تبليغاتX
فرمان آریا فرمان آریا - کالبد شکافی نهضت آزادی _ قسمت اول border=0>
گر نخواهی حق،آسان توان زیست
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

كالبد شكافي روشنفكران قبل از انقلاب به منظور دستيابي به پاسخ چراي بزرگ كه گريبان ملت ايران را گرفته ضرورت تاريخي يافته است، زيرا تا زماني كه نام و نشاني از اين جمعيت ها ـ نهضت ها و احزاب روشنفكرمآبانه در عرصة سياسي كشور وجود دارد بايد به حيات سياسي و گذشتة آن ها پرداخت و پاسخ لازم را از تجزيه و تحليل آن همه هياهو و ادعاي مبارزاتي پيدا كرد و حداقل آن كه بدانيم مصالح و منافع ملت ايران با آن همه جنجال هاي سياسي و ادعاهاي دمكراتيك بودن در كجا تعقيب مي شد؟!

بر اين روال از 2 شمارة قبل نهضت آزادي را زير ذره بين قرار داديم و به گوشه هايي از اقدامات آنان پرداختيم.

نسل امروز بايد تكليف اش را با گذشته روشن كند، گذشته اي كه مي گويند اگر شفاف نشود و آگاهي هاي لازم به دست نيايد، راه فردا را دچار مشكل مي سازد ـ به ويژه آن كه مدعيان نهضت آزادي كه از جمعي روشنفكر ملي و مذهبي و تحصيل كردگان آمريكا و اروپا و مبلغان مذهبي فكل كراواتي تشكيل شده بود بيش از نيم قرن از گذشتة تاريخ ايران را به خود اختصاص داده اند و هنوز نيز خسته و نادم و شكست خورده دست از ادعا بر نداشته و بر ان است كه عروس دمكراسي را بر حجلة دين بنشاند و از دروازه هاي شهر آشوب زده عبور دهد و سالياني ديگر كام از قدرت بستاند...!!

اگر اين گروه سياسي ـ مذهبي به نقطة پايان كارشان رسيده بودند و از پيشگاه ملت ايران عذر تقصير خواسته و روانة خانه هايشان مي شدند ما را با آنان بحثي و جدلي نبود و ما اين قربانيان پيكار جهاني در دوران جنگ سرد را تا گورستان تاريخ بدرقه مي كرديم و خاك بخشش بر جنازه هايشان مي پاشيديم و به خانه بر مي گشتيم تا اين ويرانه سرا را دوباره بسازيم... هم چنان كه در همة ايلغارها ـ تجاوزها و حملات بيگانه ـ دوباره سر از خاكستر برداشتيم و ايران را ساختيم... اما متأسفانه چنين نشده ـ جريان مذكور هنوز نفس مي كشد و عذرخواهي از پيشگاه ملت ايران نكرده است، هنوز يك دبير كل آمريكايي تبار، اين نهضت ورشكسته به تقصير را رهبري مي كند تا شايد شاهد تماشاي آخرين صحنة تآتر دراماتيك باشد...!!

گذشته و سابقة ملي ـ مذهبي هاي باشگاه نهضت آزادي بر اين حقيقت تلخ گواهي مي دهد كه استفاده از واژة آزادي به گونه اي كه در جهان متمدن از آن ياد مي شود نيست بلكه مراد از آزادي ـ آزادي دار و دستة خودشان است و به همين علت نيز دم زدن از مفاهيم شناخته شده اي نظير ملت ـ مليت، آزادي قلم ـ آزادي بيان ـ مصدق ايرانيت و حاكميت ملت، تنها براي ربودن اين شعارها از دست آزاديخواهان و ايران پرستان و مليون واقعي بوده است و گر نه روشنفكران ملي ـ مذهبي با تكيه بر احكام شريعت و اقتدا به مرجع شان آيت الله طالقاني، تكليف شان را در عمل و نظر با حاكميت ملت و دمكراسي روشن كرده اند ـ شايد بد نباشد براي اثبات اين موضوع و دستيابي به نظرگاه هاي نهضت آزادي سري به باورها و نظرات تئوريسين نهضت و مغز متفكر اين جمعيت سياسي ـ مذهبي يعني مرحوم آيت الله سيد محمود طالقاني بزنيم.

آقاي طالقاني بارها گفته و نوشته است: «... اسلام صاحب زميني نيست كه هر كس دستش رسيد حق دارد نقشة خود را در آن طرح نمايد... براي رسيدن به حكومت اسلامي كه تسليم مطلق به ارادة خداوندي است و درك فيض آزادي كه بندگي مطلق ذات احديت اوست بايد در زمان حضور از فرامين حكام به حق و اولياء مطلق يعني پيامبران و امامان اطاعت كرد و در زمان غيبت آنان نيز بايد كار اجتماع را به دست علماي عادل و عدول مؤمنين كه به اصول و فروع دين تسلط دارند سپرد. ارادة خداوند در وحي ها و الهاماتش به پيامبران و معصومان به صورت قوانيني درآمده و اجراي آن به دست اولي الامر و نواب امام سپرده شده و انديشه و جستجو جز گمراهي نخواهد بود...»

ملاحظه مي فرماييد، آقاي طالقاني تكليف آقاي بازرگان و نهضت آزادي را مشخص كرده... هدف ايجاد حكومت اسلامي است در پناه قوانيني كه جز وحي و الهامات پيامبران و معصومان نمي باشد و اجراي اين قوانين هم بايد به دست اولي الامر و معصومان و نواب امام سپرده شود و به يقين مبارزة آقاي بازرگان با پادشاه ايران بدان روي بوده است كه ايشان نه نواب امام بودند و نه معصوم... بايد مبارزه كرد معصومان را گرد هم آورد و حكومت را به دست آنان سپرد...!

و يا عدم شركت نهضت آزادي در انتخابات قبل از انقلاب و نفي هرگونه انتخاباتي در آن زمان بدان جهت بود كه چه نيازي به انتخابات و مجلس و قوة مقننه مي باشد وقتي كه الهامات و وحي پيامبران و معصومان كارساز قوانين است...

به ويژه آن كه بنا به فتواي آقاي طالقاني، انديشيدن و جستجو كردن جز گمراهي حاصلي ندارد حال سؤال اين است كه اختلاف نهضت آزادي با جريان بنيادگرايي و يا فدائيان اسلام در چيست؟ و چرا آنان خودشان را تافتة جدا بافته و اصلاح طلب و دگرانديش مي دانند مگر آن ها با نفس آقاي طالقاني حركت نمي كردند...؟! آن مرحوم افكار و عقايدش روشن بود... او حتي در جواني به دليل مخالفت با كشف حجاب روانة زندان شد و با مدرنيسم رضاشاهي مخالفت مي كرد... همان رضا شاهي كه آقاي بازرگان را به خارج فرستاد آن هم از بودجه کشور تا بروند و بياموزند و برگردند و جامعه را از عقب ماندگي و جهل و خرافات نجات دهند... اما آقاي بازرگان رفتند و از جيب ملت ايران درس خواندند و مهندس شدند و برگشتند و كتاب مطهرات در اسلام را نوشتند كه خيال مي كردند باب جديدي از خوشبختي را بر روي مردم گشوده اند...! آقاي طالقاني در دوران همكاري و همراهي با نهضت آزادي نيز از انديشة خود عدول نكرد و در جلسات تفسير قرآن و كتاب پرتوي از قرآن نيز بر همان سياق ضد غربي و ضد مدرنيته حرف مي زد و عمل مي كرد و اسمي هم از آزادي و حكومت مردم نمي برد و در ايامي نيز كه بر كرسي اقتدار حكومت جمهوري اسلامي تكيه زد با سخنراني ها و حمايت هايش از مجاهدين خلق و ابراز رضايت از اعدام طاغوتي ها تكليف اش را با قانون و دموكراسي و حقوق بشر روشن كرده بود، بنابراين با چنين صراحت در اظهارات و عقايد و نوشته هاي آقاي طالقاني كه مغز متفكر نهضت آزادي بود چگونه اين جمعيت به خود اجازه داد كه از واژة نهضت آزادي يعني برخاستن براي آزادي بهره جويد...؟ آيا بازي با كلمات و شعارها جزو ترفند هاي عوام فريبانة اين نهضت نبوده است؟!

آيا تشكيل جمعيت دفاع از آزادي و حقوق بشر فريب ديگري نبود...؟ زيرا ديدگاه هاي مذهبي نهضت آزادي و فتاوي و باورهاي آقاي طالقاني باني نهضت آزادي هرگز هم خواني با احكام و فرامين حقوق بشر نداشت و ندارد و شايد به دليل همين بي اعتقادي به اصول جهاني حقوق بشر بود كه دولت موقت تن به محاكمات ضد انساني افسران عاليرتبة ارتش داد و آقاي ابراهيم يزدي را به عنوان ناظر و قاضي و بازجو روانة قتلگاه ها نمود تا هرگونه حق انساني و قضايي را از قربانيان خود سلب نمايد و بر پشت بام مدرسة علوي سفرة خون بكستراند... اين تحصيلكردة روشنفكر آمريكا ديده و مدافع آزادي و حقوق بشر خيلي زود نقاب از چهرة دولت موقت برداشت و با محاكمة سپهبد رحيمي و ديگر دربندان و اسيران انقلابيون ثابت كرد كه اطلاق نام نهضت آزادي آن هم براي آزادي و تأسيس جمعيت دفاع از حقوق بشر و آزادي از نوع رمزي كلاركي آن جز ابزاري براي مبارزه با رژيم پادشاهي و نشستن بر كرسي قدرت چيز ديگر نبوده است اعدام افسران و فرماندهان ارتش كه خواب را بر چشم بيگانگان و صداميان حرام كرده بودند. بهترين پاداش و هديه به دشمنان ايران بود ـ اعدام ارتش ايران، محاكمه و اعدام وزيران كشور و صاحب منصبان پاكدل و با شرف، اتهامي است كه هرگز از دامان دولت موقت متشكل از جبهة ملي و نهضت آزادي پاك نخواهد شد و من در فرصتي ديگر نقش آقاي ابراهيم يزدي را در منحرف ساختن آقای خميني بر سر جلوگيري از فروپاشي ارتش ايران خواهم نوشت، تا ملت ايران پاسخ چراهايش را پيدا كند...!

آن چه كه سران نهضت آزادي در دولت موقت با ملت ايران كردند نظير اعدام ها ـ شكنجه ها زنداني كردن ها ـ مصادرة به ناحق اموال مردم ـ پاك سازي هاي مسخره و اخراج بهترين فرزندان اين آب و خاك از سازمان هاي اداري و دولتي و سپردن كارها به دست عده اي معلوم الحال و بي سواد و بي تجربه، ما را و ملت ايران را به حقانيت اعتقاد و باور شاهنشاه نسبت به رهبران جبهه ملي و نهضت آزادي آگاه ساخت.

پادشاه ايران به كرات گفته بود: «... اگر كمترين لياقتي در اعضاي جبهه ملي و نهضت آزادي ببينيم از وجودشان براي مملكت استفاده مي كنيم...»

البته پادشاه ابران اين آدم ها را در جريان نهضت ملي شدن نفت به سنگ محك زده بود و حد و اندازه و شعور سياسي آنان را مي دانست ولي اين مردم كوچه و بازار و روشنفكران دانشكده ديدة ما بودند كه حافظة تاريخي شان را پاي بند وعظ و خطابه شريعتي ها، بازرگان ها و سحابي ها و طالقاني ها از دست داده بودند و مرتكب اشتباه بزرگ تاريخي خود شدند... و حال كه از خواب برخاسته اند مي پرسند... چه شد... چه شد... كي بود كي بود... من نبودم!!!

دولت موقت كه بن و پايه اش بر فريب و ريا و بي عرضگي و ساده لوحي بنا شده بود خيلي زود در برابر تضاد هاي وحشتناك درون ايدئولوژي به زانو در آمد و در برابر صف متشكل آخوندها كه بسيار زيرك تر از ملي _ مذهبي ها بودند تسليم شد و با كوله باري از اشتباهات و خطاهاي نزديك به خيانت اريكة قدرت را بر رقباي سياسي خود واگذار نمود روحانيت با قرار دادن پوست خربزه زير پاي ملي _ مذهبي ها آنان را روانة پستوي انقلاب كردند و اجازه ندادند بلايي كه بر سر مصدق آوردند بر سر خميني بياورند............ به راستي مصدق چوب اطرافيان نالايق اش را خورد كه پس از قيام 28 امرداد... خيمه و خرگاه بپا كردند و بر سر آن عكس مصدق را آويختند و در عزاي 28 امرداد هم چنان بر سر و سينة خود مي كوبند غافل از آن كه شكست مصدق، نتيجة خرد ورزي هاي سياسي رقيب نبود بلكه از كجروي هاي جبهه ملي فرو پاشيده شد و بي تدبيري هاي ياران نزديك مصدق و خودخواهي هاي برخي از قهرمانان كابينة مصدق بود، اين شكست خوردگان بودند كه بناي نهضت آزادي را ريختند و خواستند كار سياسي كنند و از شاه و زاهدي و ارتش و مردم انتقام بگيرند...!

نهضت آزادي پس از شكست در عرصة قدرت، تصميم گرفت اداي روشنفكران دگرانديش و اصلاح طلب را درآورد و در نقش اپوزيسيون جمهوري اسلامي خودش را به سياست جهاني معرفي نمايد، مديريت اين چرخش سياسي به آقاي عزت الله سحابي مدير مجلة ايران فردا سپرده شد تا ضمن اعادة حيثيت از نهضت آزادي، گردش صد و هشتاد درجه اي را طوري به جامعه القاء كند كه مشروعيت از دست رفتة ملي _ مذهبي ها باز گردد ولي پايه ها لرزان تر و مغزها خالي تر از آن بود كه بشود آب توبه بر سر اين لاشة سرا پا گناه ريخت.

عزت الله سحابي در يكي از مقالات مجلة ايران فردا نوشت:

«... پس شما انحصارگران قدرت، داستان خودي و غير خودي را اختراع كرده ايد تا شايد اصلاح طلبان درون حاكميت را كه به واقع آخرين فرصت نجات نظام از انحطاط و فساد و فروپاشي است از نزديك شدن به جريان ملي _ مذهبي ها بترسانيد...

اين منابع طبيعي ( نفت _ جنگل، معدن ) رو به اتمام مي رود ولي اسلام تمام نمي شود ولي حضور و نفوذ و محبوبيت 1200 سالة آن در ايران تمام مي شود...»

خوانندة عزيز ملاحظه مي فرماييد آقاي عزت الله سحابي چگونه براي حفظ نظام اشك مي ريزد و طيف ملي _ مذهبي ها را شايستة پاسداري از اين نظام براي جلوگيري از فروپاشي مي داند و شگفت آن كه آن چه مد نظر اين روشنفكر تحصيل كردة ملي _ مذهبي نيست سرنوشت ايران و ملت ايران است و نيز غافل از اين مهم اند كه نهضت آزادي تنها يك محلل و عامل انتقال نظام شاهنشاهي كشور به جمهوري اسلامي بود و بس...!

وظيفة آن ها پس از اعدام ها و بگير و ببندها و فروپاشي كامل اقتدار ملت ايران پايان مي يافت.

كاش روشنفكران ملي _ مذهبي مي توانستند يا فرصت مي كردند به جاي غرق شدن در افاضات دكتر شريعتي ها، قدري تاريخ مبارزات سياسي ملت ايران را مي خواندند تا در مي يافتند كه چه اندازه بين ايشان و روشنفكران عصر مشروطيت فاصله بود؟ هشتاد سال عقب گرد ـ يك فاجعه تاريخي براي روشنفكران كشور است.

ملت ايران و روشنفكران عصر مشروطيت در صد سال قبل ستون هاي حكومت استبدادي را فرو ريختند و پايه هاي جامعة مدني و حكومت قانون را بنا كردند ولي روشنفكران و دانشكده ديده هاي ما در آستانة هزارة سوم بر قطار انترناسيوناليسم مذهبي سوار شدند و در قطاري كه مسافران ديگري نيز از حوزة انترناسيوناليسم سياسي سوار بودند، همه هيجان زده _ همه فراري از سرزمين مادر و مام ميهن، همه به شدت ايدئولوك همه عاشورايي و شهادت طلب، همه تشنة خون و جنون _ همه دانشكده رفته و درس خوانده، همه يك بعدي و حذفي طلب، همه مكتب ديده و شيداي بازگشت به خويشتن، به سوي آزادي تعريف شده در اردوگاه هاي تربيت تروريسم در غرب و شرق حركت مي كردند _ طبيعي و بديهي بود كه اين قطار با چنين مسافران و راننده اي از نوع بازرگان و چمران و قطب زاده و يزدي نمي توانست در ايستگاه آزادي توقف كند، قطاري كه ترمزش بريده بود و سرنشينان اش مست از بادة خون و شهادت، انواع ايسم هاي وارداتي بودند حتماً به دره سقوط مي كند و يا به ديوار جهل و خرافه مي كوبد..! زيرا از حوزة روشنفكري ديني تا ايستگاه آزادي و دموكراسي هيچ گونه راهي وجود ندارد و اين راز بزرگ را ملت ايران با هزينة گزافي دريافت.

تا نگاهي ديگر و حرفي ديگر...!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  |