تبليغاتX
فرمان آریا فرمان آریا - لحظه های مکرر جامعه ما border=0>
گر نخواهی حق،آسان توان زیست
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

 

در نیمه های شب،ساعاتی که سرشار از عصبانیت مثبت بودم و زندگی طعم عجیب بادام تلخ میداد و توهم نیترات آلونیوم با دود سفید سیگار پنهانم کرده و طنین صدای نکره ی شاملو دراتاق پیچیده بود و در غم نبود دوستی که روزگاری با او در این وبلاگ سهیم بودیم،بادام تلخ می شکستم و چرت و پرت تایپ می کردم.

چیزی که قبلا هم گفته بودم،چیزی که ای بسا میدانست،حسی که بی گمان به زمانهای دور دست می دانست...

 

لحظه های مکرر جامعه ما

هر چه بیشتر فکر می کنم،بیشتر به این عقیده باورمند می شوم که ما ملت عجیبی هستیم.جمع اضدادیم.جمع همه ی خوبی ها و شگفتی ها و حتی بدی ها.کشور سورپرایزها.کشور نیرومندترینان و ناتوان ترینان.کشور زورمندان و متواضعان.فاتحان سالخورده ی اعصار که شمشیرهایشان زنگ زده و سکه هایشان خریدار ندارد و کشور مزدوران و خبرچینان.کشوری که روزی استان سیستانش به همراه یلان و پهلوانانش پشت و پناه ملت به شمار میرفت و روزی دیگر که امروز باشد همان استانش  ... .

ملتی که روزی عاشقان و هنرمندان و انسان ترین انسان ها را پرورش می هد و روزی دیگر پلشت ترین و بی رحم ترین را.مردمی که روزی کمتر ازهنر، سرگرمی ندارد و ساقی نامه ها و عاشقانه ها و مینیاتورهایش جهان را شیفته می کند ،فرداروز شرکت در مراسم سنگسار و دیدن شلاق خوردن همسایه مهمترین سرگرمی اش است.کشوری که در آن فقیرزاده ی کم سواد ولی احساساتی اش تبدیل به بزرگترین سیاست مدار ناسیونالیست میگردد و سردار سپه لقب می گیرد و با اینکه زیاد تاریخ نخوانده نام پهلوی بر می گزیند و دوستدار فرهنگ و هنر فرانسه و قدری هم آلمان و ایران باستان می شود و اشراف زاده ی ملاک ِ بورژوا زاده اش تبدیل به بزرگترین زن کمونیست ایران می شود(و به اموال پدری اش که شاید نیمی از زمین ها ومزارع ایران می بود پشت می کند) و با بزرگترین کمونیست ایران_ که از قضا او هم نوه ی پسری ِ بزرگترین متشرع و مرتجع تاریخ معاصر ایران است_ در نخستین حزب کمونیستی ایران وصلت می کند و سالها در کنارش مبارزه انقلابی میکند ،همچون بسیاری از جوانان ِ چپ ِ همدوره اش در عین مکنت تن به کلفتی و کارگری می دهد تا به اصطلاح پرولتریزه شود ،سالها در کنار "کیا" زندان و سیاهچال و شکنجه را تحمل می کند و دست آخر پس از آزادی از زندان می گویند اگر بار دیگر در موقعیت قبلی اش قرار بگیرد،عملکرد متفاوتی نشان نخواهد داد.کشوری که در آن مشتی عرب به تحریک پایگاه بصره ی انگلستان روز روشن درشهر بمبگذاری می کنند و اسنادش هم کشف می شود ولی فعال پان ایرانیست همان شهر را به اتهام بمبگذاری دستگیر میکنند.

درجامعه ی سیاسی ما همیشه ی خدا تاریخ تکرار می شود و روی هگل و مارکس هر روز سفیدتر می شود.حزبی که از فردای انقلاب همواره سعی کرده «خطر کودتای خائنانه » را گوشزد کند و حتی توانسته در یک مورد کودتایی را هم کشف و به مقامات لو دهد(داستان نوژه) سالها بعد خودش به اتهام تدارک کودتا تخته می شود و اعضای رده بالایش به زندان و سیاهچال می روند.

به واقع باید بپذیریم که همه ی ما مظهر شگفتی ها هستیم و حتی اگر شاید به داوری بنشینیم خودمان از خودمان متعجب شویم.ناسیونالیست این مملکت (که من باشم) عاشق اشعار و سبک شاملو میشود و توده ای اش مترجم کتاب تاریخ ماد.نخست وزیر و وزیر مملکت شاهنشاهی از مشتی تروریست و چاقوکش که در خیابان ها به جان دگراندیشان می افتادند آنهم در نشست علنی هیئت دولت حمایت می کنند و بیانیه میدهند که دست مریزاد اصلا مملکت دگراندیش و نویسنده نمی خواهد و اتفاقا همین ها نیز بدست همان گروه چند سال بعد اعدام انقلابی میشوند.ادیب و روزنامه نگارش در مجلس و خطاب به دولت سهام االسلطان خطر وجود افرای مثل کسروی و ... را گوشزد می کند و شگفتا که سالها بعد خودش به جرم نوشتن کتاب هایی به سبک کسروی تکفیر می شود، به زندان می رود و پس از ترخیص از زندان از  "نویسنده ای دیگر" سیانور یا هر کوفت و زهرماری که بتواند خودش را با آن خلاص کند می طلبد تا از درد ِ زخم هایی که ازدژخیمش  به یادگار گرفته؛خلاص شود و وای بر ما که همان "نویسنده" هم 10 سال بعد در یکی از خانه های امن با شیاف پتاسیم کشته می شود و کسی هم که پتاسیم ،شیاف مردم می کرده و برای این و آن پرونده ی اخلاقی درست میکرد سالها بعد ،سالها بعد با واجبی مرخص می شود و زنش مجبور می شود به معصیتهای نکرده اعتراف کند و روزنامه نگاری هم که دنبال فروشنده ی واجبی ها میگشت وقتی نوبت خودش رسید از ترس واجبی خور شدن گفت اهل این مسائل نیست و حتی بیچاره 80 روز آخر زندانش لب به قضا نزد تا صدای جرج دبلیو کابوی هم در آمد.

عجب ممکلتی داریم که رئیس جمهور سابقش که اهل یزد بود در میان مردم تبریز میگوید از طرف مادر بزرگش نسب ترک دارد و خون تورک در رگهایش جاریست و حتی از چنگیزخان مغول هم تورک تر است و رهبر تبریزی اش در میان مردم یزد می گوید که با یزدی ها فامیل است و مادر بزرگش اهل یزد می بوده.

کشوری داریم که وکلای حقوق بشری اش که عضو کمیته ی مرکزی جبهه ملی اند وکالت رایگان همه تجزیه طلبان ترک را به عهده می گیرند(دادخواه و جمالی از اعضای جبهه ملی) و وکلای چپش وکالت پرونده ی قتل ناسیونالیست هایش را (زرافشان وکیل پرونده قتل داریوش فروهر و ... بود و داریوش فروهر زمانی دشمن درجه یک کمونیستها در دانشگاه و خیابانهای تهران) .

سیاسی ترین هنرمند و خواننده اش پس از 30 سال که ترانه های سیاسی و اعتراضی خوانده و صدایش هزاران بار رگ گردن جواناش را متورم ساخته در برنامه ای زنده و تله ویزیونی میگوید از اول هم سیاسی نبوده است !!!

برای همین است که در این کشور در هر اتفاق و هر سخن حتی بی اهمیت ترینش را باید به خاطر سپرد و در حافظه ها ثبت کرد چرا که مطمئنا سالها بعد در مورد یکی از این اتفاقات کمدی مصیبت بار یا  تراژدی فاجعه آمیزی رخ خواهد داد.

 

قیلوله ی ناگزیر در تاق تاقی ِ حوض خانه

تا سالها بعد آبی را مفهومی از وطن دهد.

امیر زاده ای تنها با تکرار ِ چشمهای ِ بادام ِ تنگش

در هزار  آینه ی ِ شش گوش ِ کاشی.

لالا ی ِ نجوا وار ِ فواره ای خرد

که بر وقفه ی ِ خواب آلود ِ اطلسی ها می گذشت

تا سالها بعدآبی را مفهومی ناگاه از وطن دهد

امیر زاده ای تنها با تکرار چشمهای بادام تلخش

در هزار آینه ی ِ شش گوش ِ کاشی

روز بر نوک ِ پنجه میگذشت

از نیزه های سوزان نقره

به کج ترین سایه

تا سالها بعد تکرر ِ آبی را عاشقانه، مفهومی از وطن دهد.

تاق تاقی های ِ قیلوله و نجوای خواب آلوده ی مردد بر سکوت ِ اطلسی های تشنه

و تکرار نا باور هزاران بادام تلخ بر هزارن آینه ی شش گوش کاشی...

سالها بعد

سالها بعد

به نیمروی گرم

ناگاه

 خاطره ی دوردست حوضخانه

آه ! امیر زاده ی کاشی ها

با اشکهای آبی ات

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  |