|
گر نخواهی حق،آسان توان زیست
|
محسن پزشکپور ( پندار) کیست؟

" من به عنوان یک ایرانی ، یک ایرانی میهن پرست و ناراضی که اگر بند بند بندش را قطع کنند - چهار میخ - واقعیت هر ذره ی خون او بر روی این خاک مقدس یک کلمه ترسیم خواهد کرد : ایران و ایرانی" مجلس شورای ملی. شهریور 57
به راستی چند تن از ما با این نام آشنا هستیم. چند نفر از ما ایرانیان این مرد را می شناسیم؟ چند کس از ما با مردی که تمام زندگی خود را از نوجوانی تا کهنسالی وقف ایران و ایرانیان کرده آشنایی داریم؟
تمام زندگی؟ نه. باید بگویم تمام هستی خود را. خانواده. دارایی. تندرستی و اندیشه. کسی که به گفته همرزمش تنها به ایران می اندیشد. این مرد بزرگ را به بینید. شاید در تاریخ سیاسی کشورمان کم اند کسانی که پندار وار به کار سیاسی پرداخته اند. اگر نیم نگاهی به گذشته نه چندان دور خود بیاندازیم خواهیم دید ، خواهیم دید که ما علی منصور ها ، سرلشکر نخجوان ها ، حسنعلی منصورها ، هویداها و ... را در صحنه سیاست کشورمان تجربه کردهایم. ولی در مقابل مادر میهن فرزند گرانمایه یی چون پندار را بریمان به ارمغان آورد.
پندار که اکنون پیرترین کوشنده ی سیاسی ایران به شمار می رود با کارنامه سیاسی درخشانی دین خویش را به مام میهن ادا کرده است. از همه چیزش گذشت و البته بسیاری از چیزهای دیگر که می توانست از آن ِ او باشد !!! مردی که خود را در آرمانش فنا کرد. پیر کهنسالی که هر ساعت و هر دم به ایرانش می اندیشد. در چشمهای سبز محسن پزشکپور ( پندار ) می توان خیلی چیزها دید. من در این چشمها زیبا و درخشان بادکوبه و شروان را می بینم. من در این چشمها بیلقان و لنکران را می بینم. می توان در این چشمها گرمای خورشید سمرقند و بخارا را حس کرد. من در این چشمها ایران را هم دیدم . با چشمهای پرفروغ پندار می توان همه ی ایرانیان را دید. نگاه او نگاه همه ی ماست. اراده ی قدرت در وجود این ابرمرد متجلی می شود. آنگاه که ببینی این مرد هنوز نیز پس از دهه ها همچون آفتاب امیدی در میان پان ایرانیست ها قبله ی امید و سرچشمه ایران پرستی ست، آن هنگان که دریابی چگونه این مرد در سنین کهولت ،عاشقانه و بخردانه از ایران و ایرانی می گوید و از حقوق ایرانیان سخن می گوید ، پس از آن درهای معنی بر رویت گشوده می شود. محسن پزشکپور را از طریق کتابها نمی توان شناخت .
در نوجوانی با نام این بزرگمرد آشنا شدم و در جوانی پس از سالها جستجو یافتمش . ولی میان آنچه خوانده بودم و آنچه می دیدم فرسنگها فاصله بود . من در برابر چنار پیری ایستاده بودم که گذر زمان مستحکمتر و استوارترش کرده بود. ای کاش ما ، من و تو کمی بیشتر به اطراف خود دقت می کردیم. ای کاش تلاش می کردیم کسی را که تمام زندگی خود وقفمان کرده بیشتر بشناسم.
هرچه تاریخ ایران پر بوده باشد از ماسونها و جهان وطنها در عوض در تاریخمان داشته ایم و داریم کسانی چون پندار و آژیر را ، که آمدند و از ایران گفتند . و چه زیبا گفتند. هر گاه به پندار می اندیشم ،هر زمان که غرش های دلیرانه او را در می شنوم ویا فرتورش را می نگرم امید بزرگی در دلم زنده می شود. امید به اینکه امروز هستند کسانی که مرام و اندیشه ی پندار را الگوی زندگی خود قرار داده اند. ولی ...

پس بنگرید به زیباترین آرزوی یک ایرانی که ایدون فریاد می زند:
"این برترین آرزوی من است که سرنوشت چنین آینده یی برای زندگی من ترسیم کند: شهادت در راه ایران به خاطر وحدت ایران"
ای دل آهنگ نبردم آرزوست ....... صحنه ی دیدار مردم آرزوست
صحنه ی پیکار با اهریمنان ............. دوره ی پایان دردم آرزوست
جنگ بهر عزت و آزادگی ............ سرخی سیمای زردم آرزوست
جنگ بهر انتقام از دشمنان ............... خفتن اندر خاکم آرزوست
خفتن اندر خاک،گرد آب و گل....... خفتن اندرخون گرمم آرزوست
تا به کی افتادگی و بندگی ........ مرگ خوش فرجامم ، ایندم آرزوست
تا به کی دور از عزیزان و کسان ...... زین سپس دیدار یارم آرزوست
من ز کف قفقاز و افغان داده ام ...... کی نمایم صلح؟جنگم آرزوست
وارهاندن ملک بحرین و بلوچ ............ از کف بیگانگانم آرزوست
بر سراسر سرزمین این فلات ........... یک درفش کاویانم آرزوست
جاوید پندار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آلبوم تصاویر پندار






ما در شب تاریخ تا صبح بیداریم





برخی از بیانات