تبليغاتX
فرمان آریا فرمان آریا - عباس معروفی.رمان فریدون سه پسر داشت border=0>
گر نخواهی حق،آسان توان زیست
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

رُپ رُپه ی طبل های خون

 

نگاهی به رمان عباس معروفی

 

paniranistt@gmail.com

 

 

چه هنگام می زیسته ام ؟

کدام مجموعه ی روزها و شبان را من

اگر این آفتاب همان مشعل کال است

بی شبنم و بی شفق

که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است

چه هنگام می زیسته ام

کدام بالیدن و کاستن را من که آسمان خودم چتر سرم نیست

آسمانی از فیروزه

نیشابور

با رگه های سبز شاخساران

همچون فریاد واژگون جنگلی در دریاچه ای

آزاد و رها

همچون آئینه ای که تکثیرت می کند

بگذار آفتاب من پیرهن ام باشد

و آسمان من آن کهنه کرباس بی رنگ

بگذار بر زمین خود بیاستم

بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد

بگذار سرزمین ام را زیر پای خود احساس کنم

و صدا رویش خود را بشنوم ...

 

 

 

پس از انقلاب کتاب های زیادی در مورد جنبش های سیاسی و انقلابی ایران به ویژه جنبش چپ ایران به چاپ رسید.خانه ی دایی یوسف،نگاهی از درون به جنبش چپ ایران و علل ناکامی چپ در ایران و... همگی در پی بررسی علل شکست هایی هستند که به چپ های ایرانی چه مارکسیستی چه اسلامی وارد آمد.ولی شاید هیچ کتابی همانند رمان عباس معروفی واقیعت های جامعه و چپگراهای ایرانی و روحیات و ممتازبازی های شان را بازتاب نداده.پس از"نیچه گریه کرد"،فریدون سه پسر داشت از نادر رمانهایی بود که مرا مدت مدیدی به خود مشغول کرد.در طبقه متوسط و شهری جامعه ما در میان بیشتر اعضای فامیل یا دوستان دست گم میتوان سراغ یک فعال چپ را که در انقلاب هم شدیدا درگیر بوده گرفت.در ذهن من حال و هوای دهه 50،همیشه خاکستری رنگ و مه آلود بوده.

تجسمی که از آدمها و جوانهای آن دوره در ذهنم است پسرهایی است لاغر اندام با کاپشن و اورکت بلند وبعضا عینک های ته استکانی و گرد،موهای فرفری،زود رنج و معترض،گم شده در دود سیگار،کم اطلاع ولی پرمدعا،نسلی که دستکش ندارد و شالگردن می اندازد،شاید بچه پولداری که کارگری میکند و پولش را به کارگرهای فقیر می بخشد و «از این حرف ها.»

عباس معروفی با شخصیت هایی چون ایرج و مجید تصور و تداعی مرا از حال و هوای آن دوره تکمیل کرد.فریدون امانی،برادر صادق امانی از سران موتلفه که کمپانی ایران تایر را مدیریت می کند و پسرهایش همگی سیاسی اند،فدایی خلق،مجاهد خلق،یکی کمونیست ،یکی حزب اللهی و یکی از عضو یکی از سازمان های چپ.و البته خود فریدون هم تا پیش از انقلاب شاهدوست چند آتشه که از اعمال برادر خود حاج صادق شرمنده است و با خدمت به شاه سعی دارد نشان دهد از قماش برادرش نیست و پس از انقلاب با چرخشی سعی دارد نشان دهد با قماش پسرهای مرتدش فرق دارد.

برادر ها هر یک به صراطی مستقیم اند و هیچکدام دیگری را قبول ندارند.یکی به وزارت اطلاعات پرت می شود،یکی در بغداد از میلشیاها سان می بیند و در عملیات فروغ جاویدان ! کشته میشود.ایرج که شاید معقول ترین شان است اعدام می شود و مجید امانی هم به اروپا می رود و پس از چند سال مبارزه در اپوزیسیون راهی بیمارستان روانی می شود.

اما فریدون یک دختر هم داشت که بیچاره فراموش شده.دختری که در دوران اوج انقلاب پسر بچه ای ناقص الخلقه می زاید که پیشانی ندارد،شبیه جانور است همه از او فرار می کنند.

فریدون همسری دارد که مدام نگران پسرهای سیاسی اش است.ایرج که همیشه نگرانش بود اعدام می شود و مادر، اسد (برادر حزب الهی) را شماتت میکند.پدر میگوید: گفته بودم وارد سیاست نشوید.پسرهای چپش در مردابی گرفتار می شوند که خودشان ساخته اند.بدنشان داغ است.در اوج طغیان ،در بهبوهه ی انقلاب به انبارهای کمپانی خودشان حمله میکنند و تایر های پدر را می سوزانند.«ما فرزندان انقلاب بودیم.نان بودیم.نانی که لقمه چپ سران حکومت شدیم.تکه پاره مان کردند.خوردند و پاشیدند.نه!چه می گویم؟انگار در این خلقت اضافه بودیم،ما را مصرف جامعه مان نکردند.ما را اسراف کردند...ما انقلاب کردیم اما انگار منفجر شدیم.یک تکه مان رفت زیر خاک.یک تکه میراث خوار شد،یک تکه مان به بغداد افتاد،تا زنده بود عربی بلغور میکرد،چریک های سالخورده را به صف میکشید و از میلشیای خواهران سان می دید،آخرش در بیابان ها جوری لت و پارش کردند که انگار گرگ او را دریده.ما هم اسیر این خاک شدیم.آویزان مثل دندان عاریه.»

کتاب بر محور زندگی مجید امانی می چرخد.مجید همراه برادران چپش پس از انقلاب و در ماه عسل انقلاب به فعالیت های سیاسی اش ادامه می دهد.آرام آرام چپ ها دارند از صحنه کنار گذاشته می شوند،اختلاف ها سرباز می کند،به قول خوشان انقلاب دارد چپو می شود.اعدام ها،ترورها،بمب گذاری ها،اعلامیه ها،آیت الله ها،روشنفکرها،اعدام های انقلابی،قلدرها،دختران پای بخت اما مبارز،دریدن بکارت و نرفتن به بهشت.دجال ها،ضحاک ها،جلاد ها،کشتارها ،کشتارها و جنگ.

«بمب را سعید زیر سطل آشغال نزدیک استگاه سواری عشرت آباد-تجریش گذاشت.بعد رفتیم بستنی فروشی گوشه ی میدان.یک سان شاین سفارش دادیم و همانجور که می خوردیم به آدمها نگاه کردیم.گفتم خاک بر سرتان،منفجر شوید و نگذارید این رژیم بر شما حکومت کند.»

انقلاب بود و زمان خالی کردن عقده ها.انقلاب بود و سرازیری تندروی.انقلاب بود و فلسفه ی همه با یک چوب .مخصوصا برای چپها.شاید ایرج امانی سمبل یک انقلابی واقعی و آگاه و آزدایخواه بود ولی بقیه رفقا و براداران... «یک شیشه کوکتل مولوتف روشن کردم و در تانک را نشانه گرفتم.دود از لاستیک های خیابان تنوره می کشید و شعله های آتش را می رقصاند.صدای الله اکبر می آمد.گفتم ساواکی حرام زاده و ماشه را کشیدم.چیزی توی کله اش ترکید و پاشید به بدنه ی تانک.آنوقت خون فواره زد و آن ساواکی حرام زاده دراز به دراز خوابیده بود.یکی دو رعشه و تمام.از تانک پیاده می شد،دست هایش را به حالت تسلیم بالا برده بود.اما من کاری نمی توانستم بکنم و فقط دیدم که گروبان دو است.درست روز بیست و دوم بهمن بود و من به تلافی خانه ماندن اجباری شب قبل می خواستم هرچه از دستم بر می آید بر طبق اخلاص بریزم.انقلاب بود و انقلاب یعنی همین.اگر یکبار دیگر انقلاب بشود باز هم هرکی از تانک پیاده بشود میزنم و این بار نوبت آخوندهاست...و انسی یک ماه مانده به انقلاب پسری زایید که پیشانی نداشت.فقط یک کله کوچک پشمالو داشت.»

از آن طرف اسد یک پایش در جماران است،یک پایش در کمیته،یک پایش در زندان و یک پایش در بیت امام و همیشه با مادر به خاطر ایرج درگیر است.مجبور است نفرین های مادر را تحمل کند و از تصفیه ها طرفداری کند.

«بی شرف تو اگر انسان بودی برادرت را از آنجا می آوردی بیرون،تو اگر شرف داشتی نمیگذاشتی کف پاهاش کابل بزنند... صدای اسد از پایین پله ها می آمد :ایرج مخل انقلاب و مبانی حکومت اسلامی است مامان.یک ضد انقلاب واقعی...وقتی تو را دستگیر کردند تازه چند ماهی از انقلاب گذشته بود.آن روزها از دید همه ما یک ضد انقلاب واقعی بودی.گاهی هم شک می کردیم نکند که امریکایی ها تو را خریده اند.از خبرها تفسیر هایی کرده بودی که من بعدا به آنها پی بردم.مثلا می گفتی :وقتی معدن مس سرچشمه گشوده شد درست همالن روز سالوادور آلنده در شیلی سقوط کرد.گفتم خوب چه ربطی دارد؟ بعدا می فهمی.

صفحان روزنامه ها پر بود از تصویر اعدام شدگان .مرکز بحث راجع به اعدام های انقلابی ،چهار راه داس و چکس بود.اما شور انقلابی ما با تو فرق داشت.تو با اعدام ها مخالف بودی و در سخنرانی هات صریحا اعلام میکردی این انقلاب دارد اژدها می شود.دارد آدم می خورد.باید جلوش را گرفت.

نظر احزاب و گروه های سیاسی را رد می کردی و ما برای اینکه به تو بفهمانیم انقلاب یعنی تصفیه خون کثیف ،اعلامیه ها و روزنامه ها را برات نی خواندیم."شش تن از قدیمی ترین زندانیان سیاسی عضو حزب توده اعلام کردند حکم اعدام جنایتکاران را مردم اعلام کردند.

سازمان مجاهدین خلق نوشته بود : اعدام خیانتکاران انتقام الهی است.دبیرکل حزب توده گفته بود دادگاههای انقلاب ایران را سربلند کرد.سازمان چریک های فدایی خلق در اطلاعیه ای گفته بود "اعدام مقامهای رژیم سابق کاملا لازم است." ما کمونیست ها هم از طرف سازمان یک اطلاعیه دادیم و اعدام ها را تائید کردیم.

تو گفتی "هر کس اعدام را تائید کند خودش هم قربانی است.جامعه ی سیاسی عقب مانده ی ما هنوز بالغ نشده و گرنه به اعدام ها اعتراض میکرد."

پدر گفت خون حضرت نواب صفوی و اخوی شهید من دارد شکوفه می دهد.درخت اسلام با خون آبیاری می شود.

شما چرا این تروریست های سابقه دار را تائید می کنید پدر؟

تو حق نداری به اخوی شهید من بگویی تروریست وانگهی هرچه باشد ما جزو موتلفه ی اسلامی هستیم.اما تو ایراج به بینم ،بالاخره به خدا اعتقاد پیدا کردی یا هوز لامذهبی؟

تو گفتی: "نه پدر.هنوز نه."

شاه را که قبول نداشتی ،امام خمینی را هم که قبول نداری ،دنبال چه خطی هستی بچه؟

خودم

تو کی هستی؟

حواست رفته بود به فیلم.

پدر گفت پرسیدم تو کی هستی ؟

ایراج امانی.

لاجوردی گفت مشخصات کامل .

ایرج امانی فرزند فریدون .متولد 1330 تهران.

لاجوردی دادستان انقلاب و رئیس زندان اوین که دوست پدر بود شخصا ریاست دادگاه را به عهده داشت با صدای خشک و رگه داری پرسید :سایقه سیاسی و کیفری؟

... ما اسناد و مدارکی در اختیار داریم که ثابت میکند جهت تحریک دانشجویان از عوامل خارجی به خصوص از امپریالیسم امریکا خط میگرفتی.آیا اقرار میکنی که به خارجی وابسته بوده ای ؟

نخیر.

در بازجویی های مکرر اقرار کرده ای که با اعدام عوامل ساواک و سران رژیم فاسد پهلوی از جمله اعدام هویدا مخالفی،آیا نباید مفسدین فی الارض را اعدام کرد؟

نخیر.

نماز می خوانی ؟

نخیر.

به خدا اعتقاد داری ؟

نخیر.

پس تو را چه کسی آفریده ؟

خدا...

 

به همین راحتی به قول خودشان انقلاب خلق را از چنگشان چپو کردند.بقیه چپ ها هم آرام آرام از کشور رفتند.گویی هرگز نبودند.فقط عمله ای بودند که پس از انقلاب دیگر نیازی به وجودشان نبود.کسی آنها را مصرف جامعه نکرد.

فریدون سه پسر داشت علاوه بر اینکه دارای شخصیت های واقعی و تاریخی همچون مجید امانی و فریدون امانی و سپس بنی صدر و رجوی و ... است ماکتی کوچک است از جامعه آن روزها.خانواده هایی که یه علت موضع گیری های متفاوت هر یک از اعضا پاره پاره می شوند.پدر به اعدام پسر راضی می شود ،پسر به سقوط پدر.برادر مجاهد با دستور سازمان زنش را طلاق می دهد تا ازدواج سازمانی دیگری انجام دهد ،زنی داشته باشد که با مرتبه سازمانی اش همسان باشد.اپوزیسیون در خارج از کشور سروکله هم را نشانه می روند.اعلامیه ها و بیانیه های بی فایده امضا می کنند و به ورود عده ای روشنفکران از داخل کشور به آلمان و سخنرانی آنها اعتراض میکنند.عبدالناصر دوست صمیمی مجید که موسیقی دان و هنرمند است حین حمله بسیجی ها به استدیو ضبط صدا تیر می خورد و فلج می شود و به همراه همسر و دختر پانزده ساله اش به آلمان مهاجرت میکنند و مدتی خانه مجید می مانند.مجید امانی،عاشق دختر پانزده ساله ی عبدالناصر یعنی رویا می شود.در هر فرصتی با رویا می روند.وجدان مجید ناراحت است و میان شهوت و مذهبش آویزان مانده.

«دلم می خواهد در اتاقی تنها روی صندلی کنار پنجره بنشینم و میخ خیابان شوم.نمی توانم با وجدانم کنار بیایم و ذهنم همیشه مزه ی تلخ سیگار ِ مانده می دهد...می لرزیدم و سراپا هوس بودم .در فرصتی که عفت از خانه بیرون رفته بود،رویا را به اتاقم کشاندم و همان جا پشت در ،ایستاده شروع کردم.با یک دست تنش را نوازش میکردم و با دست دیگر در اتاق را می بستم.

رویا گفت "اینجا"؟

آره عزیزم پدرت خوابیده.و همین جور که حرف میزدم با دست هام دامنش را بالا می دادم و با لب هایم دکمه های بلوزش را باز می کردم.می خواستم تمام صورتم را در پستان هایش فرو ببرم.با سرم زیر گردنش را قلقلک بدهم و با دست هام همه ی تنم را دور بزنم.اما نمی دانستم چه میکنم.خیال میکردم که در اتاق قفل است.خیال می کردم لای در باز نمانده.خیال میکردم که رفیق قدیمی ام ،ناصری روی تخت به خواب رفته.و من می توانم در خلوت رویای ناصری را برهنه کنم.به رختخواب بکشم.لای ملافه سفید.با تپش های تند قلبش نفس نفس بزنم.بمیرم زنده شوم.بمیرم ...نمی دانم چرا یک یکباره برگشتم و ناگاه چشمم به عبدالناصر افتاد.لای در باز مانده بود و من جایی بین شهوت و مذهب پرپر می زدم...»

داستان زندگی هم هست.زندگی در اروپا.زندگی در تبعید.در سرزمین هایی که کشورت را با عراق عوضی میگیرند.برخی هم تصور دارند عربی.فکر میکنند سربار شده ای.کسی چه میداند مبارز سیاسی هستی،تبعیدی هستی.برای کسی اهمیتی ندارد که وقتی در ایران بودی پدرت همه شهر شان را با پولش جابه جا میکرد.اصلا مهم نیست که اندازه ی موهای سرشان کتاب خوانده ای،فلسفه میدانی،تاریخ شان را بهتر از خودشان میدانی.مهم این است غریبی.پول نداری...گاه به وضعیتی دچار می شوی که وقتی می پرسند کجایی هستی ؟می گویی پاکستانی،تونسی،ایتالیایی،ترک،می گویی عراقی یا جهنم.ولی ایران را نمی گویی!آبروی ایران را نمی بری!

در خارج است که دورویی ها شروع می شود .هر چه در ایران بود آنجا هم پیاده می شود.خاله زنک بازی،زیر آب زنی.ریا.مثل ایران.ناچار جسمت را نگه می داری ذهنت را می فرستی به گذشته.

«اسد روی پتو جای پدر نشسته بود.دست هایش را به همدیگر چفت کرده بود و با هر دو انگشت چپ با ریشش هایش ور می رفت."توی خانواده ما ننگ است که یکی منافق باشد،نوکر بی جیره و مواجب مسعود رجوی.یکی کمونیست وابسته به شوروی که عکس استالین در اتاقش پیدا شود.در صدر اسلام هم همین جور بود.عده ای از اسلام به دامن اسلام پناه آوردند اما بچه هاشان بت پرست ماندند .البته همین چیزها باعث شد خانوداه ها شقه شوند...مامان گفت لازم نیست برای من نطق کنی.خودت هم حلقه به گوش خمینی شده ای.پدر ساکت بود و در اتاق قدم می زد.از وقتی با خمینی ملاقات کرده بود در انبوه ریش و یقه ی بسته شده آرام گرفته بود.شاید از وقتی نماینده مجلس شده بود در لاک سردی فرو رفته بود که انگار او نبود که سالیان سال کمپانی اش را در سالروز انقلاب شاه و ملت آذین می بسته.کراوات پیرگاردین می زده و در روزنامه ها آگهی تبریک چاپ میکرده.

اسد گفت : این ها بیایند بمب بگذارند و ما دست روی دست تماشا کنیم؟این ها کم فتنه نکرده اند.توی همین بمب گذاری اخیر هفتادو دو تن از یاران امام تکه پاره شدند.کمی هم بغض کرده بود انگار می خواست مظلومیت کشتگان را یکجا به نمایش آورد.سرش را رها کرده بود روی شانه راست و با نم اشکی  در چشماهیش : هیچکدام از این شهدا اصلا قابل شناسایی نبودند .مگر آنها خانواده نداشتند ؟مگر این افرد مخلص که شب و روز درخدمت جنگ و انقلاب بودند چه گناهی داشتند؟بای ذنب قتلت؟

خیلی خوب لازم نیست برای من عربی بلغور کنی.مگر همین خمینی نگفت مارکسیست ها آزادند؟

اجازه بده مامان.حضرت امام فرمودند مارکسیست ها حق ابراز عقیده دارند امان نفرمودند که بمب گذارها و سارقین مسلح و خرابکارها هم آزادند!

مگر ایرج من کار مسلحانه کرده بود؟

... [اسد:] مجید در شرایط حساس و خطرناک فعلی چرا نمی رود عضو یک سازمانی مثل فدائیان اکثریت بشود که هم مارکسیست باشد و هم نظرش را آزادانه بگوید؟

من که در تمام مدت ساکت نشسته بودم گفتم: من چپم آقا !بروم با اکثریت ؟بقول توده ای ها چپ اما در خدمت امریکا.

هر چه باشد از انقلاب سربسته که بهتر است.حتی توده ای ها هم که کمونیست قدیمی اند و هم از همه احزاب قوی ترند آمده اند در خدمت انقلاب و دارند گروهک های معاند را معرفی می کنند .چی خیال کرده اید؟دنیا دارد به انقلاب اسلامی تشلیم می شود.

سعید رو به مامان گفت: ما که نمی خواهیم توده ای بشویم دم چه کسی را باید به بینیم؟

اسد گفت : گوش کن مامان ،به بین من کجای حرفم اشتباه است .مصاحبه آقای لاجوردی را خوانده است.برود اعلام کند که اکثریتی است و قال قضیه را بکند.ما را هم به زحمت نیاندازد.

مامان به من نگاه کرد: خوب برو اکثریت مامان.اصلا دوتایی بروید.هم تو هم سعید.اگر نظر مرا بخواهید فدائیان اکثریت از همه این گروهها اسم و رسم دار است.

من و سعید زدیم زیر خنده .پدر که داشت قدم می زد یکباره ایستاد و به مامان خیره شد: بانو شام ما را بده برویم بخوابیم.»

 

در اتاق های پر از دود سیگار و دود پیپ، در اتاق های پر از فضای دگر اندیشی،دگر بودن،احساس ممتازی موج می زد.عکس لنین چشم ها را مست میکرد.ذهن ها را به نعشگی میکشاند.کتاب های مارکس و شریعتی تشخص میداد.ادبیات روسی در فضای دی و بهمن و در دود سیگار  و گرمای بخاری فضای هژمونیک را کامل می کرد.کمونیست بودن،چپ ماندن،مارکسیست مردن.چشم های خسته با کلاه روشنفکرانه و پیپ و پرچم های سرخ، چه بر سر جوانان این مملکت آورد.برادر کشی.افشای همدیگر.در تهران. در کردستان.کومله و دموکرات همدیگر را تکه پاره کردند.حزب توده افشا میکرد.کیانوری در مورد خطر کودتای خائنانه هشدار میداد.سازمان لو میداد.افتخار کشف کودتای نوژه را به اسم خودش ثبت می کرد و دست آخر خودش هم  به اتهام کودتا درش تخته شد.اتهام های رفقای به همدیگر جالبتر از همه.همرزم دیروز ،دشمن امروز.حتی برادر به برادر شک میکند.جاسوس امریکا،چپ کاپیتالست.چپ ولی در خدمت امریکا و....

 « از یک جمله کتاب کاپیتال خیلی خوشم آمده بود و داشتم یادداشت میکردم که فردا در چهار راه داس و چکش خرج کنم.امیر کله کشیده بود که به بیند چی می نویسم.گفت : " ای اپورتونیست چپ نما."

من هم می گفتم ای کمونیست بی دین.

ناصر فقط می خندید: به جای این بحث ها بروید کمیته امداد امام خمینی بگویید ما می خواهیم  مبارزه مسلحانه بکنیم.مقدرای وام اسلامی می خواهیم.»

...من و امیر کتابها عوض می کردیم.او کاپیتال می خواند و من شریعتی .بهش گفتم «امیر اگر کمونیست بشوی جان جانان من می شوی.اصلا ماشینم را میدهم بهت.

می گفت : " اگر آبجی ات را هم بدهی این کار را نمی کنم.یک چیزی الکی به مادرت گفتم فکر کند هر کی موهاش بور باشد کمونیست است.بعد هم که به شوروی فرار کردم سه ماه در یک گتو ماندم تا زندانش تمام بشود و خودش را به من برساند... »

 

عاقبت ایرج با حکم لاجوردی دوست فریدون امانی و اسد امانی اعدام می شود.لاجوردی گفت : پسر نوح با بدان ینشست خاندان نبوتش گم شد... .مادر ایرج دل خوش کرده که لااقل جنازه فرزندش را تحویل بگیرد.اسد با یکی از بردارهای بسیجی به نام مهدوی صحبت میکند.پیش از خاک کردن دسته جمعی اعدامی ها مادر و برادر ها می روند به مرده شور خانه.با کمک مهدوی جسد ایرج را دزدکی تحویل میگیرند و فرار می کنند.

مجید مهاجرت می کند به اروپا.پس از کلی مبارزه دست آخر دوست صمیمی اش او و دخترش را یکجا می بیند و سکته می کند.مجید هم راهی بیمارستان روانی.

بریده است. از سیاست ،از اپوزیسیون.اصلا خلق قهرمان و پرچم سرخ برایش مهم نیست.مجید امانی سابق گم شده،مرده.در اتاق یکی از آسایشگاه های روانی بی حال و نزار افتاده و فقط عکس هایش را نگاه میکند.«انگار نه انگار که روزی از طبقه دوم به خیابان می پرید و می دوید.شیشه می شکست.به یک جست از روی ماشینی می گذشت.تظاهرات ضد رژیم را جلو سفارتخانه ها رهبری میکرد.اسمش در لیست سیاه آمده بود و هیچوقت پاک نشده بود.انگار نه انگار که روزی روزگاری میتوانست سران چند گروه سیاسی را متقاعد کند یک نشریه هفتگی مشترک انتشار دهند.سازماندهی کرده بود.سردبیر تعیین کرده بود.از نیروهای پراکنده یک مجموعه متشکل ساخته بود...انگار نه انگار که زیر اعلامیه هاش می نوشت سرنگون باد رژیم خونخوار جمهوری اسلامی و انگار او نبود که بالای اعلامیه هاش می نوشت : ما کمونیستیم...نه برادر از پشت دیوارهای شیشه ای نمی شود کاری کرد.صدات را نمی شنوند.مبارزه ات را نمی بینند.اعلامیه هات را نمی خوانند.اصلا به حسابت نمی آورند.»

مجید امانی عاقبت کم می آورد.می برد.خسته می شود.میخواهد برگردد.مادرش می گوید پدرت مبلیران ورشکسته را خریده و اسد دیگر اسد سابق نیست و هارت و پورت گذشته را ندارد.با دادستان کشور شریک شده و در کیش پاساژ می زنند.

می خواهد بر گردد و بوی وطن را از تنها برادر به جا مانده اش ،از اسد استشمام کند.از پرونده ی سنگین اش می ترسد ولی فکر می کند اسد می تواند با یک تلفن پرونده اش را سر به نیست کند.

سر به سفارتخانه میزند.چند هفته بعد ،یکی از دیپلمات ها سراغش می رود.با کمال احترام تشویقش میکند که برگردد.دیپلمات همان مهدوی است،بسیجی ساده ای که روزی به کش رفتن جنازه بردارش کمک کرده بود،عاقبت تصمیم نهایی می گیرد و با مهدوی به طرف مرز ایران و با اتومبیل سواری حرکت می کنند.

می رسند به ترکیه،کنار مرز ایران.قیافه محترم و خندان مهدوی تغییر میکند.بازی دیگری شروع می شود.نوبت بازجویی است در تاریکی و در نیمه های شب.به قول شاملو در شب قدری چنان در شب ایلاتی ِ عشقی.

مجید روبه دیوار و پشت به ناشناس ها نشسته.با سایه ها حرف می زند در میان بازجویی ها مرغ خیالش پری به گذشته می زند.

« خیلی خوب حاج آقا می فرمایند اینجا که تو نشسته ای خیلی از گنده ها آمدند و وا داده اند....الان اینجا کسانی حضور دارند که می خواهند برای زدن تیر خلاص تو از یکدیگر سبقت بگیرند.تو یک مرتد باغی ضد انقلاب هستی که حکم اعدامت قبلا صادر شده.... حاج آقا می پرسند آن روزها که تیشه به ریشه ی نظام مقدس جمهوری اسلامی می زدی فکر میکردی یک زمانی هم در دادگاه عدل الهی به این روز بیفتی؟؟

ما چهارتا برادر بودیم .من و ایرج و...

مزخرف نگو .به سئوال های من جواب بده.

سئوال شما چی بود؟

پرسیدم از جه زمانی وارد این گروهک ضد انقلاب تروریستی شدی؟

البته من الان سر موضع نیستم.اما فکر می کنم باید برگردیم.

کجا؟

برگردیم به خودمان.همه باید برگردیم.

برای چی؟

به بینیم چرا اینجوری شد؟یک دور از اول همه چیز را بررسی کنیم.

خوب چرا اینجوری شد؟یررسی کن.

اعراب داشتند با هم متحد می شدند که به اسرائیا حمله کنند و آنجا را بگیرند.اما امریکا بازی را عوض کرد و عرب ها ریختند توی ایران.قیمت نفت شکست... !

مزخرف نگو.... »

 

فریدون سه پسر داشت برای کسانی که زمان انقلاب بودند و در آن شرکت داشتند به یقین تداعی گر خیلی از خاطره هاست و برای کسانی هم که آن دوره را درک نکرده اند سازنده ی ذهنیت های نزدیک به واقع.

 

قرار نبود من چیز زیادی در مورد این رمان بنویسم ولی وقتی شروع میکنی مجبوری تا آخر بروی.این مطلب را نیز نه به عنوان نقد و نظر - که یقینا در تخصص و توان ما نیست- بلکه به عنوان نگاهی کوتاه و نظز شخصی در بخش نوشته های شخصی آورده ام.خیلی از دردهای جامعه امروز ما ناشی از غفلت و ناآگاهی روشنفکران چپ ما بود که جوانان همدوره خود را مستقیما تحت تاثر قرار می دادند.نوشته الاهه بقراط در کیهان چاپ لندن در مورد رمان عباس معروفی به چاپ رسیده بود که به ضمیمه این نوشتار در ذیل آورده می شود.

 

کوچه ی ما تنگ نیست

شادمانه باش و شاهراه ما

از منظر تمامی آزادی ها میگذرد.

 

 

paniranistt@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

فریدون چهار پسر و یک دختر داشت...

الاهه بقراط
کتابگزاری / کیهان (لندن) شماره...

پس از یک افسانه مذهبی (سمفونی مردگان) و افسانه‌ای بومی (سال بلوا) عباس معروفی برای جدیدترین رمان خود افسانه‌ای ملی از شاهنامه فردوسی را بر می‌گزیند: فریدون و پسرانش.
«فریدون سه پسر داشت» زندگی یک خانواده مرفه را در دوران انقلاب تصویر می‌کند و با چرخش‌هایی آن را در گذشته می‌جوید و در امروز پی می‌گیرد. در این رمان همه هستند؛ از شاه و خمینی و بنی‌صدر و لاجوردی و ناطق نوری و خامنه‌ای و اطلاعاتی‌ها و پاسداران گرفته تا سازمان مجاهدین، حزب توده، فداییان اکثریت و اقلیت، م. آزاد و پرویز قلیچ‌خانی و...
خود نویسنده در آغاز کتاب یادآوری می‌کند که «کلیه شخصیت های رمان واقعی هستند و شباهت آنها با حوادث و شخصیت‌های شناخته شده اصلاً تصادفی نیست
داستان حول خانواده «فریدون امانی» می‌چرخد با چهار پسر و یک دختر به نام‌های ایرج، مجید، سعید، اسد و انسی. راوی مجید است. یک مبارز سیاسی نامدار چپ که پس از مهاجرت و پناهندگی از یکی از تیمارستان‌های آلمان سر در می‌آورد. رمان در چهار بخش تنظیم شده است. مؤخره‌ای هم به شکل نامه دارد که عباس معروفی آن را خطاب به دوست آلمانی خویش «هانس اولریش مولراشوفه» نوشته است. در همین نامه نویسنده توضیح می‌دهد: «چهار فصل (من، تو، او، ما) به شکل چهار منحنی نوشته شده که تکه‌ای از هر منحنی، در بازی با زمان، زیر دیگری محو می‌شود، و منحنی‌ها مجموعا یک نیم دایره را می‌سازند

هر فصل رمان با یک «شاید» شروع می‌شود. فصل «من» با «شاید همه چیز با مرگ ناصری آغاز شد»، فصل «تو» با «شاید همه چیز با یک عکس آغاز شد»، فصل «او» با «شاید همه چیز با یک سوء تفاهم آغاز شد»، و آخرین فصل «ما» نیز با جمله «شاید همه چیز با یک افسانه سنگسری آغاز شد» پیش می‌رود. در فاصله بین فصل‌ها هر بار با جمله‌ای مشابه، تخم تردید و تجدید نظر در دل خواننده کاشته می‌شود: «شاید همه چیز با نان آغاز شد، شاید همه چیز با اعدام تو آغاز شد، شاید همه چیز با رؤیای ناصری آغاز شد»، و «رؤیا» دختر همان «ناصری» است که دوست صمیمی مجید (راوی) است و اگر نه «همه چیز» ولی رمان با مرگ او آغاز می‌شود. دختری هم‌سن و سال «لولیتا»ی جنجالی ولادیمیر نابوکوف با همان رفتار شوخ و شنگ و بی پروا که راوی که دوست و هم‌سن و سال پدرش است، عاشقش می‌شود و به گفته نویسنده در مؤخره همین کتاب «بی آنکه به او عشق بورزد، بهش تجاوز می‌کند». ولی چه چیز می‌توانست با رؤیای ناصری یا اعدام ایرج و یا لاستیک بی.اف.گودریچ آغاز شود؟ «چرا از هم پاشیدیم و هر کدام مان به نقطه ای پرتاب شدیم؟ چرا به این روز افتادیم؟»
در یک نمودار بسیار ساده، پدر سابقاً کارخانه‌دار و شاهدوست بوده و بعد از انقلاب، بازاری و «مسلمان» شده است. مادر و دختر زایندگان پسرانی هستند که جز رنج و درد ارمغانی ندارند. پسران، هر یک کمونیست و مجاهد و حزب اللهی شده‌اند. و «ایرج، الگوی محبوب همه چپ‌های جهان» که مادر عاشق اوست، کتاب می‌خواند، اندیشمند است، می‌داند که فاجعه‌ای در حال وقوع است و هشدار می‌دهد. فقط نام اوست که شاهنامه‌ای است. نام برادرهای دیگر «اسلامی» است. ایرج همان است که فریدون در شاهنامه ایران را به او سپرد و برادران از شدت رشک و حسد در یک توطئه او را از بین بردند. ولی در این رمانِ انقلاب ایران، جان همه بر باد می‌رود حتا آنها که ظاهراً جان از دست کسانی به در برده‌اند که تنها راه حل را اعدام و توبه می‌دانند.
در یک گفتگوی خانوادگی اسد برادر حزب‌اللهی می‌گوید: «گوش کن مامان، ببین من کجای حرفم اشتباه است. مصاحبه آقای لاجوردی را که خوانده است. برود اعلام کند که اکثریتی است و قال قضیه را بکند. ما را هم به زحمت نیندازد».
مامان به من نگاه کرد: «خب، برو اکثریت، مامان. اصلاً دوتایی‌تان بروید. هم تو، هم سعید. اگر نظر مرا بخواهید، فداییان اکثریت از همه این گروه‌ها اسم و رسم دارتر است» من و سعید زدیم زیر خنده.
مادر که شاید هرگز درنیابد چه دستی خانواده‌اش را بدون آنکه وی نقشی در آن داشته باشد در هم ریخت و عزیزانش را چند پاره کرد، در پاسخ پدر که داستان سه پسر فریدون را از شاهنامه باز می‌گوید، پرخاش می‌کند: «فردوسی هم مزخرف گفته. فریدون شاهنامه چهار پسر داشت، ولی همه می‌گویند سه تا. معلوم نشد چه بلایی بر سر آن یکی آمد... فردوسی هم مثل تو مزخرف گفته، فریدون. راستش را بخواهی فریدون چهار پسر داشت: ایرج و اسد و مجید و سعید. یک دختر هم داشت، انسی
همین دختر، که به گمان مادر فردوسی از او نامی نمی‌برد، است که یک ماه پیش از انقلاب پسری به دنیا می‌آورد و گویا به آرزوی پدر نامش را فریدون می‌گذارند. ولی «فریدون دوم» یک «جانور» است که «پیشانی» ندارد و «درست شبیه بچه شمپانزه» است که حتا مادرش نیز از دیدن او غش می‌کند. ولی همین کودک بی پیشانی استثنایی از آب در می‌آید. جهشی درس می‌خواند و به دانشگاه می‌رود: «از صورت بدون پیشانی‌اش او را شناختم. حتم داشتم که کله کوچولوی خودمان است، پسر انسی. اما جرأت نکردم ازش بپرسم. مثل پدرش داود قد بلند بود و موهای سیخ سیخ سیاهش در ابروهاش ختم می‌شد، با چشم‌های ریزی که زیر آن ابروها برق می‌زد. لحظه‌ای ایستادم و نگاهش کردم. هیکل درشتی داشت، با دست‌های کشیده، اما قیافه‌اش چندش‌آور بود. مهدوی [بازجو] گفت: «این گل سرسبد ماست، جوهره‌ی انقلاب
مجید امانی که چند صباحی در خارج نیز «فعالیت» می‌کرده مجبور است به مبارزه با تنگ نظری‌های هموطنان خویش حتا برای گرفتن یک اتاق آن هم در تیمارستان بپردازد: «نه برادر، ما انقلاب نکردیم، ما منفجر شدیم. و چه مسیری طی شد تا من به این بیغوله‌ی تاریخی پرتاب شدم. برای به دست آوردن همین اتاق تنهایی، آه، خدا پدر همه شما را بیامرزد. من جانم به لبم رسید، هزار بار دست به دامن این و آن شدم، چند تا گواهی دکتر بردم، اما نمی‌توانستم قانع‌شان کنم. مسخره است، سه ماه طول کشید تا سمپاشی‌های یکی دو تا از هموطنان خودم را خنثی کنم. در بخش هفت زندگی می‌کنند، اما مثلا اگر من در بخش چهار، یک اتاق خصوصی داشته باشم انگار خواهر آنها گاییده می‌شود
مجید به گفته روزنامه‌های کیهان و جمهوری اسلامی «سیزده سال» به نام های مستعار بصیر پیروزیان، منصور رهبر، عباس سماوات، بکتاش گیلانی و شیدا برفابی در آلمان علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی دست به اقداماتی زده بود، پس از چهار سال زندگی در یک تیمارستان قدیمی در شهر آخن...» ولی او در تیمارستانی در آلمان همچنان به افکار خود مشغول است: «چهار سال کم نیست، تازه با آن نه سال می‌شود سیزده سال. خودش یک عمر است، پدر، مادر ما متهمیم. این جمله مال کی بود؟ علی شریعتی. چقدر ازش بدم می‌آید. جنبش چپ را به تعویق انداخت، انقلاب را به انحراف کشاند، ما را هم به اینجا پرتاب کرد. وگرنه کسان دیگری باید اینجا باشند و خایه‌ی ما را دستمال کنند که به مملکت راه‌شان بدهیم.» فاجعه است که انسان راه حل را در جابجایی حاکم و محکوم بجوید.
زبان رسا و ورزیدگی در کاربردِ روایت «تو در تو» خواننده را به آسانی در زمان و مکان جابجا می‌کند: از آلمان به ایران، از تیمارستان به زندان، از خانه‌ی پدر به باغ میگون و از امروز به دیروز، از لذت به اندوه، از امید تا فاجعه، از آرمان تا شکستی هیولایی...
ظرافت‌های زبانی نیز به خدمت این نوسان گرفته می‌شوند: با فعل «برگشتن» است که خواننده مجیدِ دربند را که پشت به بازجویان نشسته است در هراس برگشتن به سوی آنان، مجیدِ کوچک را در باغ میگون در دلهره و کنجکاوی و برگشتن به سوی پدر و مادر که در رختخواب به معاشقه مشغولند، مجیدِ مبارز را که از عقیده‌اش «برگشته است، مجیدِ نادم را که می‌خواهد به سوی نظام (یا به آلمان) برگردد، همراهی می‌کند.
«فریدون سه پسر داشت» تجربه‌ای تازه و داستانی حزین از تاریخ چند ساله ما در ایران و در مهاجرت است.
شهریور 1379 / سپتامبر 2000

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  |