|
يكپارچگي فلات ايرانزمين را مي بينم.آنرا باور دارم
|
ايران و افغانستان
آقاي مدير محترم انجمن ادبي كابل
نامه گرامي و شش شماره از سال دوم مجله نفيس «كابل » را كه ارسال فرموده بوديدرسيد. كمال تشكر را از اين لطف دارم. تأسيس انجمن ادبي و طلوع مجله شريفه را كه ناشرافكار آنست صميمانه تبريك گفته دوام و توفيق هر دو را آرزومندم. در قبال تقاضائي كهفرمودهايد شرح ذيل را نوشته تقديم ميكنم.
* * *
يك روح دردو بدن :باور بفرمائيد كه اينجانب افغانستان را تقريباً به اندازه ايران دوست ميدارم و معتقدم كه ايراني و افغاني هرچند سياستاً تشكيل دو دولتمستقل ميدهيم ولي در حقيقت يك ملتيم در قالب دو مملكت و يك روحيم در دو بدن.همانطور كه شما در مراسله خود اشاره كردهايد «بالاخص در حالي كه شركت نژاد و زبان وتاريخ ادبي افغانستان و فارس را بهم آميخته، امروزه حساسين مملكتين بايد معن ا دستبدست هم داده و براي پيش بردن زبان فارسي در ممالك آسياي وسطي سعي ورزند».
شما در ضمن عبارت جامع خود يك نكته را ناگفته گذاشتهايد و آن وحدت تاريخسياسي دو كشور است تا پايان شاهنشاهي نادرشاه افشار كه از آن پس رشته وحدت سياسيما به وسيله تشكيل دو دولت مستقل از هم گسيخته شد. من بر خلاف تصور بعضي به اينگسيختگي اهميتي نمينهم و اين دو گانگي سياسي را در وحدت حقيقي فيمابين مؤثر نميشمارم. زيرا همانطور كه بودن افغانستان و ايران در دو طريقه مذهبي تأثير مخالفي دروحدت نژاد و زبان آنها ندارد همين طور از اينكه داراي دو دولت يعني داراي دو ادارهمستقل سياسي هستند تغييري در يگانگي آنها از جهات ديگر نميدهد. من اصلا اين مقالهرا در همين زمينه مينويسم و تقاضا دارم نويسندگان محترم افغانستان هم نظرهاي خود رابنگارند.
علاوه بر اينكه شما اين حقيقت مسلم را در عبارت خود مسكوت گذاشتهايد در خلالسطور مجله كابل نيز مشاهده ميشود نويسندگان محترم آن مجله ساعيند تاريخ سياسي وادبي ايران و افغانستان را كه تا انقراض شاهنشاهي نادرشاه كاملا بهم آميخته و يكي است ازهم جدا كنند. اينكار به نظر من نه صحيح است و نه لازم، نه مفيد است و نه قابل قبول.
در صفحه (60) و بعد (شماره 13) مجله نوشته شده:«در دوره اسلام به علاوه سلسلهمشهور سامانيان بلخ، خانوادههاي شاهنشاهي طاهريان هرات و صفاريان سيستاني پيشتراز غزنويها به تشكيل دولتهاي افغانستاني پرداختهاند... يمين الدوله محمود زابلي سلطانمعروف افغانستان بعدها به توسعه حدود پرداخت و بخارا و خوارزم را با ولايات اصفهان ريو همدان مسخر و ديانت اسلاميه را با مدنيت افغانيه در آنها ترويج نمود. غزنويها زبان ادبيافغانستان (فارسي) را به هندوستان ارمغان بردند و صدها نفر علما و فضلا و شعراي افغانيدر آن سرزمين به نشر علوم و معارف و ادبيات افغاني مشغول گرديدند».
اين مسئله مورد انكار نيست كه بعضي از سلطنتهاي ايران بعد از اسلام در خارج حدودايران كنوني در ماوراءالنهر يا افغانستان تشكيل شده و حتي اغلب شعراي بزرگ فارسيزبان در اطراف مملكت امروزي ايران پرورش يافتهاند مانند ملاي روم، نظامي گنجه،عنصري بلخ، سنائي غزنه و غيره. من خود در كتاب (سياست اروپا در ايران) كه دوازده سالپيش در برلين طبع شده در صفحه (190) افغاني بودن سلطان محمود را تصديقداشتهام هرچند عثمانيها مدعيند كه سلطان مذكور چون از غلامزادگان ترك بوده نه ايرانياست و نه افغاني. بهرحال از اهل افغانستان بودن محمود و در آن كشور مقر سلطنت داشتناو ملازم با آن نيست كه امپراطوري بنام «شاهنشاهي افغانستان » وجود خارجي داشته است.
با اين منطق تاجيكهاي تركستان هم ممكن است «شاهنشاهي تاجيكستان » اختراعكنند... بعضي از مندرجات مجله شريفه خود اين معني را روشن ميكند. در صفحه 94شماره 15 نگاشته شده:«كلمه افغان در اوائل ظهور اسلام به قبائل چندي از افغانان غوراطلاق ميشد و در مورد شعبه ابدالي پختانه مستعمل و در قرن شش هجري در مقابلقبائل خلج اسم افغان به تواتر مذكور گرديد تا آنكه اسم عمومي پختانهها شد و بالاخره درقرن 18 مسيحي نام ملي افغانستان قرار گرفت.»
در صفحه 41 شماره 15 بعضي از اشعار قصيده غراي عنصري (از اهل افغانستان)ملكالشعراي دربار غزنوي در فتوحات سلطان محمود به مطلع ذيل مندرج است:
آيا شنيده هنرهاي خسروان بخبر بياز خسرو مشرق عيان ببين تو هنر
و در اين شعر او را (شاه ايران) خوانده ميگويد:
ور از هياطله گويم عجب فرو ماني كه شاه ايران آنجا چگونه كرد سفر
همانطور كه ايطاليائيهاي امروزي نميگويند و نميتوانند بگويند «امپراتوري ايطاليا » بهجاي «امپراتوري روم » يا «تاريخ و تمدن ايطاليا » به جاي «تاريخ و تمدن روم » و حال آنكهدولت امروزي ايطاليا وارث قسمتي از روم قديم است و شهر روم مركز قياصره مقر سلطنتايطالياست، همين طور هم افغانها نبايد شاهنشاهي ايران را شاهنشاهي افغانستان بنامند،حتي ايران هم نبايد خود را تنها وارث امپراتوري ايران قديم بداند. ايران و افغانستان دوفرزند يك پدر هستند كه تا پدر آنها ميزيست زندگاني مشترك داشتند و اينك هم كهمستقل شده در افتخارات اجدادي با يكديگر شريكند.
شهر ري در دامنه البرز كوه خراب شده و تقريب ا به جاي آن طهران امروز مهمترين شهرايران است. محمد زكرياي رازي طبيب از اهل اين شهر و در چند صد سال پيش آنجاسكونت داشته است. آيا جايز است كه امروز طهرانيها او را (دكتر محمدخان زكريايطهراني) بنامند؟
عثمانيها بيباكانه اين قسم تحقيقات ادبي «من درآوردي » دارند. مثلا مولوي خاقانينظامي و غيره را چون در نواحي كه امروز در آنجا تركي تكلم ميشود ميزيستهاند تورانيميپندارند و حتي زردشت را هم ترك ميدانند آنها به واسطهي فقر ادبي و عادت و خويتركتازي است كه دست چپاول به افتخارات ديگران دراز كردهاند.
* * *
حكما و شعراي بزرگ مانند ابوعلي سينا، فردوسي، خيام، سعدي، خواجه نصير،عنصري، حافظ، سنايي و غيره از مفاخر مشترك ما هستند و شايسته نيست، به تصور اينكهعنصري بلخي است يا سنايي غزنوي است و شهر بلخ و غزنه در افغانستان واقع است،ايرانيها آنها را از كمال الدين اسمعيل يا جمال الدين عبدالرزاق اصفهاني عزيزتر نشمارند.يا افغانها چون سعدي و حافظ شيرازي هستند آنها را به اندازهي حنظله بادغيسي ياحقوري هروي گرامي ندارند، چه اين بزرگان همه در زماني ميزيستهاند كه ايران وافغانستان يكي بوده و تشكيل شاهنشاهي ايران را ميداده، يا اگر سياست مجزاي از همبوده به واسطهي سلطه اجانب بر آنها يا ملوك الطوايفي امراء و موقتي بوده است، بر خلافامروز كه هر دو داراي سلطنت ايراني نژاد مستقل ملي هستند. اين طور دوگانگي سياسي باوحدت سياسي در نظر نگارنده از لحاظ ديگر چندان فرقي ندارد، زيرا هر دو مملكت براييك مقصود كه ترويج زبان فارسي و عظمت تاريخ و ادبيات مشترك باستاني و حفظ نژادايران در برابر خطر زرد (توراني) باشد كار ميكنند و همين اشتراك در تاريخ گذشته ووحدت در آمال ملي كافي است كه دو ملت را براي هميشه به رشته يگانگي متصل و محكمنگاه دارد و به علاوه اشتراك مساعي دو دولت را نيز در مسائل سياسي و اقتصادي الزام كند.
با اين نظر اختلاف اينكه ابوعلي سينا و سنايي يا سيد جمال الدين از اهل ايران بودهانديا افغانستان از ميان برداشته خواهد شد و اين بحث به همان اندازه جايز شمرده ميشود كهامروز در خود ايران راجع به اينكه صائب تبريزي است يا اصفهاني، نظامي گنجوي است ياقمي، وحشي كرماني است يا يزدي ـ بحث ميشود، يعني بحث ادبي و علمي نه بحثسياسي.
فارس ياايران: هم در مراسله انجمن ادبي و هم از مجله كابل آشكار است كه ادبايافغانستان اصرار دارند مملكت امروزي ايران را «فارس » بنامند. بهنظر من اين كار هيچ لزومي ندارد. از طرف ديگر عيبي و ضرري هم نخواهد داشت. فارس دراصطلاح امروز خود ايرانيان اسم يكي از ايالات جنوبي ايران است كه در زمان هخامنشيان وغيره كانون شاهنشاهي ايران بوده و به زبانهاي اروپايي با تغيير لفظ اسم مملكت امروزيايران شده است. عيبي كه ميتواند داشته باشد اين است كه در زبان و ادبيات مشترك يكاختلاف بزرگ ايجاد خواهد نمود و نتيجهاي كه از آن منظور است درست روشن نيست.شايد براي آن باشد كه در افغانستان تصور نموده باشند كه اطلاق كلمه ايران به مملكتامروزي ايران سبب آن شود كه انتساب رجال سياسي و ادبي نامي (كه وطن خاص آنهاافغانستان و وطن عام آنها ايران كبير بوده) به نام ايران از افتخارات خاصه افغانستان بكاهد وتصور شودكه اين مفاخر منحصر ا متعلق به ايران امروز است. اين فرض به خطاست:نهايرانيها چنين ادعائي دارند و نه ديگران چنين تصوري ميكنند. هيچ مانعي ندارد كه يكاسم خاص داراي يك يا چند معني باشد، مثل اينكه كابل و اصفهان هم اسم شهر است و هماسم ولايت لوگزامبورك و مكزيكو به زبان انگليسي هم نام مملكت است هم نام شهر. حتيوقتي گفته ميشود (آمريكا) در اصطلاح هم به معني يكي از دول آمريكاست (حكومت دولمتحده آمريكاي شمالي) و هم اسم قارهي آمريكاست كه مشتمل بر آمريكاي شمالي مركزيو جنوبي است. همين طور اگر كلمه ايران هم دو يا چند معني داشته باشد چه اشكالي دارد؟فرنگيها دولت امروز ايران را از آن جهت به تلفظات مختلف خود (فارس) مينامند كه اينمملكت را باقيمانده و مهمترين وارث شاهنشاهي پارس قديم كه مشتمل بر ايران وافغانستان هر دو بوده ميدانند.
پس اگر مقصود ادباي افغان از استعمال كلمه فارس به جاي ايران اين باشد كه ايرانبزرگ باستاني غير از ايران كوچك امروزي است با تغيير اسم آن به فارس اين منظور حاصلنميشود، زيرا پارس و ايران به طوري كه شرح داده شد در حقيقت يك مفهوم دارد همچنانكه زبان فارسي نيز نه به معني لهجه ايالت فارس و نه به معني لسان مملكت امروزيايران است بلكه مقصود از آن زبان ادبي همه ايراني نژادان از ايراني و افغاني و تاجيك و بلوچو كرد و غيره ميباشد، وگرنه همان طور كه شما در افغانستان زبان محلي (پشتو) داريد درايران هم زبانهاي محلي (لري)، (كردي)، (گيلكي)، (مازندراني)، (بلوچي)، (گبري) و غيرهداريم كه هريك نسبت به زبان ادبي فارسي همان تفاوت را دارد كه (پشتو) نسبت به فارسيداراست.
با اينكه بهترين ادبيات فارسي پيش از اينكه در پارس يا ايران نوشته شود در افغانستاننوشته شده و بعضي از فصيحترين شعراي فارسي زبان آن عصر اهل اين مملكت بودهاند هيچبه خيال شما نگذشته است كه اسم زبان فارسي را تغيير داده آنرا زبان افغاني بگوئيد، بهفرض آنكه اگر گفته شود شعراي فارسي زبان تصور رود در ميان آنها افغانستاني نبودهاند.
البته اين كار عاقلانهاي بوده است و هرگز هم چنين تصوري نخواهد شد. با اينكه اسماين زبان فارسي است شما آن را به حق زبان ادبي خود ميدانيد و بسياري از بزرگترينگويندگان اين زبان هم همشهريان شما بودهاند. به همين دليل هيچ مانعي ندارد كه شماسلطان مسعود و عنصري را كه از اهل افغانستان بودهاند شاهنشاه و ملكالشعراي ايرانبدانيد، يعني ايران بزرگي كه مشتمل بر افغانستان و ايران هر دو بوده است. تمام اين بزرگانداراي دو وطن بودهاند:وطن خاص:(افغانستان) و وطن عام:(ايران).
من بيش از اين در اين زمينه بسط مقال نميدهم و يقين دارم با تفكر زيادتري راضينخواهيد شد كه بي هيچ فايده و لزوم چنين اختلاف بزرگي در ميانه بيفتد.
* * *
«ايران كبير» : اگر ادباي افغان ميخواهند همانطور كه وارث تاريخ سياسي و ادبيو ساير آثار باقيه شاهنشاهي ايران باستان، افغانستان و ايران امروزيهر دو هستند از اينكه نام «ايران » را برادر بزرگتر به ارث برده سوءتفاهمي به تصور انحصاروراثت او در مابقي تركه روي ندهد. به جاي آنكه اسم برادر را تغيير داده (فارس) بخوانندشاهنشاهي ايران قديم را كه جامع هر دو مملكت است «ايران كبير » بنامند. وگرنه كجاشايسته است كه ما ابوشكور بلخي را از خود ندانيم يا شما داريوش هخامنشي و نوشيروانساساني را خارجي تصور كنيد، يا هر دو رودكي بخارايي را تركستاني بدانيم، يا بر سر فرخيسيستاني منازعه كنيم؟ (در مجله شريفه اين شاعر را از شعراي افغانستاني شمردهايد.)
خير:ما و شما در تاريخ سياسي و ادبي تا زمان انقراض سلطنت نادرشاه افشار شريكهستيم اعم از اينكه مردان سياسي و ادبي در اينطرف جبال خراسان زيستهاند يا آن طرف،نبايد دوگانگي قائل شده يا تاريخ سياسي و ادبي به اسم فارس و يك تاريخ سياسي و ادبي بهنام افغانستان تدوين نماييم. امپراتوري هخامنشي و ساساني كه شاهنشاهان آن پارسيانبودند يا شاهنشاهي محمود غزنوي كه مقر او افغانستان بود هر سه شاهنشاهي ايران كبيراست. اگر اشرف و محمود از افغانستان به اصفهان آمده سلسله سلاطين صفوي را منقرضكردند يا اگر نادرشاه اصفهان را از افغانها تخليه كرد و قندهار را گرفت اينها را بايد از قبيلجنگهاي داخلي در ايران كبير دانست. وقتي معتقد شديم كه همه اين اشخاص از بزرگ وكوچك متعلق به ايران كبير هستند ديگر لازم نخواهد بود كه مثلا مجله كابل منوچهريدامغاني را با اينكه به شهادت اين شعر:
سوي تاج عمرانيان هم بدين سان بيامد منوچهري دامغاني
او خود را دامغاني ميداند (منوچهري بلخي) بنگارد (صفحه 21 شماره 18 سال دومكابل)، يا سيد جمال الدين اسدآبادي را با اينكه مدتي از فوت او نگذشته و اقوام خيلينزديك او (خانواده جمالي) در اسدآباد (همدان) مقيمند افغاني بنويسند، يا فلان مجلهايراني بخواهد از افتخارات خاصه افغانستان چيزي به نفع اختصاصي ايران بكاهد.
«پان ايرانيسم »يااتحادايرانيان : در دنيا بعضي اصطلاحات سياسي است كه مفهومهاي
مختلف و معاني خاص دارد. مثلا «پان اسلاميسم » يعنياتحاد اسلام، «پان ژرمانيسم » (اتحاد آلمانها)، «پان تورانيسم » (اتحاد تورانيان)، «پانآمريكانيسم » (اتحاد امريكائيان)، «پان اسلاويسم » (اتحاد اسلاوها)، «پان عربيسم » (اتحاداعراب) و غيره هريك معناي مخصوص به خود دارد كه در موارد ديگر صدق نميكند. «پانايرانيسم » يا اتحاد ايرانيان هم به عقيده من يك معني خاص دارد. همه بالاخره يك جهتمشترك دارد و آن لزوم اتحاد است:گاهي اتحاد مذهبي، وقتي اتحاد سياسي، زماني اتحادنژادي و قس عليهذا. مقصود آنكه هميشه و در همه جا منظور از اين «اتحادها » يا «پانها » درتحت يك حكومت و يك اداره سياسي قرار دادن دولتها و ملتهاي مختلف نيست. مثلا وقتيگفته شود «پان آمريكانيسم » مقصود اتحاد كليه ملل و دول آمريكاست در برابر نفوذاقتصادي يا سياسي غيرآمريكائي و اين فكر دنباله عقيده (منروئه) Monroeمعروف است كهگفت «آمريكا مال آمريكائيها ميباشد » والا «اتحاد آمريكائيان » به معني يكي شدن ملتهايدول مختلف آمريكا قابل قبول نيست، زيرا در دو قاره آمريكا ملل از نژاد و طوايف و مذاهب وزبانها و عادات و اخلاق گوناگون (انگلوساكسن، ژرمن، اسپانيول، پرتقالي و غيره) وجود دارد،يا از «اتحاد اسلاوها » كه عبارت از:روسها، لهستانيها، چكها، اسلواكها، بلغارها، صربها، كرواتها،اسلونها و غيره هستند و اكنون تشكيل پنج شش دولت مستقل با سياستهاي مختلفميدهند مقصود وحدت سياسي و در تحت يك حكومت قرار گرفتن آنها نيست كهغيرمنطقي و غيرعملي است. همچنين مقصود از «پان اسلاميسم » يكي شدن عالم اسلام ازلحاظ تشكيلات سياسي نميباشد. زيرا مسلمانان عالم عبارت از ملل مختلف و مركب ازنژادها و داراي السنه گوناگون هستند:عرب، ايراني، افغان، ترك، مصري و غيره... خلاصه،نتيجه از اين مقدمات آنكه وقتي من خود را طرفدار «پان ايرانيسم » معرفي ميكنم منظوراتحاد كليه ايراني نژادان (فارسها، افغانها، آذريها، كردها، بلوچها، تاتها، تاجيكها، پارسيها وغيره) است براي حفظ عظمت و احترام تاريخ چند هزار ساله مشترك و زبان ادبي و ادبياتمشترك و براي اشتراك مساعي در برابر خطرهاي نژادهاي توراني و سامي و غيره كه ازاطراف تهديد ميكنند، يعني همه «ايراني » نژادان بايد بدانيم كه كمابيش مواجهيم با خطرزرد، ما مستقيم ا از طرف مغرب و شما از جانب شمال، بعضي هم تا نيمه در اين سيلابهولناك فرو رفتهايم. شما شايد امروز به اندازه ما احساس خطر نميكنيد، يعني فعاليتدشمن در جناحي كه شما واقعيد كمتر ميباشد. ليكن البته نبايد غافل شويد، زيرا خطرنژادي شما از طرف شمال چون آتش پنهان در زير خاكستر است. اگر به تاريخ مراجعه كنيدهميشه از همان جانب بوده است كه تورانيها و مغولها سرازير شده آسياي وسطي را بهآتش و خون كشيدهاند. به علاوه وقتي شما و ما دانستيم كه در نژاد و زبان و تاريخ و ادبياتشريك هستيم اين چهار چيز مشترك ما را دشمن در هر كجا مورد تعرض قرار دهد ولو درممالك بيگانه چنان است كه مستقيم ا به ما حمله كرده باشد. مگر وقتي عثمانيها ميگويندمولوي يا سلطان محمود غزنوي ترك بودهاند شما و ما هر دو به يك اندازه متعجبنميشويم؟
پس كاملا روشن است كه ما و شما هر دو منافع مشترك حياتي داريم كه براي حفظ آنهامساعي مشترك لازم است و اين لزوم اشتراك مساعي است كه من آن را «پان ايرانيسم»مينامم. نبايد تصور برود كه با اين عنوان اين عقيده را دارم كه تمام طوايف «ايراني » نژاد بايدتشكيل يك وحدت سياسي يك دولت بدهند. نه، اين عقيده را در سايه دو دولت همميتوان داشت و فارس و افغان، كرد و لر، كابلي و هراتي، تات و تاجيك، گيلك و بلوچ، آذريو مازندراني همه ميتوانند به يك اندازه داراي اين عقيده باشند. قدر مشترك وحدت مايگانگي نژاد، وحدت تاريخ سياسي و ادبي و اشتراك در احساسات و آمال آينده است كه اينچند عامل از اهم عوامل وحدت ملل بزرگ است. از تمام عوامل، عامل كم اهميتتر عاملسياسي و جغرافيائي است، يعني ولو اينكه يك ناحيه جغرافيائي بزرگ مانند فلات ايران بهچند قسمت سياسي تقسيم شده يا افراد يك ملت قديم مثل بنياسرائيل به قسمتهايمختلف عالم پراكنده باشند هيچ يك از اينها تأثيري در مليت و وحدت آمال ملي ندارند.يهوديها هر كجاي عالم پراكنده باشند در حقيقت تشكيل يك ملت و يك مليت ميدهندولو تابع دولتهاي مختلف باشند و وقتي حزب «سينيسم » ايجاد ميشود در همه جاي دنياشعبه دارد و غير از جهود كسي «سينيست » نميشود. يا همان وقت كه لهستان استقلالنداشت و لهستانيها تابع روس و آلمان و اطريش بودند معهذا ملت لهستان و مليتلهستاني وجود داشت، يا وقتي صحبت از «پان ژرمانيسم » به ميان ميآيد اطريشيها هم بااينكه جمهوري مستقلي دارند با آلمانها هم آواز ميشوند.
ايرانيها نيز پارسيان هند را با اينكه هزار سال است از اين مملكت مهاجرت كرده زبانباستاني خود را از دست داده و تابع دولتي ديگر هستند ايراني دانسته و آنها نيز در آمالملي ايران شركت دارند و آنها خود را ايراني ميدانند... مقصود آنكه در حقيقت ملت غير ازدولت و مليت سواي تابعيت است. ايراني نژادان هم يك ملت و يك ملتاند، هرچند هراتي وكابلي تابع افغان، اصفهاني و خراسان تابع ايران، كرد عثماني تابع ترك، پارسي و بلوچ تابعانگليس، تات و تاجيك تابع روس و عجم بينالنهرين تابع عرب باشد. وحدت ايراني آن طوركه شرح داده شد مستلزم آن نيست كه اين طوايف متفرق از تابعيتهاي مختلف به يكتابعيت درآيند يا به لفظ ديگر تشكيل يك دولت بدهند، چه وحدتي كه منظور است عليرغم اختلاف تابعيت حاصل ميباشد و هرچند از لحاظ جغرافيايي گرد يك كانون ملي جمعنيستيم ولي چون بدل خود مينگريم آتش مهر و محبت در آن ميسوزد و از فراز اين سطحخاكي در پرتو تابش آن يك ديگر را مشاهده ميكنيم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقاله شادروان دكترمحمودافشار- مجله آينده- نمره مسلسل 32- جلدسوم-شماره 8 –سال 1324 خورشيدي
قلمرو زبان فارسي
افغانستان ـ ايران ـ تاجيكستان
افغانستان برادر عزيز ايران است
هر مرد سياسي «ايدهآل » يا آرزوهائي دارد. يكي از مهمترين آرزوهاي سياسي من همپس از حفظ تماميت ايران مستقل امروز اين است كه در قلمرو زبان فارسي هميشه يگانگيو حسن تفاهم حكم فرما باشد. قلمرو زبان فارسي كجاست و خود زبان فارسي چيست كه مناين قدر دلباخته اين و پاي بند آنم؟...
بيست و چند سال پيش كه با كشتي از اروپا به ايران ميآمدم يك نفر تاجيك اهلماوراءالنهر با من هم سفر شد. همين كه لب به سخن گشود و دانستم پارسي گوي است سفردراز دريا را كوتاه گرفتم و حقيقت ا لذتي كه از مصاحبت او بردم فراموش نشدني است. مثلاين كه در زمان سامانيان ميزيستم و با يكي از فرزندان رودكي مكالمه ميكردم و اشعار نغزآن شاعر فصيح را با لهجه بخارائي ميشنيدم كه ميفرمود:
بوي جوي موليان آيد همي ياد يار مهربانآيد همي
ريگ آموي و درشتيهاي آن زير پايم پرنيانآيد همي
آب جيحون با همه پهناوري خنك ماراتاميانآيد همي
اي بخارا شاد باش وديرزي شاهسويت ميهمانآيدهمي
شاه سرواست وبخارابوستان سرو سوي بوستانآيد همي
شاه ماهاست و بخارا آسمان ماه سوي آسمان آيد همي
هم چنين وقتي سعادت ملاقات يك نفر برادر افغاني مرا دست ميدهد گذشتهي پرافتخار و با عظمت دربار محمود سبكتگين در غزنه در نظرم ميآيد... ملك الشعرا عنصري راميبينم كه سر صف شاعران در جلو بارگاه يمين الدوله ايستاده اين اشعار آبدار را ميخواند:
چنين نمايد شمشير خسروان آثار چنين كنند بزرگانچوكردبايدكار
چو مرد بر هنرخويش ايمنيدارد رود بديده دشمن بجستن پيكار
نهرهنمايبهكارآيدش نهاخترگر نهفال گيربهكارآيدش نهكارگزار
رودچنانكهخداوندشرقرفت برزم زمانهگشت مرااورادليلوايزديار
حس ميكنم كه ما با افغانها و تاجيكها هميشه از يك اصل و نسب و داراي يك زبان وتاريخ و ادبيات مشترك بوده و مهمترين چيزي كه ما را تاكنون به يك رشته يگانگي استوارداشته است همانا زبان فارسي كه شيرينترين زبانهاي جهان ميباشد.
من اگر «امپراطوري » ايران امروز را در دو شماره گذشته از لحاظ لفظ مورد گفتگو قراردادم و بيمورد دانستم، اكنون ميخواهم از جهت سياست هم مخالفت خود را صراحت ا با آناظهار كنم، به اين معني كه معتقدم بايد از دلهاي خود اين هوس و آرزو را، به فرض اينكهوجود داشته باشد، بيرون كنيم كه باز حكومت ايران چنان شاهنشاهي را ايجاد كند كه ايرانو افغانستان و هندوستان و تركستان و قفقاز و آسياي صغير و عراق و غيره را فرض ا شاملباشد، زيرا به عقيده من اين آرزوي سياسي هوسي است كه ديگر با مقتضيات زمان وفقنميدهد. اين نوع هوس همان تركان بوالهوس را بس است كه از مرز اروپا تا سر حد چين راجولان گاه اوهام سياسي ماليخوليائي خود قرار داده، افكار خام را در سر خود ميپزند وبدون اينكه به نتيجهاي برسند همسايگان خود را ميآزارند...
اما من به يك امپراطوري ديگر علاقه دارم و آن «امپراطوري ادبي » يعني «قلمرو زبان ياادبيات فارسي » است كه شامل افغانستان و تاجيكستان و ايران و بلوچستان و كردستانميباشد ـ كه بعضي از آنها ادبيات با عظمت كم نظير فارسي را در قرون متماديه مشترك ابوجود آورده ـ ادبياتي كه فقط اشتراك مساعي آنها توانسته است آن را بدين زيبائي بيارايد ـاشتراك مساعي كه بايد پايدار بماند تا بتواند چنين آثار بزرگ و جاويداني را حفظ كند و بازبوجود آورد. سران و تاجداران و صاحب منصبان اين «آمپير » Empireنويسندگان و شعرا ودانشمندان و كليه زبان آوران اين لسان شيرين بيان از اقوام و طوايف گوناگونند كه هريك بالهجه يا لحن با نمك محلي خود سخن ميكويند يا شعر ميسرايند و ميخوانند. قرن هاستدر مجالس بزم بساز و آوازان، «پاي كوبان » و در ميدانهاي رزم، كين جويانه، از دوست ودشمن كام گرفتهاند. اين زبان ديگر شهرستان يا كشور خاص يا وطن مخصوص كسي نيستكه ايجاد اختلاف كند... اگر وطني نيست، نوعي از وطن است، زيرا هريك از ما چون وطنخود آن را دوست ميداريم...
«اينوطن مصروعراقوشامنيست اينوطن شهريستكورانامنيست»
چرا، نام هم دارد و چه زيبا اسمي
« قلمرو زبان فارسي» نام اين «وطن » مشترك عمومي تمام فارسي گويان است...
« قلمرو زبان فارسي» اسم اين «امپراطوري ادبي » با عظمت است.
« قلمرو زبان فارسي» عنوان اين «جامعه اخلاقي » مشترك ما ميباشد.
همه ما به يك نسبت به آن افتخار ميكنيم. عنصري و سنايي، فردوسي و سعدي يارودكي و معزي، به همه ما تعلق دارند و به يك اندازه از اشعار آبدار آنان بهره ميبريم. درايران قصائد غراي عنصري را كمتر نميخوانند چون سر آينده افغانست، يا در افغانستان ازغزليات فصيح سعدي كمتر لذت نميبرند چون گوينده ايراني ميباشد.
* * *
پان ايرانيزم: پان ايرانيزم هم كه من از طرفداران جدي و مبتكر آنمعرفي شدهام و حقيقت هم دارد چنان كه در جاي ديگر نيزشرح دادهام چيزي ديگري جز همين نيست. من از لفظ «پان ايرانيزم » مفهوم و مطلوبسياسي را بدان گونه كه تركان از «پان تورانيزم » يا «پان توركيزم » ميطلبند نميخواهم. «پانايرانيزم » در نظر من بايد «ايدهآل » يا هدف اشتراك مساعي تمام ساكنين قلمرو زبان فارسيباشد، در حفظ زبان و ادبيات مشترك باستاني و احياء آن در بخشهايي كه امروز مرده استوايجاد انواع جديد همان ادبيات تا به حكم تجدد و تازه شدن محكوم به زوال نگردد. من از«پان ايرانيزم » منظورم آن است كه ملل و اقوامي كه به زبان فارسي سخن ميگويند ياميگفتهاند و ساختمان بزرگ ادبيات فارسي را به مشاركت يك ديگر برپاساخته و بازاستعداد آن را دارند كه بزرگتر كنند از هم پراكنده يا نسبت به هم بيگانه نشوند، بلكه دست بهدست هم داده اين بناء بزرگ تاريخ را عظيمتر و بلندتر و زيباتر برآورند، بنايي كه يك تن ازسازندگان آن، فردوسي طوسي، در هزار سال پيش درباره يكي از كاخهاي آن، شاهنامه،گفته است:
بناهايآبادگرددخراب زباران و از تابش آفتاب
پيافكندمازنظمكاخيبلند كهازبادوباراننيابدگزند
برين نامهبرسالهابگذر بخواندهرآنكس كهداردخرد
و سعدي گلكار زبردست ديگر درباره گلستان ادبي كه خود به بار آورده فرمايد:
بچهكارآيدت زگل طبقي ازگلستان من ببر ورقي
گل همين پنجروزوشش باشد وينگلستانهميشهخوش باشد
خلاصه، مقصود من از «ايدهآل پان ايرانيزم»، يا پاسباني قلمرو زبان فارسي، يا هر عنوانديگري شما ميخواهيد بگذاريد، خلاصه اين است كه كليه مردمي كه به زبان فارسي سخنگفته يا ميگويند، به زبانها با لهجههائي ديگر پيوستگي دارند ولي زبان كتبي يا ادبي آنهافارسي است (مانند آذربايجان كه هم اكنون به تركي صحبت مينمايند و به فارسي شعرميگويند و نگارش ميكنند) با ما گرد اين كانون بزرگ ادبي و تاريخي جمع باشيم و كسانيكه ميخواهند هر روز به عنواني ما را اخلاق ا از هم پراكنده كنند از خود برانيم. من اگر ازكردستان يا بلوچستان اسم بردم ولي از لرستان يا مازندران و گيلان ياد نكردم با اينكه ازجهات منظوره تفاوتي ندارند به علت اين است كه در خارج از حدود فعلي ايران و افغانستانكردستان و بلوچستاني وجود دارد كه در قلمرو زبان ادبي فارسي داخل است.
البته استعمال كلمه ايران در «پان ايرانيزم » به معني اعم (ايران) است مثل (فلاتايران) كه عملا و اصطلاح ا شامل ايران و افغانستان و بلوچستان ميباشد. همچنينشاهنشاهي (ايران) در عصر غزنوي كه مسلم ا جنبه خاص افغاني آن غلبه داشته زيرا همشاهنشاه آن متولد افغانستان بوده، هم مركز دولت آن شهر غزنه در افغانستان و هم ملكالشعراء دربار عنصري از اهل بلخ و هم مسلم ا بسياري از رجال سياسي و سرداران ومخصوصا سپاهيان كه به هندوستان تاخت و تاز ميكرده به واسطه قرب جوار از اهلافغانستان بودهاند، ولي معهذا دولت او به نام شاهنشاهي ايران شناخته و ناميده شده، زيرادر آن وقت سرتاسر اين ممالك در برابر (توران) يا (هندوستان) يا (روم) يا (يونان) يا (چين)يا بالاخره (عرب) (امپراطوري ايران) نام داشته است. چنانكه عنصري بلخي درباره سلطانمحمود غزنوي گويد:
ورازهياطلهگويمعجب فروماني كهشاهايرانآنجاچگونهكردسفر
هم چنانكه فارسي نيز منسوب به نام يك ايالت ايران است كه سابق ا (استخر) يا(پرسپوليس) و اكنون شيراز مركز آنست و امروز اسم عمومي زبان ما شده است. همان سانكه زبان انگليسي نيز زبان مشترك انگليسها و آمريكائيان است، يا فرانسه لسان فرانسويان وبلژيكيها ميباشد. همان گونه كه لفظ انگليس در يكي از اركان مهم مشترك انگليس و آمريكااحساسات (من و ما) را در آمريكاييها تحريك نميكند همين طور هم لفظ ايران در كلمه «پان ايرانيزم » به معني عامي كه اين لفظ دارد نبايد سوء تعبير شود. اصلا كلمهي «پانايرانيزم » با مقصود كلي و عامي كه دارد نميتواند معني خاص داشته باشد. وصف «پانايرانيزم » به عقيده نگارنده كه بكار برنده و مفسر آن شدهام نبايد از معنايي كه براي آن در نظرگرفته شده تجاوز كند و آن عبارت از اراده مشترك تزلزلناپذير همه ملل و مردميميباشدكه به زبان فارسي با لهجههاي آن تكلم ميكرده يا اكنون سخن ميگويند و تاريخادبي و همچنين تاريخ سياسي مشتركي بوجود آورده و چه بسا كه در ميدانهاي رزم بازو بهبازوي هم جنگ كرده، فتح نموده، شكست خورده يا افتخاراتي بدست آوردهاند...
* * *
زبان پشتووفارسي: در افغانستانعقيدهاي قوت گرفته كه زبان محلي پشتورارايج كنند. اين كار به گمان نگارنده به ضرر آن كشور تمامميشود، زيرا به فرض آن كه روزي اين لسان جاي زبانفارسي را در آن جا بگيرد به طوريكه ديگر آن جا كسي فارسي نداند افغانها از استفادهمستقيم ديوانها و كتب شعرا و علماي بزرگ خود مانند سنايي و ابوعلي سينا محرومخواهند ماند، به اين معني كه يا بايد آن كتب را به زبان پشتو ترجمه كنند يا زبان فارسي رامانند يك لسان خارجي در مدرسه بياموزند تا بتوانند از كتب بزرگان و پدران خود استفادهكنند€ به اين ميماند كه كسي ملك طلق اجدادي و باغ و بوستان خود را به اغواي دشمناندوست نما خراب يا رها كند و پس از آن پشت در همان بوستان و باغ به تمناي ميوه و گلبدريوزه برود€اگر چنين منظوري نيست صرف همتي كه براي پشتو ميشود بيهوده است.
آن چه مرا از سالهاي پيش در خاطر مانده، اگر حافظه خطا نكند، آقاي محمود طرزيمدير سابق روزنامه سراج الاخبار افغانستان، پدر زن امير امان الله خان كه در زمان وي بهوزارت خارجه نيز رسيد، و خود و ملكه ثريا دختر وي از تربيت شدگان عثماني بودند،موضوع زبان پشتو را در افغانستان به ميان آورد. ولي از جزئيات امر چيزي به ياد ندارم...
در هر حال من معتقدم بايد در تمام قلمرو زبان فارسي جمعيتهايي تشكيل شود كهزبان و ادبيات فارسي را از هر پيش آمد ناگواري حمايت نمايد. منتظريم به بينيم ادبا و شعراو برادران و هم زبانان افغاني ما تا چه اندازه با اين عقايد و افكار موافقت دارند. اگر شعراءايران و افغان قصائدي هم در موضوع فوق بسازند به جا خواهد بود.
كرديوفارسي: كردي هم مانند لري و پشتو و گيلكي يكي از زبانهاي فرعيو تابع فارسي است. تنها فرقي كه از لحاظ سياسي ميتوانندبا لري، زبان همسايه خود، داشته باشد اين است كه چون قسمتي از نواحي كردنشين درخاك تركيه و عراق عرب است در خارج از حدود ايران كنوني نيز تكلم ميشود. سال هاستكه به همين جهت موضوع كردستان عنواني پيدا كرده و مسئله كرد موضوعي شده است. وليآيا حقيقت ا همانطور كه مثلا يك «مسئله لهستان » عنواني دارد «مسئله كردستاني » همسياست ا بايد وجود داشته باشد و بالنتيجه زبان كردي هم بايد رسمي بشود؟ ـ البته خير€ زيرانواحي كردنشين كه ميان ايران و عراق و تركيه تقسيم شده جزء مهم «مدي » قديم كه ازحصهها و هستههاي اصلي ايران است ميباشد. لسان كردي هم شعبهاي از زبان فارسياست و با دو زبان ديگر همسايه خود عربي و تركي به كلي از سه ريشه هستند. گرچه از لحاظ
تاريخي تمام كردستان جزء ايران است و اگر «ايردانتيسمي2irrإdantisme » نسبت بهكردستان بايد وجود داشته باشد «ايردانتيسم » ايراني است، ولي همانطور كه در بالا گفتيمما نسبت به هيچ يك از نقاط خارج ايران كنوني نظر سياسي نداريم و علاقهاي كه به ايننقاط ابراز ميكنيم از لحاظ تاريخ و تمدن و زبان و ادبيات ماست. بنابراين از اينكه در خارجايران اوراق و جرايدي به زبان كردي چاپ و به منظور مشوب كردن اذهان ساده كردها وتفرقه انداختن ميان ايرانيان وارد ايران ميشود شديد ا اظهار تأسف ميكنيم و به برادرانكرد خود چه در تهران و چه در كردستان ميگوييم:بيدار باشيد
چون مطلب بسيار مهم است مقاله مخصوصي به اين موضوع اختصاص ميدهيم.