران شهره است ، به عملكردهاي روشنفكران (اعم از چپ و راست )در دهه هاي پيش از انقلاب 57 پرداخته مي شود.
از آنجا كه دسترسي به شماره هاي متعدد ماهنامه حاكميت ملت براي همگان مقدور نمي باشد و از سوي ديگر بسياري از پژوهشگران تاريخ و علاقه مندان به تاريخ معاصر كشور مشتاق دريافت وآرشيو اين جستارها مي باشند ، از آنجا كه جريانهاي ياد شده در اين مقالات هنوز در عرصه سياسي ايران حضور دارند، از آنجا كه جريان شناسي سياسي از بايسته هاي يك كوشنده سياسي و هر پژوهشگر تاريخ سياسي كشورمان ميباشد ، از آنجا كه هر ملت زنده و نيرومندي بايد از گذشته ديگران و بويژه گذشته خود درس عبرتگيرد تا اشتباهاي گذشته را مكرر نكند و به دهها دليل و وهان ديگر برآن شديم تا اين سلسله مقالات را در اين تارنگار بگنجانيم. ودر آينده نيز مرتبا به شمار اين مقالات افزوده خواهد شد و مقالات بيشتري از همين نويسنده ودر همين زمينه در اختيار شما قرار خواهد گرفت.
در اين سلسله گفتارها خواهيد ديد كه چكونه روشنفكران و تحصيلكردهگان جامعه ايران در دهه هاي 40 و 50 بلاي جان كشور و ملت خود شدند و تحت عنوانهاي زيبا و فريبنده به جنگ ملت و كشور خود رفتند.
خواهيد ديد كه چگونه كساني كه ادعاي رهبري و نخبگي داشتند براي نجات كشورشان !!! به دامان دشمنان اين مرز و بوم لغزيدند و بازيچه ي سياستهاي استعماري و بازيهاي سياسي گشتند.( برخي از آنها هنوز نيز از گذشته پند نگرفته اند و همچون جناب براهني سرگرم خيانت به سرزمينشان مي باشند )
بساري از اين مطالب براي نخستين بار از سوي نويسنده مطرح و افشا شده است و شما خواهيد توانست پاسخ بسياري از پرسشهاي خود را در زمينه تاريخ همروزگار ايران در اين سلسله گفتارها بيابيد. اگر شما نيز برآنيد كه بطور دقيق از دسيسه ها و ترفند و خيانت ها و خطا ها آگاه شويد ميتوانيد پيگير مطالب اين صفحه از تارنگار باشيد. اين صفحه زين پس اويژه نوشته ها و مقالات روشنگرانه ي سرور منوچهر يزدي خواهد بود و در قسمت لينكستان تارنگتر ( سمت راست صفحه) نيز لينك دائمي اين مقالات موجود خواهد بود.
توجه : اگر در فكر پرينت گرفتن از اين مقالات هستيد پيش از copy مقاله در صفحه word آنرا در صفحه ايميل يا وبلاگ خود past كنيد تا پس زمينه مشكي و سيه فام نوشته از بين برود .
برای در میان گذاشن نگرش ها و پرسشهای خود در همین رابطه می توانی با نویسنده در ارتباط باشید: AKHGAR@HAFEZ.NET
لینک این پست
: http://farmane-ariya.blogfa.com/cat-1.aspx
گلایه ای از پیر اوین
نوشته منوچهر یزدی
آقاي امير انتظام روشنفكر ملي – مذهبي كه سالهاي پرثمر زندگي شان را در زندان جمهوري اسلامي گذرانيده و به سختي به ايشان ستم روا داشته شده ، نامه يي به آقاي محسن پزشكپور نوشته اند كه نه استنباط تكذيب مطلب شماره 67 حاكميت ملت از آن ميشود و نه تاييد.تنها گلايه يي بود كه در زير امده است:جناب آقاي پزشكپور ! هموطن علاقه مندي تلفني مطالب را برايم توضيح داد. و از من درباره صحت مطالبي كه در شماره بوسيله آقاي منوچهريزدي تحت عنوان " روشنفكران سياست باز و عاملان سياستهاي بيگانه با ايران چه كردند" كه در صفحه 16 -17 نشريه جناب عالي مرقوم فرموده بودند.آقاي منوچه يزدي را نمي شناسم ولي شما را چند بار در مراسمهاي گوناگون زيارت كرده ام وميدانم كه جناب عالي مسيوليت حزب و نشريه را برعهده داريد.نمي دانم مقاله خوانده ايد و آقاي يزدي اتهامات نظلم جمهوري اسلامي را بر بنده تكرار كرده اند با كسب نظر و اجازه جناب عالي تهيه كرده اند؟ به هرحال تفاوتي نمي كند.....

شادباد !شاد باد! شاد باشید ای شهیدان راه ایران که به قرن ها در دل دشت هاوکوه ها و دریاهای میهن به خون خود کفن پوشیده و خفته اید. نام شما و یاد شما،افتخار ماست و درس زندگی ما.
کیست که برترین آرزوی خود را شهادت در راه ایران میداند؟؟؟
«...ما»
اکبر محمدی مرد!!!
فقط همین. تنها همهین جمله کوتاه کافی ست تا باعث شود خیلی از ما بهت زده بشیم. مگر کار دیگری هم از ما ساخته است؟ بهجز شعار دادن و صدور اعلامیه؟
چه بگوییم؟ چه بنویسیم؟ تهنا چیزی که الان در ذهن من هست اینکه این دو برادر و خیلی های دیگر را تنها گذاشتیم. و میدانیم که اکبر و امثال او به خاطر من و امثال من در زندان بودند.
شاید بهتر است خوشحال باشیم به خاطر شهادت اکبر. چرا؟ چون دست کم از نسل بی غیرت امروز و هم دوره ی من بالاخره یکی پیدا شد که نامش به اسم میهن خواهی و ملت پرستی و به عنوان اسطوره ی پایداری در تاریخ ثبت شود. شاید باید این شهادت را به پدر و مادر اکبر و منوچهر تبریک گفت. باید شادباش گفت به این خانواده که توانسته اند این چنین فرزندانی به مام میهن پیشکش کنند.
روان اکبر بی شک به روان مازیار و بابک پیوست.و با سیاوش و کیخسرو اجین شد. اکبر محمدی نمرد بلکه به زندگان جاوید پیوست. میلادت مبارک اکبر.
از زبان پدر اکبر بشنوید غمنامه این والا شهید را:
فرزندان ما دارند در زندان اوین پر پر می شوند
به جای این که او را برای معالجه بفرستند، او را کتک می زنند، به جای دارو، سیلی به او می دهند،
این رژیم چه به سر بچه های ما می آورد، بچه های ما را دارند از بین می برند. بچه های فلسطینی را می آورند تهران در بهترین بیمارستان ها معالجه می کنند، خانه و زندگی و بها می دهند و بچه های ما را دارند زیر شکنجه از بین می برند. چرا؟ این رژیم از ما چه می خواهد؟ همه ما را متواری کرده. بچه های ما را زیر لگد دارند می کشند. از جان خانواده ما چه می خواهند، ما را دارند از بین می برند. خانه ما را آتش کشیدند، به جان ما دارند چه کار می کنند؟ بچه های ما را متواری کردند. این به خاطر ابراز عقیده است فقط؟ نمی دانم اکبر من در چه حالی است، زیر شکنجه قرار دارد.
باری ! اکبر ما را تشنه و گرسنه از این جهان بریدند ! در حالی که در حسرت ذره یی محبت مادرانه بود با مشت و لگد از او پذیرایی کردند. فقط دمی اندیشه کنید که اکنون حال و روز مادر اکبر و منوچهر را. فقط همین. تصور کنید که اکبر به هنگام واپسین دم به چه اندیشید و چه ترانه یی بر لب راند.
آری اکبر به ایران پیوست و ذرات جانش این خاک پاک را ورجاوندتر کرد. حال می فهمید که ما چرا ایران پرستیم؟ حال دانستید که وقتی ما از ایران می گوییم توما از کورش و بابک و مازیار و یعقوب هم سخن داریم. حال دانستید که در دل پاینده ایران چه پیامی نهفته است؟
ای شیــــــــر مرد بیشه فرزانگی فری............... ای آفتاب در شب دیجور سر زده
اسفندیــــــــــار پاک دل و قهرمان ما............... تن را به هفت وادی خوف وخطر زده
غم نامه ات به خون بنویسند عاشقان........... ای شهسوار غوطه به خون و جگر زده
بیانیه حزب پان ایرانیست پیرامون شهادت اکبر محمدی
ملت مظلوم و ستمديده ايران با دلی آکنده از اندوه و دردی جانکاه شهادت مبارز دلاور اکبر محمدی که پس از سال ها تحمل رنج گرانبار زندان در سلول های انفرادی حاکميت جبار و ستمگر و تحمل انواع شکنجه های غير انسانی در راه مبارزه با قانون شکنی های عوامل مسئولیت ناشناس به دنبال ۱۰ روز اعتصاب غذا برای اثبات مظلوميت شربت شهادت را به سر کشيد به آگاهی شما ملت مبارز ايران و همه آزادگان و مبارزان جهان بشری می رسانيم.
به راستی که اکبر محمدی به عنوان مبارزی صادق و راستين در اين دوره ازتاريخ مبارزات ملت ايران چونان آيتی روشن از جانبازی های بی شائبه فرزندان برومند ميهن جلوه و درخششی تام و تمام خواهد داشت و مسلما خون او به سان همه شهدای اين سرزمین اهورايی دامان همه ستمکاران زمان را خواهد گرفت و بنيان استبداد را ويران خواهد کرد.
حماسه مقاومتی که اکبر محمدی برای دفاع از آزادگی و استقرار حاکمیت ملی خلق نمود برگ زرين تازه ای است بر حديث دراز ايثار و فداکاری های يک ملت بزرگ که شهيد ديگری به تبار خونين عاشقان ايران و آزادی تقديم نموده است. اما حماسه اکبر محمدی سخت تلخ ولی افتخارآميز است چرا که در اوج مظلوميت و به دور از غوغا سالاری مدعيان حقوق بشر و فقط به اتکاء پاکی طينت و عشق به آزادی و وطن مقاومت دليرانه نمود و هرگز در مسير مبارزه به بيگانگان و حمايت های خاص آن ها نظر نداشت و اميد نبست. ما اين شهادت قهرمانانه را به بازماندگان دلاورش به ويژه پدر و مادر مبارز و بزرگوارش و کوشنده همراه و همرزم و چون او اسيرش آقای منوچهر محمدی و همه مبارزان راه ميهن و ملت بزرگوار ايران تسليت عرض نموده و به نام و راه قهرمانانه اکبر محمدی درود می فرستيم و حاکميت فرقه ای را مسئول اين خون به ناحق ريخته می دانيم.
چرا نژادپرست باشم؟
بمن مي گويند نژادپرست هستي و دشمن بيگانه...!
ولي تا حال كسي نپرسيده چرا نژادپرستي؟ به چه شُوندي و با چه منطقي؟ قبل از اينكه زبان عزيزان حقوق بشري به پرسش گشوده شود من پاسخ مي دهم.
نخست اينكه ما نژادبان هستيم و از نژادپرستي چم نژادباني را را اراده مي كنيم. پرستش در ريشه به چم پرستاري و پاسباني و نگهباني آمده است نه عبادت كردن.
دوم اينكه اين پيش انگاره ي خنده آور را از ذهن خود بيرون كنيد كه نژادبرتر همان نژاد خالص است . در اينصورت مردمان دورافتاده ي افرقا برترين هستند.اين نادرستي را به اين رويه در ذهن خود راست كنيد : نژاد برتر را بايد ناب و خالص نگهداشت.
سوم اينكه هر نژادي شايسته پرستش نيست.و ليكن نژاد ايراني شايسته پاسباني و پاسداري است.چرا كه از ريشه و و بن نيرومند و تواناست.اگر نژادي در برابر سدها يورش و تازش دشمنان دژآگاه در درازي ِ پيشينه ايستادگي كرده و تلنگرهاي آنچناني - كه تنها يكي از آنها براي نابودي هر ملت ديگري از صحنه ي گيتي كفايت ميكرد- را تاب آورده و تبديل به دشمن و بيخود نگشته ،اگر نژادي در سخترين شرايط اجتماعي از فرآوردن دانش و فرهنگ كوتاهي ننموده ،اگرنژادي تمامي دشمنان وحشي ي ِ خود را رام كرده و با فرهنگ و مردمي ِ(انسانيت) خود به آنان آباد كردن آموخته و نه تنها همانند آنان نشده بلكه آنان را با خود اينهماني (انطباق) داده - عليرغم نبود هرگونه نيروي نظامي و سياسي – پس آن ملت و نژادش را بايد هم پرستارو نگهبان بود.
اگر ملتي پس از هزاره ها هنوز بر آئين پدرانش استوار است وبه ياد آنان نماز مي كند و همچون آنان هنوز از سر غرور فرياد مي زند : اينك من ، ايراني ،هرچند خسته و پير اما همچنان مغرور و شايسته ، بايد هستي مندي آن را نگهبان بود.
در درازاي پيشينه ملتها و شهرآئيني هاي بسياري داشته ايم. و حتي شايد تواناتر از آرياها ،تاريخ مردماني چون سومري ها ،كرتي ها ، هيتي ها و... به خود ديده اما همه اين نژادها پس از چندي چنان از هستي محو شدند كه گويي هرگز نبودند.ولي ملت ايران با همان كِبود ِ (هويت ، كيستي) آريايي اش ماند .از پس توفان ها و بحران ها به خوبي برآمد. مهم نيست كه اكنون مدتي ست در صحنه سياست جهاني سهم هناييده و موثري ندارد، سخن بر سر ملت است نه نحوه ي دولت.
ما براي اينكه به مردمي بي هويت دگر نشويم،براي اينكه چون مصري هاو سوري و لبناني ها و... نشويم ،ناگزيريم تا ژنها و خونهاي خود را حفظ كنيم.چون اين خون از معدود دارايي هاي ماست. يادآور مي شوم ما به عنوان نژاددوستان ايراني هرگز دست به كشتار ساير نژادها نزديم. حتي به دشمنان پدري مان رخصت داديم در خاكمان به سر برند. حاصلخيزترين زمين هاي سرزمين مان را نثارشان كرديم. اما آنان با ما چه كردند؟و با امانت ما چه؟ جز توطئه در حق ما و جز ويراني و باير كردن زمينهاي كشاورزي؟؟ عيبهاي آنان به حساب ملت ايران تمام مي شود ولي فريادهاي حقوق بشر خواهانه شان را چون تيري نثار ما مي كنند.
هر زن و دختري كه در محله هاي عرب نشين خوزستان سربريده مي شود ويا خودسوزي ميكند در جامعه جهاني به حساب جامعه و ملت ايران گذازده مي شود ولي نمايندگان سياسي همان مردم در كانادا و اروپا چه دسيسه هايي كه بر عليه ملت ايران انجام نداده و نمي دهند.
حال شما بگوئيد ! براي نگهداشت از اين دارايي چه بكنم تا در نزد شما به صفتي مذموم متهم نشوم؟ آيا اين حق ما ملت ايران نيست كه همديگر را آگاه كنيم كه اي مردم مراقب چند قطره خونتان باشيد – اگر تا حال آلوده نشده - و مواظب چند وجب خاكتان باشد – اگر تا به حال به يغما نرفته -.
پاينده و سرفراز باد ايران
ایران سرفراز در جهان جهان به ایران سرفراز
فرمان آريا يكساله شد
يكسال پيش در چنين روزهايي وارد عرصه اينترنت شديم.اين وبلاگ براي بازتاب ديدگاهها و انديشه هاي گروهي از جوانان آذري راه اندازي شد كه در راه ورجاوند و جاودانه پان ايرانيسم گام مي زدند. در اين يكسال مطالب و زمينه هاي گونه گوني را مورد بررسي قرار داديم و ضمن ابراز ديدگاهاهاي خود تلاش نموديم تا با آماده كردن نوشته هاي مستند دوستان و جوانان جستجوگر و پژوهنده را نيز يارا باشيم.
گاه از خطه اران و زندگي مردم در باكو سخن گفتيم ، زماني خطرات متعدد منطقه يي را ياداور شديم ، از حقوق از دست رفته ايرانيان در 200 سال گذشته سخن رانديم و بايد ها و نبايد ها را متذكر گشتيم. در عين حال كوشيديم تا در مورد مكتب و حزب پان ايرانيست هم ميهنان را آشناتر سازيم و آرمانهاي آنرا گسترش دهيم.
اشاره به اين نكته ضروري است كه اين وبلاگ به هيچوجه حاصل كار يك تن نبوده است. بلكه يك كار گروهي و جمعي بوده است و هركس به نوبه ي خود وظيفه يي را عهده دار شده است.
اظهار نظر در اين وبلاگ بصورت مستند و آگاهانه كاملا آزاد است هر خواننده يي كه نسبت به هريك از نوشته هاي درج شده در رد و نقص آن مطلبي داشته باشد از آن استقبال ميكنيم. زين پس خوانندگان ميتوانند نظرات مخالف خود را به آدرس ايملي كه در پايان هر پست آورده خواهد شد بفرستند و ما نيز پس از بررسي هاي لازم مطالعه ي آن در صورت درخواست نويسنده ،ديدگاه وي را در صفحه اصلي وبلاگ درج خواهيم كرد.
اگر در لينكهاي درج شده در قسمت لينكستان اين وبلاگ دقيق شويد ملاحظه مي كنيد كه بيشتر اين لينكها ،پيوند داخلي به خود وبلاگ است.و آن از اين روست كه كوشيده ايم خوانندگان و كاربران را بيشتر و دقيق تر با مكتب و سلوك خود آشنا سازيم. در آينده نيز خواهيم كوشيد با پربار كردن قسمتهاي متعدد اين وبلاگ آگاهي هاي بيشتر به شما برسانيم. از جمله تدارك قسمت يك نسك خانه (كتاب خانه) كه تشيكل يافته از كتابهاي كم هجم ولي پر محتواي الكترونيكي باشد از برنامه هاي آينده است. همچنين قسمت عكس ( فرتور) وبلاگ نيز جداگانه تهيه خواهد شد. مژده ي ديگر اينكه به زودي مجموعه مقالات روشنگرانه ي سرور منوچهر يزدي پيرامون روشنفكران پيش از انقلاب و فعاليتهاي آنان براي استفاده پژوهشگران تاريخ معاصر و ساير علاقه مندان در اين وبلاگ درج خواهد شد.
چرا نبايد از پان تركيسم ترسيد