تبليغاتX
فرمان آریا فرمان آریا border=0>
يكپارچگي فلات ايرانزمين را مي بينم.آنرا باور دارم
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

رُپ رُپه ی طبل های خون

 

نگاهی به رمان عباس معروفی

 

paniranistt@gmail.com

 

 

چه هنگام می زیسته ام ؟

کدام مجموعه ی روزها و شبان را من

اگر این آفتاب همان مشعل کال است

بی شبنم و بی شفق

که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است

چه هنگام می زیسته ام

کدام بالیدن و کاستن را من که آسمان خودم چتر سرم نیست

آسمانی از فیروزه

نیشابور

با رگه های سبز شاخساران

همچون فریاد واژگون جنگلی در دریاچه ای

آزاد و رها

همچون آئینه ای که تکثیرت می کند

بگذار آفتاب من پیرهن ام باشد

و آسمان من آن کهنه کرباس بی رنگ

بگذار بر زمین خود بیاستم

بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد

بگذار سرزمین ام را زیر پای خود احساس کنم

و صدا رویش خود را بشنوم ...

 

 

پس از انقلاب کتاب های زیادی در مورد جنبش های سیاسی و انقلابی ایران به ویژه جنبش چپ ایران به چاپ رسید.خانه ی دایی یوسف،نگاهی از درون به جنبش چپ ایران و علل ناکامی چپ در ایران و... همگی در پی بررسی علل شکست هایی هستند که به چپ های ایرانی چه مارکسیستی چه اسلامی وارد آمد.ولی شاید هیچ کتابی همانند رمان عباس معروفی واقیعت های جامعه و چپگراهای ایرانی و روحیات و ممتازبازی های شان را بازتاب نداده.پس از"نیچه گریه کرد"،فریدون سه پسر داشت از نادر رمانهایی بود که مرا مدت مدیدی به خود مشغول کرد.در طبقه متوسط و شهری جامعه ما در میان بیشتر اعضای فامیل یا دوستان دست گم میتوان سراغ یک فعال چپ را که در انقلاب هم شدیدا درگیر بوده گرفت.در ذهن من حال و هوای دهه 50،همیشه خاکستری رنگ و مه آلود بوده.

تجسمی که از آدمها و جوانهای آن دوره در ذهنم است پسرهایی است لاغر اندام با کاپشن و اورکت بلند وبعضا عینک های ته استکانی و گرد،موهای فرفری،زود رنج و معترض،گم شده در دود سیگار،کم اطلاع ولی پرمدعا،نسلی که دستکش ندارد و شالگردن می اندازد،شاید بچه پولداری که کارگری میکند و پولش را به کارگرهای فقیر می بخشد و «از این حرف ها.»

عباس معروفی با شخصیت هایی چون ایرج و مجید تصور و تداعی مرا از حال و هوای آن دوره تکمیل کرد.فریدون امانی،برادر صادق امانی از سران موتلفه که کمپانی ایران تایر را مدیریت می کند و پسرهایش همگی سیاسی اند،فدایی خلق،مجاهد خلق،یکی کمونیست ،یکی حزب اللهی و یکی از عضو یکی از سازمان های چپ.و البته خود فریدون هم تا پیش از انقلاب شاهدوست چند آتشه که از اعمال برادر خود حاج صادق شرمنده است و با خدمت به شاه سعی دارد نشان دهد از قماش برادرش نیست و پس از انقلاب با چرخشی سعی دارد نشان دهد با قماش پسرهای مرتدش فرق دارد.

برادر ها هر یک به صراطی مستقیم اند و هیچکدام دیگری را قبول ندارند.یکی به وزارت اطلاعات پرت می شود،یکی در بغداد از میلشیاها سان می بیند و در عملیات فروغ جاویدان ! کشته میشود.ایرج که شاید معقول ترین شان است اعدام می شود و مجید امانی هم به اروپا می رود و پس از چند سال مبارزه در اپوزیسیون راهی بیمارستان روانی می شود.

اما فریدون یک دختر هم داشت که بیچاره فراموش شده.دختری که در دوران اوج انقلاب پسر بچه ای ناقص الخلقه می زاید که پیشانی ندارد،شبیه جانور است همه از او فرار می کنند.

فریدون همسری دارد که مدام نگران پسرهای سیاسی اش است.ایرج که همیشه نگرانش بود اعدام می شود و مادر، اسد (برادر حزب الهی) را شماتت میکند.پدر میگوید: گفته بودم وارد سیاست نشوید.پسرهای چپش در مردابی گرفتار می شوند که خودشان ساخته اند.بدنشان داغ است.در اوج طغیان ،در بهبوهه ی انقلاب به انبارهای کمپانی خودشان حمله میکنند و تایر های پدر را می سوزانند.«ما فرزندان انقلاب بودیم.نان بودیم.نانی که لقمه چپ سران حکومت شدیم.تکه پاره مان کردند.خوردند و پاشیدند.نه!چه می گویم؟انگار در این خلقت اضافه بودیم،ما را مصرف جامعه مان نکردند.ما را اسراف کردند...ما انقلاب کردیم اما انگار منفجر شدیم.یک تکه مان رفت زیر خاک.یک تکه میراث خوار شد،یک تکه مان به بغداد افتاد،تا زنده بود عربی بلغور میکرد،چریک های سالخورده را به صف میکشید و از میلشیای خواهران سان می دید،آخرش در بیابان ها جوری لت و پارش کردند که انگار گرگ او را دریده.ما هم اسیر این خاک شدیم.آویزان مثل دندان عاریه.»...


continuation.برای خواندن دنباله نوشتار اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

در نیمه های شب،ساعاتی که سرشار از عصبانیت مثبت بودم و زندگی طعم عجیب بادام تلخ میداد و توهم نیترات آلونیوم با دود سفید سیگار پنهانم کرده و طنین صدای نکره ی شاملو دراتاق پیچیده بود و در غم نبود دوستی که روزگاری با او در این وبلاگ سهیم بودیم،بادام تلخ می شکستم و چرت و پرت تایپ می کردم.

چیزی که قبلا هم گفته بودم،چیزی که ای بسا میدانست،حسی که بی گمان به زمانهای دور دست می دانست...

 

لحظه های مکرر جامعه ما

هر چه بیشتر فکر می کنم،بیشتر به این عقیده باورمند می شوم که ما ملت عجیبی هستیم.جمع اضدادیم.جمع همه ی خوبی ها و شگفتی ها و حتی بدی ها.کشور سورپرایزها.کشور نیرومندترینان و ناتوان ترینان.کشور زورمندان و متواضعان.فاتحان سالخورده ی اعصار که شمشیرهایشان زنگ زده و سکه هایشان خریدار ندارد و کشور مزدوران و خبرچینان.کشوری که روزی استان سیستانش به همراه یلان و پهلوانانش پشت و پناه ملت به شمار میرفت و روزی دیگر که امروز باشد همان استانش  ... .

ملتی که روزی عاشقان و هنرمندان و انسان ترین انسان ها را پرورش می هد و روزی دیگر پلشت ترین و بی رحم ترین را.مردمی که روزی کمتر ازهنر، سرگرمی ندارد و ساقی نامه ها و عاشقانه ها و مینیاتورهایش جهان را شیفته می کند ،فرداروز شرکت در مراسم سنگسار و دیدن شلاق خوردن همسایه مهمترین سرگرمی اش است.کشوری که در آن فقیرزاده ی کم سواد ولی احساساتی اش تبدیل به بزرگترین سیاست مدار ناسیونالیست میگردد و سردار سپه لقب می گیرد و با اینکه زیاد تاریخ نخوانده نام پهلوی بر می گزیند و دوستدار فرهنگ و هنر فرانسه و قدری هم آلمان و ایران باستان می شود و اشراف زاده ی ملاک ِ بورژوا زاده اش تبدیل به بزرگترین زن کمونیست ایران می شود(و به اموال پدری اش که شاید نیمی از زمین ها ومزارع ایران می بود پشت می کند)....

 


continuation.برای خواندن دنباله نوشتار اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

یادی از شادروان محمود افشار و احمد کسروی
 
                     
 
شما ايراني‌ها مظهرالعجايبيد, علمای طراز اولِ مذهبتان
 پيشوای مشروطه‌خواهی مي‌شوند و هوادار نظام قانون
گزاری به شيوه فرنگ, در ميادين مرکزی پايتختتان همدستان
 مرد مجهول‌الهويه‌ی خارج از مذهبی اعلمِ علمای زمان را
بر دار مي‌کشند و جماعتی از به اصطلاح شيعيان پای دارش
 هلهله مي‌کنند, فرزند همين مجتهدی که در راه حفظ نظام
 شريعت سر باخته, هوادار دو آتشه مشروطه و آزادی مي‌شود,
 و فرزند او علَمِ الحاد کمونيستی برمي‌دارد. هنرمند موسيقي‌دانتان
 رئيس شکنجه‌گران عهد رضاشاهی است و مطبوع‌ترين
خواننده‌ی روزگارتان عضو ساواک. جلاد بي‌رحمی که در رژيم
 شاهنشاهيتان سالها رئيس ساواک و عامل مستقيم خفقان
 و استبداد بوده است از فرستنده‌ی عراق مردم را به
آزادي‌خواهی و قيام بر عليه استبداد دعوت مي‌کند......
جوانانی که در کشور اسلامی خودتان درس خوانده‌اند, رها
 از قيود مذهبی به هزار فسق و فجور آلوده مي‌گردند,
 و پسر بچه‌هايی که به آمريکا مي‌فرستيد پس از ده بيست
 سالی اقامت در ديار کفر تبديل به مسلمان‌های دو آتشه
مي‌شوند. آستين‌پاره‌های يقه‌چرکينتان خصم سوسياليسم‌اند
 و شاهزادگان سرمايه‌دار غرق ناز و نعَمتان هوادار کمونيسم...
....يک روز «رئيس و مجلس و فايده» را تبديل به
«فرنشين و کنگاشستان و هوده» مي‌کنيد و روزی ديگر
دانشجويان رشته‌های فيزيک و رياضی را به خواندن قصايد
 امروءالقيس و متنبی وامي‌داريد. ملتی هستيد که با همان
شور و ولعی به تماشای مراسم سنگسار کردن زناکاران
 در شهر کرمان هجوم مي‌بريد که تا همين ديروز برای ديدن
صحنه‌های کذائی جشن هنر در خيابان زند شيراز از سر و کول
 هم بالا مي‌رفتيد.از يکسو دانشمندان و متخصصانتان آواره اقاليم
غربت‌اند و دست گدائيشان دراز, و از سوئی ديگر دعويهای
 خودکفائی صنعتی و استقلال فرهنگيتان گوش عالم را کر کرده است!  (سعیدی سیرجانی ،ای کوته آستینان)

 
 
 
انوشه روان احمد کسروی نیز یکی دیگر از فرزندان پاک و راستین آذربایجان بود که شرف و خون آریایی بطور کامل در وجود نازنین اش جلوه کرده بود. کسروی نمونه بارز یک ناسیونالسیت ایرانی و آزاد مرد بود که همواره تا واپسین دم زندگی پیرو خرد و فرزانگی ماند.هر چند انگاره های وی پیرامون ادبیات فارسی تا اندازه ای سطحی _ و  البته در مواقعی نیز با آمیغ بینی_ همراه بود اما سبک تاریخ نویسی،پژوهش گری و مهمتر از همه سبک نوین وی در پیرایش زبان، هنایش های ژرفی در فرهنگ همروزگار ما نهاد.بزرگترین اثر این راد مرد آذربایجانی تاریخ مشروطه ایران است که هنوز نیز پس از سالیان دراز یکی از استوار ترین بن مایه های پژوهشگران تاریخ همروزگار ماست. تاریخ هیژده ساله آذربایجان و به ویژه نسک آذری زبان باستان یکی از آثار دیگر وی بود که مورد واپس آغازگر دوره ی نوینی از زبان پژوهی در میان پژوهشگران ما می بود،بطوری که پس از وی کمابیش همه نویسندگان و فرهنگ مداران و پیشینه نویسان آذربایجان و ایران همچون : دکتر عباس زریاب خویی،دکتر یحیی ذکاء،دکتر منوچهر مرتضوی،دکتر  سرکاراتی و... به راه وی رفته اند.
ترور ناجوانمردانه  این رادمرد از سوی فدائیان اسلام به سر کردگی سید مجتبی میر لوحی (نواب صفوی) و حمایت مافیای سیاسی در دوران پهلوی از این حرکت یکی از لکه های ننگین کارنامه سیاستمداران ما در دوران پهلوی می باشد.سران سیاسی آن روزگار ایران که از صدر تا ذیل از رضا شاه تا فروغی و ساعد مورد انتقاد کسروی بودند پس از قتل وی نفسی از روی آسودگی کشیدند غافل ....

continuation.برای خواندن دنباله نوشتار اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

پس از بیست و سه سال
 
" ای که خواهان تولّدی دیگری ،نخست مرگ را پذیرا باش
ای که خواهان فرود بر سینه ی زمینی،ابتدا رمز پرواز را بیاموز
...به تو می گویم مرگ را پذیرا باش. با تو هستم " _جبرئیل  ِ فرشته،  Satanic Verses
 
بیست و دو سال از زندگی گذشت. بیست و دو سال به مرگ نزدیک شدم ،بیست و دو سال چه کردیم و چه دیدم . اصلا نپرسید که مثنوی هفتاد من است. در کودکی تصور می کردم که ایران کشور عقب مانده ای ست. در نوجوانی به این نتیجه رسیدم که ایران کشور عقب نگهداشته شده ایست. در جوانی به این نتیجه رسیدم که ایران هم عقب نگه داشته شده است هم عقب مانده. عقب مانده از آن جهت شاید مردمش دیگر از این پس عزم چندانی برای تحمل مشکلات ندارند. هر کس در این آشفته بازار گرانی و وام و پول و کوفت و زهرمار در اندیشه ی نیازهای روزانه و اسیر روزمرگی است،مگر نه جز این است که مردم بیچاره کشور ما همگی مرده اند قبل از اینکه بمیرند ؟ بیشتر ما در سیاهی و تاریکی روزمرگی مرده ایم.برنامه ی زندگی انسان ایرانی حتی پیش از زایش از سوی جامعه و عرف و سنت  نوشته شده است و ما تنها بازیگر نمایشنامه ی تکراری هستیم. زایش، مدرسه ،دانشگاه / سربازی، کار / جمع کردن جهیزیه ، ازدواج ، بچه دار شدن، خریدن ماشین و خانه و مرگ. به همین سادگی . ساده ی ساده. هر روز هر سال خودمان را مکرر میکنیم. زمانی که همه ی ما یک نقش تکراری به روی پرده آوریم چه تفاوت "که" باشیم؟ حسن یا فرزاد یا فرزانه؟
 در این هستی بزرگ و معظم  که پر است از میلیون ها ستاره و سیاره ، پر از میلیون ها خورشید و کهکشان ،پر از اندام تکه تکه شده ی خدا ( که به قول یکی ، بیچاره زمان بیگ بنگ همراه با آن هسته ی احمق اتم _که بیجا و بی جهت منفجر شد _ متلاشی گردید و خونش دامن ما بدبخت ها را گرفت)  پر است از آسمان ها و شاید ستاره های خاموش شده ،در این جهان بزرگ  با بازی کردن یک نقش تکراری چه امتیازی داریم؟برای جهان چه تفاوت میان ما ها؟ که بودیم و چه کردیم وقتی همه یک کار را می کنیم و یک راه را طی؟....

continuation.برای خواندن دنباله نوشتار اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری) 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

این نخستین و به احتمال زیاد واپسین نوشته ی من به این سبک و با این لحن پیرامون اشرار خائن خواهد بود.همچنین این نوشته پاسخی کوتاه است به یاوه گویی های چند سایت معلوم الحال اینترنتی در مورد وبلاگم .

 

                           نگاهی به سایت های اینترنتی گروهک های ترک گرا

 

 

 

 آئبن روز بنیاد مکتب پان ایرانیسم( 15 شهریور ) امسال نیز چون سال های گذشته با شکوه تمام در باشگاه مرکزی حزب پیشرو پان ایرانیست ( در میدان سرو ) تهران برگذار شد.با توجه به اینکه باشگاه حزب از روبروی حسینه ی ارشاد به مقر جدید انتقال یافته بود و فضای نسبتا بزرگتری در اختیار حزب قرار داشت امسال به راحتی از همه انبوه باشندگان و میهمانان پذیرایی و استقبال شد.( باشگاه جدید حزب متعلق به یکی از اندامان شورای عالی رهبری می باشد). آئین روز بنیاد حزب هر سال بهانه ای می شود تا میهن پرستان ایران از سراسر میهن اهورایی در میانه شهریور ماه برای تجدید پیمان با میثاق های ملی و دیدار با یکدیگر روانه تهران شوند.اندکی پیش از آغاز آئین ،سرور محسن پزشکپور (پندار) رادمرد تاریخ همروزگار ایران و نخستین سرباز و پیام آور نهضت پان ایرانیسم وارد سالن شدند که نخست از سوی انتظامات و سپس از سوی حضار با غریو و درود ، پاینده ایران به ایشان خوش آمد گفته شد.بزرگمرد پان ایرانیست با چهره ای خندان و با نیروی وصف ناپذیر همچنان شکست ناپذیر می نمود.چشمان سبز رنگ پندار از قاطعیتی برخوردار است که همواره باعث نیرو گرفتن سایر یاران شده است.

مراسم با سرود ای ایران و سرآغاز و نیایش حزبی آغازید و ....

 


continuation.برای خواندن دنباله نوشتار اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

        

  با ما گفته بوند آن کلام مقدس را با شما

  خواهیم آموخت                            

  لیکن به خاطر آن عقوبتی جانفرسای را

  تحمل می بایدتان کرد

  عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم آری

   که کلام مقدسمان باری از خاطر گریخت. ـشاملو

 

پاینده ایران

                                                                                                                                                               

                 بچه های ایران و دیگر هیچ...

 

حکایت دخالت مردم کشور ما در جستار ها و نظریه های سیاسی حکایت غم ناکی است.پس از جنگ جهانی دوم و ورود گسترده ی اندیشه های مارکسیستی به ایران، گرویدن به کمونیسم و مارکسیسم که حزب توده در اوایل نماینده آن محسوب می شد نشانه روشنفکری و دگر اندیشی به شمار می رفت.پس از توده مجاهدین خلق و فدائیان خلق و علی شریعتی دلفریبان زیبایی بودند که هوش از سر جوانان ایرانی ربودند و صدها تن از جوانان ایرانی به نا کجا باد بردند. شاید در آن زمان جوان فدایی یا مجاهد و کسانی که در اتاق های مه آلود و پر از دود سیگار فلسفه بحث می کردند تصور شان آن بود که به راز هستی پی برده اند و فرسنگ ها فاصله دارند با مردم عادی و کوچه و بازار.اما دیری نگذشت که همه ی آنها در زندان ها و اردوگاههای عراق محبوس یا آواره شدند. بسیاری دیگر به بهشت موعود شان شوروی پناه بردند و جهنم سرد را در خانه دایی یوسف تجربه کردند.آری کسانی که ...


continuation.برای خواندن دنباله نوشتار اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  |